ادبی /اجتماعی/خاطره نویسی.....
بی شک انقلاب 57 ایران یک انقلاب آرمانی بود واین نگاه آرمانی بود که خیل عظیمی از مردم را بدنبال خود کشاند و باتوجه به حقوق مسلم تشریح شده در این آیین هر کسی از هر فرقه، نژاد، جنسیت و... به این اطمینان رسیده بود که در سایه این آیین زندگی توام با آسایش خواهد داشت. نقش آحاد این ملت در این انقلاب بزرگ انکارناپذیر است و میتوان گفت از کودک 2سالهای که زبان باز کرده بود و شعار مرگ بر شاه را میداد تا پیرمردی که بر روی تخت بیماری با رأی خود کلمه آری را انتخاب کرد همه و همه صاحب نقش بودند و امروز وارث آن هستند. اینک که در چهارمین دهه این انقلاب عظیم اسلامی ،مردمی قرارگرفته ایم خواستم یکباردیگر خواستههای آرمانی ملت بزرگ ایران را با شما مرور کنم : 1_تشنه عدالت بودیم وعدالت را از اصول دین اسلام میدانستیم. 2_تشنه اخلاق حسنه بودیم و بدنبال مکارم اخلاق که شعار پیغمبرش بود. 3_بدنبال کسی بودیم که کسی در سلام کردن نتوانست بر او سبقت بگیرد. 4_بدنبال کسی بودیم که در خطبه وداعش رو به امت خود کرد و فرمود اگر من بر گردن کسی دینی دارم و یا ظلمی کردم آماده قصاص هستم. 5_بدنبال کسی بودیم که فرای مسائل نژادی و قومی به بلال حبشی موقعیت داد و سلمان فارسی را وارد خاندان خود کرد. 6_هم او که چه زیبا بود رفتار دخترش که تنها لقمه طعامش را به سائلی نیازمند بخشید. 7_میخواستیم اگر دخترمان از مال حلال و دارایی مشروعش زینتی خرید منعش کنیم. 8_بدنبال او بودیم که در ساخت و تعمیر خانه خدا خودش هم چونان کارگری آستین بالا میزد. 9_میخواستیم با رفتار خویش ابوذر پرورش دهیم تا در بیابان ربذه جان دهد. 10_می خواستیم اگر حق مسلم ما را در حکومت نادیده بگیرند 23 سال سکوت کنیم و اصل را فدای فرع نکنیم. 11_ میخواستیم اگر برادر نابینایمان از بیتالمال طلب کمک کرد به او آهن تفتیده نشان دهیم و فردای قیامت را یاداور شویم. 12_میخواستیم در تمام جنگها عزیزترین کسانمان را به خط مقدم بفرستیم. 13_می خواستیم خود زیلو برگزینیم و امت را از تارک دنیا شدن نهی کنیم. 14_غم مسلمین نه بلکه از ربودن خلخال از پای زنی خارج از کیش خود بنالیم. 15_به سفره رنگین فرمانداران خویش اعتراض و آنان را بدون مصلحت برکنار کنیم. 16_پیراهن نو را به غلام خویش بدهیم و خود پیراهن کهنه بپوشیم. 18_اگر چاه آبی زدیم آن را به مسلمین هدیه کنیم بجای آنکه آن را سرمایهای برای خود محسوب کنیم. 19_غنائم جنگی را به مساوات بین امت تقسیم کنیم. 20_قاتل خویش را جز یک ضربهای که زده نزنیم و تا قبل از قصاص نان و آبش دهیم. 21_نان و نمک را غذای خویش قرار دهیم و اگر غذایمان بیش از یک نوع بود اعتراض کنیم. 22_بنا به مصلحت طلحه و زبیر را بر مسند فرمانداری ننشانیم. 23_حقوق بیتالمال را اگر مهریه زنان کارگزاران ما باشد باز ستانیم. 24_برای خدا بجنگیم و اگر خصومت شخصی بدان وارد شد دست از جنگ برداریم. 25_در مقابل دشنام کسانی که احساس میکنند ما حق آنان را تضییع نمودهایم پرخاشگری نکنیم بلکه بررسی کنیم اگر حقی ضایع شده احقاق حق نماییم. 