

مهرگان
هان ای دل عبرت بین ازدیده عبر کن هان
ایوان مدائن را ایینه عبرت دان
گه گه به زبان اشک اواز ده ایوان را
تا بوکه به گوش جان پاسخ شنوی زایوان
ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان*
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک
زایشان شکم خاک است آبستن جاویدان
خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
زاب وگل پرویزست این خم که نهد دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو خوردست
این گرسنه چشم اخر هم سیر نشد زایشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ امیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان*
* خذلان خواری *مام سیه پستان کنایه از روزگار
خاقانی
گویند که رسم ملکان عجم چنین بود که روز مهرگان ونوروز بار عام دادی وهیچ کس را بازداشت نبودی وپیش به چند روزی منادی فرمودی که بسازید فلان روز را تا هرکس شغل خویش بساختی وقصه خویش بنوشتی وحجت خویش بدست آوردی وخصمان کار خویش بساختندی.
وچون آن روز بودی منادی ملک از بیرون در بایستادی وبانگ کردی که اگر کسی مر کسی را باز دارد از حاجت برداشتن در این روز ملک از خون او بیزار است. (اگر کسی مانع از طرح شکایت کسی شود ریختن خون او مباح است)
پس ملک قصه های مردم بستدی وهمه پیش بنهادی ویک به یک می نگریدی. اگر آنجا قصه ای بودی که از ملک بنالیده بودی موبد موبدان را بر دست راست نشانده بودی وموبد ان قاضی القضات باشد به زبان ایشان. پس ملک بر خواستی واز تخت به زیر آمدی وپیش موبد وبه دو زانو بنشستی گفتی نخست از همه داوریها داد این مرد از من بده وهیچ میل ومحابا مکن. انگاه فرمودی که هر که را با ملک خصومتی هست همه به یک سو بایستند تا نخست کارشما بگزارد(هرکس از پادشاه شکایتی دارد اول به شکایت او رسیدگی شود) .پس ملک از داوری بپرداختی باز بر تخت آمدی وتاج بر سر نهادی وروی سوی بزرگان وکسان خود کردی وگفتی :
" من آغاز از خویش بدان کردم تا شما را
طمع بریده شود از ستم بر کسی،اکنون هر که از شما خصمی دارد خشنود کنید. "
سیاستنامه خواجه نظام الملک
پ ن :این روزها نگاه به نگاه مردم انداختن برام خیلی سخته .وقتی میشنوم که میگه آقا نمیشه نصف دارو رو بدی ..آ.همه جا از قصابی تا داروخونه ..از ...تا ...فقط رنجت میده .همین وبس.
...
زکـــــــــوی یار می آید نســـــیم باد نوروزی ازاین بادارمدد خواهـــی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده ای داری خدارا صرف عشرت کن که قارون را غلطــها داد ســـــــــــودای زراندوزی
زجام گل دگربلبل چنان مست می لعلست که زد بر چـــرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صـحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلــــزار آی کز بلبل غــزل گفتن بیاموزی
حافظ

جشن نوروز از لحظهٔ اعتدال بهاری آغاز میشود. در دانش ستارهشناسی، اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی در نیمکره شمالی زمین به لحظهای گفته میشود که خورشید از صفحه استوای زمین می گذرد و به سوی شمال آسمان میرود. و در تقویم هجری خورشیدی با نخستین روز (هرمز روز یا اورمزدروز) از ماه فروردین برابر است. نوروز در تقویم میلادی با ۲۰، ۲۱ یا ۲۲ مارس مطابقت دارد.در دوران سلجوقیان، به دستور جلالالدین ملکشاه سلجوقی تعدادی از ستاره شناسان ایرانی از جمله خیام برای بهترسازی گاهشمار ایرانی گرد هم آمدند. این گروه،نوروز را در یکم بهار (ورود آفتاب به برج حمل) قرار دادند و جایگاه آن را ثابت نمودند. براساس این گاهشمار که به تقویم جلالی معروف شد، برای ثابت ماندن نوروز در آغازبهار، مقرر شد که حدوداً هر چهار سال یکبار (گاهی هر پنج سال یک بار)، تعدادروزهای سال را بهجای ۳۶۵ روز برابر با ۳۶۶ روز در نظر بگیرند. این گاهشمار از سال۳۹۲ هجری آغاز شد.
بنا به پیشنهاد جمهوری آذربایجان، مجمع عمومی سازمان ملل در نشست ۴ اسفند ۱۳۸۸ (۲۳ فوریه ۲۰۱۰) ۲۱ ماه مارس را بهعنوان روز جهانی عید نوروز، با ریشهٔ ایرانی بهرسمیت شناخت و آن را در تقویم خود جای داد
ویکی پدیا
سال 90 با تورم لجام گسیخته واینترنتی فرسوده نفسهای آخرش را ارزانی می دارد.اما باهمه اوصاف از نفس مسیحایی حضرت حافظ مدد میجوییم و عشرت وزراندوزی رابه اهلش وامی گذاریم و دست نیازمندی را که بسویمان درازگردیده می فشاریم تا شاکر رحمت بی پایان الهی باشیم هر چند که می فرماید:از دست وزبان که برآید کز عهده شکرش به درآید...بنده همان به که زتقصیر خویش عذربه درگاه خدا آورد.نخوردیم وبد نگفتیم ونه حالی پریشان کردیم،پس غبار غم از دامن بیفشانیم وبادنیایی از امید دلخوش نعمت اوباشیم که باقی هیچ است وسرابی بیش نیست.
سال نو ونوروز باستانی را حضور یکایک دوستان
تبریک میگم .هر چندبنظرم در سالی که گذشت دنیای وبلاگ خسته وبی روح بود اما از
دلنوشته های زیبای دوستان بهره بردیم وکامنتهای زیباشون مزین کلبه سرد ما بود .ضمن
تشکروسپاس از اینکه باحضورتون فرصت تفکر وتعقل را ارزانیم داشتید دست همکاریتان را
سخت می فشارم ،امید است با نوشدن بهار دلهاتون بهاری وحضورتون سبزتر باد،با آرزوی
بهترین ها .
زندگی ضربان قلب نیست زندگی در گرو
تپش دل است. گاهی قلب می زند ولی
احساس نیستی می کنی چون دل بی
تپش است . قلب حمال خون است تا
جسمت را زنده نگه دارد اما دل پادشاه
سرزمین روح است و می تپد تا به زندگی
معنی بخشد . دل جایگاه عشق است
وحیات . دل گاهی می سوزد ،گاه شاد
می شود . دل به دنبال قدمهای دخترک گل
فروش می کشاندت و نفرت ارباب برده
فروش را می چشاندت.دل مردگی را نه در
چشمان خیس کولی آوازه خان بلکه در
چشمان مست جام بدستان دیدم . دل که
مرد پست وحقیر می شوی هرچند بر
بلندای ایستاده باشی وجایگاهت رفیع
باشد!!!
...شبی سردو زمستونی همراه با برف باغهای اطراف شهریاررو احاطه کرده ،دعوت میشم به یک مهمونی. مهمونی از جنس خاص.مهمونی که توش صفا ویک رنگی است ،مهمونی که بی شراب مدهوشت می کنه وگویی عالم محشر است و اعتراف واستغاثه.نه قاضی هست ونه دادگاهی ونه محاکمه ای ،اما بی پروا کسانی اعتراف به گناه می کنند وطلب بخشش وهدایت .10 روز ،15 روز،20 روز پاکم !!!نوبت به ما می رسد ،نگاهها به سمت وسوی ما خیره می شود.آنقدر گناهکاریم که نیاز به عمری استغاثه داریم شرمنده می شویم وبسادگی از ما گذر می کنند.باخودم می گویم خوشا به سعادتتان که با 21 روز سختی وتحمل درد پاک می شوید اما بدا به حال اونهایی که خروارها گناه کرده اند ولی حاضر به قبول آن نیستند!گناهی که نه فقط خود را آلوده کرده اند بلکه انسانهای بیشماری را به فلاکت وبدبختی کشانده اند.کمپ بهبودی پرواز رهایی با وجود 100نفر انسانهایی از جنس خاص حالا دیگر محفل آشنایی برایم هست.اینان دیگر از همه نومید شده اند از بالا تا پایین همه خودی هستن وکسی برای پست ومقام اینجا تلاش نمی کند .همه دردی مشترک داشته ودارند که جامعه خودرا دراین درد بی گناه می داند پس باید از خود شروع کرد. پس ازبیان مختصری از بیوگرافی و رنجهایی که کشیده شده است دعای دسته جمعی قرائت می شود واینگونه شبی به پایان می رسد.