26_میخواستیم ثروت قبل از انتصابمان با ثروت بعداز انتصاب یکی باشد. 27_میخواستیم بهنگام انجام کار شخصی چراغ بیتالمال را خاموش کنیم. 28_میخواستیم نوک قلممان را تیز کنیم تا مصرف جوهر آن کم شود. 29_می خواستیم با رفتار خویش سرمشق دیگران باشیم. 30_می خواستیم کاخ نشینی و ثروت اندوزی را زشت و پلید بداریم. 31_میخواستیم قرآن را بر دلها حاکم کنیم نه آنکه بر سر نیزهها باشد. 32_میخواستیم از الحکم لله استفاده باطل نکنیم. 33_میخواستیم بار دیگر کفار از ترس صدای حقمان انگشت بر گوش بگذارند. 34_میخواستیم فرهنگی غالب باشیم و از فرهنگ کفر نهراسیم. 35_میخواستیم بساط ظلم را بر چینیم و عدالت را بگسترانیم. 36_میخواستیم حکومت پابرهنگان باشیم. 37-میخواستیم براورنده امید وآرزوی مستضعفین باشیم. 38_میگفتیم هیچ کاخی بنا نشده است مگر آنکه کوخی در کنارش قرار گرفته باشد. 39_میخواستیم خمس و زکات بدهیم تا راه ثروت اندوزی مسدود گردد. 40_میخواستیم حرامترین حرام خدا را برچینیم و آتش رباخواران را خاموش کنیم. 41_میخواستیم ظلم نباشد تا رحمت الهی از ما دریغ نگردد. 42_میخواستیم حدود الهی را اجراء کنیم تا از بلایا نجات یابیم. 43_میخواستیم فراگیری علم و دانش برای فقیر و غنی یکسان باشد. 44_میگفتیم اگر فقر از دری وارد شود ایمان از دری دیگر میرود. 45_میخواستیم زمینهساز ظهور مهدی موعود باشیم. 46_می خواستیم قاسطین، مارقین و ناکسین نباشند. 47_میخواستیم پیرو امامی باشیم که بخاطر کرامت انسانی اجازه نداد مردم او را مانند شاهان ایرانی بدرقه کنند. 48_میخواستیم طعام بینوایان را شبانه و مخفیانه بین آنان توزیع کنیم. 49_میخواستیم امت پیامبری باشیم که آسایش فرد یهودی را که از فرط خستگی در برش خوابیده بود بخاطر بجا آوردن بموقع نماز برهم نزنیم. 50_دنبال مالک اشتر بودیم که اگر جوانی نادان حرمتش را نداشت به مسجد برود و برایش از خداوند طلب آمرزش کند. آری این بخشی از آن عهد نامه ملت بزرگ ایران بود حال بیاندیشیم که با شروع دهه چهارم این نهضت بزرگ وآرمانی در کجا قرار داریم. به امید ایرانی سر بلند* چخوف از آغاز جوانی با هدفی روشن و برداشتی حرفهای دست به قلم برد. پدرش کاسبی ورشکسته و تندخو بود، که در رسیدگی به زندگی فرزندان خود درمانده بود، و چخوف در ۱۷ سالگی وظیفۀ تأمین معاش خانواده را به دوش گرفت. چخوف در دانشگاه مسکو به تحصیل پزشکی پرداخت، اما همچنان به دنبال راهی برای تأمین رزق و روزی خانواده بود. آسانترین کار برای او نوشتن بود. نام و آوازه و پشتیبانی نداشت، پس باید جوری مینوشت که جذاب باشد تا "مشتری" رم نکند. به زودی دریافت که با هیچ چیز مثل شوخی و طنز نمیتوان به دل خوانندگان راه یافت. چخوف در اوقات فراغت، در راه دانشکده، میان کلاس درس و سالن تشریح، یا شبها در خانه قلم میزد. خمیرمایه کار را همیشه از مشاهدات روزمره میگرفت. صحنههای زندگی را با امانت بازگو میکرد. ناپاکیها و پلشتیها، حماقتها و کوتهفکریها را به ریشخند میگرفت. چخوف جوان برای ویرایش و آرایش نوشتههای خود وقت زیادی نداشت. آنچه از زیر دست او بیرون میآمد، باید یک راست به چاپخانه میرفت، در مجلات مسکو و سنپترزبورگ چاپ میشد و دستمزدی به او