اعتدال: در حالی که در چند روز گذشته مسوولان ستاد مبارزه با موادمخدر اعلام کردند میانگین سن اعتیاد در کشور 29سال است، روز گذشته آمار دیگری درباره شروع سن اعتیاد بازگو شد و براساس آن استاد دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی با اشاره به آمار رسمی سال 88 گفت: «بر پایه این آمار سن شروع اعتیاد، 15 تا 17سالگی است و روزانه 300 نوجوان وارد چرخه اعتیاد میشوند.» آماری که در همایش مددکاری اجتماعی در حوزه کودکان اعلام شد، روایتهای دیگری هم داشت از جمله اینکه 49 درصد از دانشجویان به مواد دخانی اعتیاد دارند و افراد به صورت جمعی و از روشهای آسانتری برای استفاده از موادمخدر استفاده میکنند.
در پایان مدیریتم آمار به 2 میلیون نفر افزایش یافت
در پنج سالی که بنده مدیرکل دفتر آسیبهای سازمان بهزیستی بودم، از سال 70 تعداد معتادان 200 الی 300هزار نفر بود، اما در دوره پایان مدیریتم به دو میلیون نفر افزایش یافت .طبق آمار رسمی در سال 88، 49درصد دانشجویان به مواد دخانی اعتیاد داشتند علاوه بر آن رویه رو به رشد نرخ اعتیاد زنان و همچنین تغییر سبک اعتیاد از سبک فردی به جمعی و خانوادگی از مسایل مورد توجه است. همچنین مساله دیگر تبدیل شدن روشهای دشوار مصرف موادمخدر به روشهای آسانتر است.
بالاخره چندنفر معتادند؟
دفتر مقابله با جرم و مواد مخدر سازمان ملل متحد اخیرا در گزارشی اعلام کرده: ایران دارای بیشترین معتاد نسبت به جمعیت ،در بین کشور های جهان است. شاید در چندین دهه پیش داشتن جمعیت بالای معتاد در کشور، می توانست با فقر بیش از حد فرهنگی و اقتصادی جامعه توجیه شود ولی اکنون در شرایطی که حجم عظیمی از تبلیغات بر علیه اعتیاد در حال انتشار است، چنین آماری بیش از حد بزرگ به نظر می رسد.چرا آمار دقیقی از معتادان ایرانی در دست نیست؟چرا مقامات داخلی آمار قاطعی از این موضوع ارائه نمی کنند و چرا در شرایطی که آمارهای داخلی معتادان از 2 میلیون تا 4 میلیون تغییر می کند،منابع معتبر خارجی چنین آماری را منتشر می کنند؟
در ایران رشد اعتیاد 3 برابر رشد جمعیت است
معاون پیشگیری سازمان بهزیستی ایران اعلام کرد: رشد اعتیاد در کشور سالانه حدود هشت درصد است در حالی جمعیت کشور سالانه حدود 6/2 درصد رشد میکند بنابراین تعداد معتادان سالانه بیش از 3 برابر جمعیت رشد میکند.
فارس: معاون سلامت وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی گفت: بین 5 تا 7 میلیون نفر در کشور تجربه حداقل یک بار مصرف مواد مخدر را دارند و این زنگ خطری است که نباید بگذاریم مصرف این مواد به خصوص در میان دانش آموزان و جوانان گسترش یابد.>
با توجه به اطرافیان معتادان در کشور بین 10 تا 15 میلیون نفر از مردم کشور درگیر مسئله اعتیاد هستند .
...خدا ترس را بر رعـــــــــــیت گمار که معمار ملک است پرهیز گار
بد اندیش توست آن وخونخوار خلق کــه نفع تو جوید در آزار خلق
ریاســــت به دست کسانی خطاست که از دستشان دستها بر خداست
نکوکار پــــــــــــــــرور نبیند بدی چو بد پروری خصم خون خودی
مکن صبـــر بر عامل ظلم ودوست چو از فربهی بایدش کند پوست
سر گـــــــــرگ باید هم اول برید نه چون گوسفندان مردم درید
سعدی که درود خدا بر او باد
این روزها بدجوری تاریخ رو کالبد شکافی می کنم .از تیمور لنگ تا شاه سلطان حسین وسر آخر می رسم به تاریخ ادبیات ایران ازقصه شیرین ویس ورامین تا سیاست نامه نظام الملک وشاید هدفم فرار از آشفته بازاراندیشه بر تورم وگرونی نرخ دلار وارز تا پرداخت مالیات مضاعف کارمند مفلوک یا همان عنوان زیبای نوکر دولت باشد.
الغرض اینکه در گذشته نیز مامشکل نان داشتیم وگویا این وقایع چیزی نیست جزکپی پیست تاریخ .حال این حکایت را از سیاستنامه خواجه نظام الملک بشنویدوبر روزگار حال شادمان وبرگذشته بگریید!
شنیدم که در غزنین خبازان در دکانها ببستند ونان عزیز ونایافت شد.وغربا ودرویشان در رنج افتادند وبه تظلم به درگاه شدندوپیش سلطان ابراهیم از نانوایان بنالیدند.فرمودتا همه را حاضر کردند.گفت"چرا تنک* کرده اید؟" گفتند هر باری که گندم وآرد در این شهر می آرند نانوای تو می خرد ودر انبار می کند ومی گوید فرمان چنین است. ومارا نمی گذارد که یک من بار بخریم. سلطان فرمود تا خباز خاص را بیاوردند،در زیر پای پیل افکندند.چون بمرد،بر دندان پیل ببستند ودر شهر بگردانیدندوبروی منادی می کردند که"هرکه در دکان نگشاید از نانوایان،با اوهمین کنیم"وانبارش خرج کردند.نماز شام بر در هر دکانی پنجاه من نان بمانده وکس نمی خرید!!!
*تنک:نازک وکم حجم کردن نان
دل نوشته های من4: هرچه فهم انسان بیشتر می شود دردش عمیق تر می گردد.
پ ن: میلادمسعود پیامبررحمت وامام جعفر صادق ع بر پیروان راستینش مبارکباد.