میرساند. تمام سبک بدیع و اسلوب تروتازهی چخوف، که از آن به عنوان "دید امپرسیونیستی" یاد کردهاند، از همین "عکسبرداری فوری و رتوشنشده" بیرون آمده است. او خود تمام فوت و فن نویسندگی را در دوکلمه خلاصه کرده است: "دقیق نگاه کن و درست بنویس!" از بنبست زندگی تا پهنه تاریخ چخوف، به قول قدما، با "طبع روان" قلم میزند، و زیاد در بند "معانی و بیان" نیست. او با نظاره و تأمل در زندگی واقعی، رشتهی "نوولنویسی" را بر شالودهای تازه بنیاد نهاد، که در آن اصل بر "مشاهده دقیق جزئیات زندگی" است.چخوف داستاننویسی را کمابیش قریحه یا استعدادی مادرزادی میدانست و خود از این استعداد به کمال برخوردار بود: "نویسنده باید بتواند دقیق به زندگی نگاه کند، و با دقت نقل کند که آدمها چه میکنند و چه میگویند." توماس مان، نویسنده بزرگ آلمانی، چخوف را "تماشاگر بزرگ زندگیهای کوچک" دانسته است. چخوف امور ساده و پیش پاافتادهی زندگی را توصیف میکرد، و قهرمانانش همان مردم عادی روزگار بودند: کارمندان و مأموران دولت، زنان خانهدار، دانشجویان، تاجران و کاسبکاران و... هنر چخوف، که آثار او را تا زمان ما ماندگار کرده در آن بود که توانست ماجراهای کوچک و "مبتذل" را به صحنههای بزرگی پیوند بزند، که در آنها روح و معنای یک دوران به چشم میخورد. چخوف "دید حماسی" نداشت، و هرگز دربارهی مسائل مهم فلسفی و تاریخی چیزی ننوشت. او به لئو تولستوی ارادت میورزید، اما هرگز به سبک او نزدیک نشد. ماکسیم گورکی را دوست داشت، اما از مضامین سیاسی دوری میکرد، زیرا به روشنفکران و رسالت آنها باور نداشت. در کار چخوف "توفانهای عظیم" وجود ندارد؛ از "خشم و هیاهو" اثری نیست، همه چیز ساده و معمولی، همین پایین روی میدهد. گفته است: «مردم هیچوقت به قطب شمال نمیروند، به اداره میروند، با زنشان دعوا میکنند و سوپ میخورند.» هنر دشوار، کمیاب و دستنیافتنی چخوف در آن است که آدمهای آشنای او همه جا و در تمام اعصار حی و حاضر هستند. شگردهای نویسندگی چخوف استاد نمایش زندگی واقعی است، و جلوههای رنگین واقعیت را زنده و شاداب به روی کاغذ میآورد. او در تجربۀ روزنامهنگاری با لایههای گوناگون اجتماعی آشنا شد، و به ویژه شیوهی گفتار آنها را آموخت. چخوف استاد ایجاز و گزیدهگویی است. در کارهای او یک کلمه گفتار یا توصیف اضافی وجود ندارد. چخوف در بیان صحنهها و گفتارها صادق است، هرگز نظر و ارادۀ خود را در سیر وقایع داستان دخالت نمیدهد. شخصیتهای داستان را آزاد میگذارد تا خود پیش بروند و حرف بزنند. در نامهای میگوید: "کار نویسنده این نیست که درباره مسائل بشری، دین و خدا و خوشبینی یا بدبینی اظهار نظر کند. وظیفه واقعی او این است که با دقت و صداقت نشان بدهد که آدمهای واقعی درباره این مسائل چگونه فکر میکنند و چه میگویند." چخوف در نقل داستان، ناظری خونسرد و بیطرف است. کار خود را نشان دادن یک موقعیت میداند، نه ارشاد و راهنمایی. از نظر او داوری نهایی با "هیئت منصفه" است، یعنی خوانندگان. چخوف، انسانی یگانه چخوف انسانی بسیار مهربان بود و بینهایت فروتن؛ شخصیت و استعداد بیمانند خود را هرگز جدی نگرفت. درباره ذوق و استعداد