به دلم میگم وقتی خودتو تو رستوران البرز از عزا درآوردی نترسیدی حالا چرا از خوردن چای حاج رضا می ترسی؟ زندگی خرج داره ونمیشه دست رو دست گذاشت .پول حلال کارمندی هم که بجایی نمی رسوندت.اینه که یه فکری بسرم زدو افتادم تو کار خلاف. خلاف کردیم وپول ناچیزمون رو زدیم تو کار دامداری اونم از نوع صنعتی وکیلومترها اونور تهرون!. زمین رو خریدیم وساخت وساز وشروع کردیم حالا می بینیم همه دارن اعلام ورشکستگی می کنن!!!ما هم بهتمون زده و میگیم بما نیومده همون نون کارمندی رو بچسپیم بهتره ولی بازم لنگان لنگان ادامه میدیم شاید دولت عدالت گستر روزی چشمش به جمال کشاورزان ودامداران ورشکسته باز بشه و نگاهی مثبت کنه .به امید اون روز..ازمصیبتش که بگذریم سفرهاوتجربیات جدیدش واسم یک دنیا ارزش داره.فارغ از رنگ وریا وگرفتاری های سیاسی و اجتماعی وهم کلام شدن با انسانهایی صاف وساده واسم شیرینی خاصی داره.یک شب توی اتاق دودگرفته حاج رضا چای دودی خوردن از نسکافه هتل اوین برام زیباتر بود.اولش اکراه داشتم با خودم کلنجار می رفتم تا بخورم بعدش خودم رو لعن می کردم که مرد حسابی کی دعوتت کرده اینجا بیایی؟اما حالا دیگه هر موقع میرم حتما باید یه سر بهش بزنم وازون چایی مخصوص بخورم به دلم هم گفتم موقعی که نهار رستوران البرز رو با پول اداره خوردی نترسیدی حالا چرا ازخوردن این چایی وحشت داری؟ بخور نمیمیری!!!گاهی کلمات وحرفها تا آخر عمر تو ذهن آدم می مونه دوستی می گفت ازدواج کردم همسرم چایی نمی خورد بهش گفتم بعضی موقع چایی بخور تا به چایی خوردن عادت کنی آخه چایی تو خونه هر ایرانی پیدا میشه اگه جایی رفتیم وجز چایی چیزی نداشت وتو هم چایی صاحب خونه رو نخوردی اونوقت صاحبخونه شرمنده میشه....بچه که بودم آقایی اومد به همه دست داد من منتظر بودم ولی بهم دست نداد ولی من تو ذهنم مونده که اول به نوه حاج رضا دست بدم....ظهر میشه وماهی گیرها اومدن سر سفره نهار. توفیقی میشه وباهاشون هم سفره میشم .همه صاحب نظر ،همه یه پا سیاستمدار ودنیا دیده از هر دری سخن میگن وآخرش اینه که آدم گدایی کنه بهتر از کشاورزی هستش. کشاورزی که هیچ کسی حاضر نیست بیمش بکنه واگه خدا به دادش نرسه باید از گشنگی بمیره وتازه از همه آفتها که دربره آفت محصولات وارداتی محصولش رو زمینگیر می کنه.غذا که تموم شد نوبت به دعای شکر رسید همه به من نگاه کردن ویکی برگشت گفت ما رسممون اینه که مهمون دعارو بخونه ثوابش بیشتره!هرچند ما مسلمونها دیگه کمتر دعای شکربعد از غذا رو می خونیم ولی یه چیزهایی جمع وجور کردم که شرمنده نشم.
حالا دیگه فکری به ورشکستگی نمی کنم چون بخش
زیبایی از زندگیم رو تو اونجایی پیدا کردم که بوی
ورشکستگی مادی میده اما دنیایی از صداقت ومعنویت
توش موج میزنه
پ ن:سال نو میلادی و میلاد عیسی مسیح پیام آور صلح ودوستی برعموم پیروان ودوستدارانش بویژه هموطنان ودوستان ارامنه مبارک باد.روحت شاد آرشالوس عزیز که صداقت ومهربونیت از دلها نخواهد رفت
کوچه ها تاریک
ماه گردیده هلالش باریک
شهر در ظلمت وخواب
رهزنان مست وخراب
مرد شبگرد شده بی تب وتاب
همه از جام می وطعم شراب
نیست داروغه در این شهر سراب
گزمه از بی خبری رفته بخواب
نه دراین وادی بود ناصر هل ینصرنی
نه کسی گوش بداده به ندای چومنی
الغرض قصه بود عین صواب
دلم از ریش شده همچو کباب
پاسی از شب گذشته بود در حال قدم زدن در کوچه بودم که تاریکی مطلق مرا به فکر دخترکی فرو برد که در صبحگاه امروز با تهدید راهزنی آه وفغان بر پا کرده بود ویاوری نه از جنس گزمه وداروغه از چنگال دیو نجاتش داده بودو نا خودآگاه این ابیات از ذهنم گذر کردند.
من از شب واز تاریکی می ترسم وای اگر این شب طولانی تر گردد؟ یلدا تو بلند وزیبا بود ی چون آهنگ زیبای چکمه گزمه ها لالایی خواب من وتراژدی مرگ دیوان شب رو بود . دوستت دارم ای شب خاطره ها .
یلدا شب خاطره ها وقصه ها بر همگان
مبارک باد
پ ن:پشت فرمون بودم که به شیشه زد چرتم پرید عصبانی شدم با اخم نگاهش کردم تو دلم گفتم دیگه دورت تموم شده برو دنبال کاسبی جدید. اومدم خونه هرچی با فندک وررفتم گاز روشن نشد ناخودآگاه یاد دخترک کبریت فروش افتادم.راستی چرا به همه چیز چوب حراج زدیم؟ازآپارتمان 700 متری به عبارتی متری 11/5 میلیون تو شمال شهرتا دخترک کبریت فروش چقدر فاصله است؟
...
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موشی دید به مرغ و گوسفند وگاو خبر داد. همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد! سر انجام ماری در تله موش افتاد وزن مزرعه دار را گزید ناگزیرمرغ راکشتندوبرایش سوپ درست کردند وپس از آن گوسفند رانیز برای عیادت کنندگان قربانی کردند.اما چون مار گزیدگی منجر به مرگ زن شد سر انجام گاو رانیز در مجلس ترحیمش کشتند.
دراین مدت موش از سوراخ به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت نگاه می کرد!
پ ن:بعید میدونم امام حسین (ع) کشته شده باشه واسه اینکه ما هر سال الم وطبل بزرگتری در عزاش برداریم وبا نام عاشق حسینی راه رو بر مردم ببندیم و تا پاسی از شب صدای سیستمهای جدیدمون رو امتحان کنیم چون به روایتی اون قیام کرد تا در مقابل تحریف دین جدش ایستادگی کنه!
...بایستن و نتوانستن
فتوای حسین این است: آری! در نتوانستن نیز بایستن هست؛ برای او زندگی، عقیده و جهاد است.
بنابراین، اگر او زنده است و به دلیل این که زنده است، مسئولیت جهاد درراه عقیده را دارد.
انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسین، زنده تر کیست؟ در تاریخ ما، کیست که به
اندازه او حق داشته باشد که زندگی کند؟ و شایسته باشد که زنده بماند؟ نفس انسان بودن، آگاه بودن،
ایمان داشتن، زندگی کردن، آدمی را مسئول جهاد میکند و حسین مَثَلِ اعلای انسانیت زنده، عاشق و
آگاه است. توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایی یا جمعیت، فقط شکل انجام رسالت و چگونگی
تحقّق مسئولیت را تعیین میکند نه وجود آن را.
دکتر شریعتی
میان دل زعشــــقت لاله باغـــیست
بحمدالله وجودم مست ســــاقیست
بســاط گریه را آماده ســـــــــــــازید
که چند شب تا شهادت وقت باقیست
ایام عزای حسینی تسلیت باد
...اندر حکایت شهر ما :
کارگر: آقای مهندس ما که اینجارو دیروز آسفالت کردیم چرا باید امروز بکنیم؟
آقای مهندس: کارتو بکن مگه نشنیدی شهردارمحترم فرمودن هرروز باید شاهد یک تغییر در محلات باشیم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اصغر آقا: آقای مهندس مگه اینجارو دیروز چمن نکاشتین؟ پس چرا خرابش می کنین؟
آقای مهندس: بخاطر رفاه شما می خواهیم اینجارو دور برگردونش کنیم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حسین آقا: مش رحیم کجا ؟ دیگه مسجدجلسه قران نمی بینمت؟
مش رحیم:سلام حسین آقا ما دیگه جلساتمون رو تو خونه محله میذاریم !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرهنگ سازی:
هنگام بارندگی چاله ها پر آب می شود مراقب کودکان خود باشید، هنگام طوفان شاخه های هرس نشده میشکند مواظب سر خود باشید،به تابلوهای راهنمایی دقت کنید شاید صبح که بیدار می شوید کوچه شما یکطرفه شده باشد،اگر هرروز شاهد تلاش خدمتگزاران خود هستید وراه برشما بسته است علتش ندانم کاری ویا دوباره کاری نیست پول زیادی است!