ادبی خود اغلب با شوخی و تمسخر سخن میگفت. چخوف پزشکی را حرفه اصلی خود میدانست. در این باره سخنی مشهور دارد: "نویسندگی معشوقۀ من است، و طبابت همسر واقعیام!" در زندگی چخوف، معشوقه و همسر به خوبی با هم کنار میآمدند. او بیشتر داستانهای خود را زمانی نوشت که دانشجوی پزشکی بود یا کار پزشکی میکرد. دکتر آنتون چخوف از ۲۴ سالگی میدانست که بیماری سل در بدن او لانه کرده و ذره ذره او را به سوی مرگ میراند. در ۳۰ سالگی به رغم توصیه پزشکان و دوستان، به جزیره ساخالین رفت، تبعیدگاه زندانیان و محکومان که در شرایطی وحشتناک زندگی میکردند. پس از بازگشت از جزیره نفرینشده، در مسکو به کار طبابت ادامه داد. مطب او به روی مردم فقیر و تهیدست باز بود، که برای دوا و درمان پولی نداشتند. انساندوستی چخوف، ساده و صمیمانه بود و پایگاهی صرفا اخلاقی داشت. او برای نیکوکاری و خدمت به همنوعان به مکتب و دکترین نیاز نداشت: در دفترچه یادداشتهایش نوشته است: "چه خوب بود اگر هر نفر از ما مدرسهای، چاه آبی یا یک چیز سودمندی از خود باقی میگذاشت، تا زندگی او بی نام و نشان در ابدیت گم نشود." بر ضد ایدئولوژی هنر چخوف و آنچه این نویسنده را برای دوران ما ارزنده میسازد، دید پاک و اصیل و شفاف اوست. داستانهای او به ویژه از "بازنمایی ایدئولوژیک" فاصله میگیرند؛ آفتی که بسیاری از آثار ادبی قرن بیستم به آن آلوده شدند. و آنچه نقل شد همه تنها در عالم ادبیات بود؛ درحالیکه چخوف، در تئاتر نیز بر بالاترین مقام نشسته است. او با چهار نمایشنامه بزرگ (مرغ دریایی، باغ آلبالو، دایی وانیا و سه خواهر) در کنار سوفوکل، شکسپیر، مولیر، ایبسن و چند نام بزرگ دیگر قرار میگیرد.این چهار نمایشنامه چخوف در میان اهالی تئاتر ایران بسیار محبوب است و بارها در ایران برروی صحنه رفته است. از مترجمانی که آثار چخوف را به فارسی برگردانده اند می توان از بزرگ علوی، عبدالحسین نوشین، سیمین دانشور، مهین اسکویی، هوشنگ پیرنظر، بهروز تورانی، کامران فانی و سروژ استپانیان نام برد. نقل حکایتی از یکی از شاگردان خواجه نصیرالدین طوسی: خواجه نصیرالدین، دانشمند یگانهی روزگار در بغداد، مرا درسی آموخت که همهی درس بزرگان در همهی زندگانیم برابر آن حقیر مینماید و آن این است: در بغداد هر روز بسیار خبرها میرسید از دزدی، قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود. روزی خواجه نصیرالدین مرا گفت میدانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه میکنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش میدانند؟ من بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانستهای را بدانم. خواجه نصیرالدین فرمود: من بسیار سفرها کردهام و از شرق تا غرب عالم، دینها و آیینها دیده ام. از «غوتمه» (بودا) در خاورزمین تا «مانی ایرانی» در باخترزمین که همانا پیروانشان چه نیکو میزیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند. آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی میدانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد. اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ؟ در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی میدهند، آن فرمان «اما» و «اگر» دارد. در اسلام تو را میگویند: دروغ نگو.... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست. غیبت مکن... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست. قتل مکن... اما قتل نامسلمان را باکی نیست. تجاوز مکن... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست.. و این «اماها» مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان میداند و اجازه هر پستی را به خود میدهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان میبیند. و راز نابخردی مسلمانان در همین است. وباز: خواجه نصیرالدین طوسی را گفتند آنگاه که خلافت 525 ساله عباسیان را سرنگون نمودی بر چه حال آنها بیشتر متاسف شدی ؟ گفت اینکه هر چه دفتر و دیوان بود به پیش خاندان آنها تقسیم گشته و از اهل اندیشه هیچ آنجا ندیدمی . حکومت داری با خویشان ره به سوی نیستی بردن است . یه بررسی کردم دیدم خیلی از لینکهام یا تعطیل شدن، یا فیلتر شدن،یا تبادل لینک نداشتن بهترین کار رو کردم لینکهای غیر فعال رو حذف کردم از 140 لینک به 85 رسید اگه اشتباهی لینکی حذف شده حتما با یه کامنت خصوصی منو مطلع کنین ممنون میشم. ای فلک چند زبیــداد تو بینــــــــم آزار من خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار چند ما را زجفای تو دود اشک به روی ما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار
وحشی بافقی در خاکـدان دهــــر دلی شادمان کجاســـــــت؟ یک دل که ایمن است زغم در جهان کجاست؟ در گیـرودار فتنه دوران بســــــــــــــــــوختیم داری خبـر بگوی که دارالامان کجاســـــــت؟
قاسم انوار اینجا ایران است ،برنامه پیک بامدادی پای درد دل یک معلم حق التدریسی از عشایر استان لرستان، ساده وبی ریا حرف می زند. ١٢ نفر دانش آموز در ۵پایه تحصیلی دارم .از اول مهر تاکنون حقوقی دریافت نکردم. جهت رسیدن به روستا باید ۵-۴ ساعت پیاده روی کنم . اینجا همه چیز عجیب است دانش آموزی دارم که تاکنون صدای بوق ماشین را نشنیده تا چه رسد به دیدن ماشین!!! اینجا چیزی بنام تلویزیون وجود ندارد............. هر چند به پارکینگ محل کار رسیده ام اما نتونستم این گزارش را تا انتها گوش نکنم بعنوان کسی که تهران نشین هستم اما به سبب کارم در گذشته نه چندان دور شرق و غرب ،شمال و جنوب، از شهری کوچک تا روستایی دور افتاده را از نزدیک لمس کرده ام همه خاطره ها در ذهنم زنده می شود همو که به کتاب و دفتر و قلم نه چندان فانتزی ام خیره شده بود و نهایتا طاقت نیاورد و اسم هریک را سئوال می کرد و در این سو همایش های اداری در هتل های ۵ ستاره تهران و سرو غذا درنارنجستان و رستورانهای لوکسی که هر وعده غذایش با حقوق این معلم حق التدریسی اگر نگویم برابری می کند بلکه فاصله چندانی ندارد.... آری اینجا هم ایران است. واین بیان دردی کوچک از سرزمینی کهن . ولی آیا تاب شنیدن داستانهای دیگر از این دست را هم دارید آنجا که نفس مادری برای تولد نوزادی حبس می شود و در سکوتی عمیق صدای ضجه اش به خاموشی می گراید!!!