پ.ن:خیلی برام جالب بود روز عید قربان یه جایی واز یه ارگانی این پلاکارد رو دیدم:عید قربان بر شیعیان جهان مبارک باد وبعدش روز عید غدیر این پلاکارد رو:عید غدیر بر شیعیان ومسلمین جهان مبارک باد!
دل نوشته های من3:وقتی اندیشه را از من گرفتی من انسانی در بندم که نیازم حس لامسه است!!!
...جهان چهارم کجاست؟
جهان چهارم جایی هستش که مردمش
پول ندارن ولی صف بانکهاش شلوغه!
جهان چهارم جاییکه همه جلسه
میذارن وتصمیم میگیرن ولی حرف یه نفر اجرا میشه!
جهان چهارم جاییکه مردمش موقع عزاداری میرن سفر تفریحی و تو عیدشون بخاطر چشم به هم چشمی عزادار میشن!
جهان چهارم جاییکه توی 10 سال اول
زندگیت باید خرج عروسیت رو بپردازی !
جهان چهارم جاییکه عارت میاد
ماشین خودت ماشین عروست باشه!
جهان چهارم جاییکه می دونی مدرک
ارزش نداره ولی حاضری بابتش پول بدی یا مدرک تقلبی بگیری!
جهان چهارم جاییکه همه رودررو بهم
لبخند می زنن وپشت سر نیشخند!
جهان چهارم جاییکه سر جلسه امتحان معلم خوابیده وهمه از روی هم تقلب می کنن اونوقت سر شاگرد اول بودن دعواست!
جهان چهارم جاییکه همه باورهای
بشری مثل ،صداقت ودرستی ،علم ،کار وتلاش وانسانیت به تمسخر گرفته میشه!
جهان چهارم جاییکه همه تو شک
وتردید هستن واسه همین همه آزمونهای بشری رو دوباره آزمون می کنن!
جهان چهارم پارادوکسی است از
حقیقت و واقعیت،جاییکه حقیقت درآن به مسلخ کشیده می شود وداستان هابیل وقابیل
تکرار می شود !
از دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست
دل نوشته های من2: به هیچ جا نرسد هرکه همتش پست است،که بر شکسته خس وخار آشیانه شود
پ ن:این پنجره این باغ صدا را نفروشید این حنجره این خاطرهها را نفروشید
در شهرشما باری اگر عشقفروشیست هم غیرت آبادی ما را نفروشید…
8آبان یاد وخاطره قیصر امین پو رعزیز گرامی باد
...باز باران بی بهانه
می زند بر بام خانه
خانه گردیده بهانه
ناله ام موج ترانه
مادرم می سوزد اینجا
در تب ورنج زمانه
باز باران می خورد بر بام خانه
تاکه دزدی رو کند بر کاشیانه
خانه ام گردیده ویران
سیل می تازدچو دیوان
می روم راه سوی جنگل
تا شود دل بی بهانه
با دودست زخم خورده
می زنم سیلی شبانه
اهریمن گردیده غالب
بر من و این کاشیانه
آه باران لحظه ای بنما تحمل
کودکی
بی یار ومحمل
توی این صحرا گرفته
هر طرف سیلاب غم دل
بس کن ای باران زبارش
خسته ام ازآدم واین روزگارش
15/7/90
دل نوشته های من 1:نمیگم سنگ باش ومسیر جریان آب روتغییر بده لااقل سنگریزه باش وبرجریان آب تاثیر بذار.
پ ن: خسته ام از آدم وایل وتبارش
دردناکترین افسانه تاریخ افسانه حیات آدمی است .انسانی که به سادگی ازبهشت رانده شد حالا باید پس از آزمونی بزرگ به جایگاه اولیه خویش برگردد!