آیا روزی فرا خواهد رسید که اینان نیز طعم زندگی را احساس کنند یا اینکه پایان ظلم و بی عدالتی راافسانه ای بیش نیست!!!
خاموش شو، خموش! که در ظلمت بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب خاموش باش، مرغک ِ دریایی! مرغ دریا – احمد شاملو خدای ما و...... نمی دونم چرا تو ایام محرم من تصادفی این دوتا فیلم رو با هم دیدم وبعد در مورد خدای خودمون و خدای بعضی ها تو فکر فرو رفتم. خدای اونا یه خدای مهربون که بندش رو هدایت می کنه کار خیر بکنه و بعد بلافاصله پاداشش رو بده اما خدای ما برعکس یه کار بد جلوی پای ما میذاره و تا انجام می دیم بلافاصله قصاص ومجازاتمون می کنه .اونم نه فرد گنهکار رو بلکه کسی رو که گنهکار دوستش داره. شما چندتا از این جور فیلمارو تو صدا وسیمای خودمون دیدید؟البته اگه هنوز خسته نشدید و دوست دارید از این دست فیلمهای تکراری رو ببینید!!!. الغرض اولیش یه فیلم مال همون کلید اسرار بود طرف به یتیما کمک می کرد و دستی به سر وکلشون می کشید. ایشون ستوان ارتشی بود مواجه با یه درگیری شد همه زیردستاشو گفت برین خودش واستاد و تیر اندازی کرد تا همه عقب نشینی کردند و اون تو محاصره گیر کرد ولی بطور معجزه آسایی نیروهای کمکی رسیدن و نجات پیدا کرد. دومیش فیلم ایرانی بود تو این داستان یه آقایی بود که سهم خونه پدریش رو از داداشش خریده بود ولی پولش رو نداده بود داداشم به رسم باباش امسالم خونه رو کرده بود حسینیه که با مخالفت داداش خریدار مواجه و اومد همه پرچم و پارچه های هیئت رو جمع کرد و ایام عزا شروع به ساخت وساز کرد وبعد پسرش تو استخر همون خونه افتاد و مشکل مغزی پیدا کرد و مرد. با خودم گفتم چقدر خدای ما با این خدای ترکها متفاوت، اون دنبال بهونه واسه بردن بنده هاش به بهشته این یکی دنبال بهونه واسه بردن بنده هاش به جهنم!!!
خدایا کجایی؟ نمی دانم بر کدامین درد بگریم. بر درد 1400 ساله حسین که در سینه دارم بر دردی که دیروز بر شهر و مردمم گذشت آه خدایا چگونه فراموش کنم کز کردن کودکی در دامان مادر را و بغض و اشک و آه پیرزنی را که نه این بار در غم حسین ع بلکه در غم فرزندان این مرزو بوم گریست خاطرات گذشته را در پیچ شمیران مرور کردم فریادهای مجاهد نستوه طالقانی را تکیه های سر پیچ تا مسجد امام حسن ع را شب عاشورا اشک ریختیم و حسین را شفیع قرار دادیم اما چه شد که صبحگاهان به یکباره همه چیز بهم خورد خدایا تو بودی؟ حسین جان تو بودی؟ آیا تو هم بر این مظلومیت گریستی؟ راستی مقصر کیست؟
مروری بر انقلاب آرمانی مردم ایران:
17_چونان مردم عادی از دسترنج خویش کسب درامد و امرار معاش کنیم.![]()
آنتون چخوف (۱۸۶۰ - ۱۹۰۴) در زندگی کوتاه خود (۴۴ سال) بیش از ۷۰۰ اثر ادبی نوشت. برخی از کارهای او درقالب داستان کوتاه برای رشد و شکوفایی این ژانر مدرن تعیینکننده بود. چخوف ۱۵۰ سال پیش در روسیه به دنیا آمد.
![]()
![]()
![]()

![]()


اجساد رفتهرفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کمکم ز رنجها به زبان آیند.
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