...من بودم وخدا بود
او گله از جدایی من ساز بی وفایی
او گفت که من رهایم من گفتمش اسیرم
اوگفت که انتخاب است من گفتم این سراب است
او زد مثال خود را من دادمش نشانی
او گفت که زندگانی؟ من گفتمش چه دانی ؟
من گفتمش که کفر است گفتا بگو چه دانی؟
گفتم عذاب سخت است گفتا مترس هیچ است
گفتم که دوزخت را گفت از بهشت دانی؟
گفتم فریب دادی گفتا نمی شناسی
گفتم چنین گفتند گفتا چنین نباشد
گفتم که خلق خود را گفتا رها نکردم
گفتم اسیر خاکم گفتا که قدر بدانم
گفتم وفا نداری گفتا صبور جانا
گفتم که ظلمت است این گفتا که نور تابد
گفتم اسیر بندم گفتا رسد رهایی.
پ.ن:دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کـــز دیو ودد ملــــــولم وانسانم آرزوست
انسانم آرزوست با صدای علیرضا عصار http://dweb.ir/?p=10795
...داشتم حساب کتاب می کردم که ما آدمها اگه می
خواییم یه کاری بکنیم کلی سبک سنگین می کنیم که این کار
واسه ما سود داره یا زیان وعقلا اگه ضررش بیشتر باشه
عطاش رو به لقاش می بخشیم حالا خدا چطور؟
این سئوال مدتیه ذهنم رو مشغول کرده همین دوره خودمون رو حساب کتاب می کنیم بقیه اش بماند.خدا 7 میلیارد انسان به دنیا آورده که فقط 1میلیارد واندی ازونها مسلمون هستند.یعنی طبق پروسه گزینشی تعریف شده امکان راهیابی به بهشت الهی رو دارن. از این میلیارد واندی ...فقط70 میلیون شیعه هستند که بقولی ملاکهای کامل گزینشی رو دارند وبقیه اون میلیارد واندی تو غربالگری نمی گنجند .ازین شیعه ها که اکثرشون تو ایران هستند یه سریشون تو صراط مستقیم هستن بقیه اونام که منحرف و وابسته ولامذهبد !!!آمار نمیدم ولی خداییش ته این آمار چیز قابل توجهی میمونه؟!!!
حالا من موندم اگه با این حساب وکتابی که
گفته میشه خدابخواد اونجوری که میگن گزینش
بکنه دست از این معامله پر زحمتش ور نمی
داره؟اگه غیر ازین هستش خدا چطوری حساب
کتاب می کنه که کارش رو تعطیل نمی کنه؟
شاید ما تو طرد آدمها وگزینشمون از خدا جلو
افتادیم.نظر شما چیه؟
...
اینجا جاده چالوس است هرخودرویی گویی زباله حمل می کند ودر هرپیچی زباله ای از آن به حاشیه رودخانه پرتاب می شود.واین روداست فرق نمی کند هراز است یا چالوس ،سفیدرود ،زاینده رود یا کارون و.. در حاشیه آن تلی از زباله است وهیچ مسئولی ! اینجا جاده ای است جنگلی کلاردشت ،هزار ،دوهزار ویا گردنه ای است زیبا حیران،هزارپیچ یانه گردنه گدوک کافی است زیبا ودلپذیر باشد تا موردخشم رهگذران ونفرت وغفلت مسئولان قرار گیرد.واینجا ساحلی زیبا که سرمایه ملی است اما در تصرف افرادی خاص واز تو برای دیدن ساحل طلب پول می کنند !چرا؟چقدر؟وهتلها ومتل هایی با قیمتهای توافقی.اصولا اینجا همه چیز توافقی است چون کسی برای تفریح شما وقت وحوصله برنامه ریزی و نظارت ندارد.وقتی کسی به فکر جلوگیری از تخریب جنگل وساحل و..نیست می خواهی برای جلوگیری از تخریب جیب شما برنامه داشته باشد! ومن ناخودآگاه از این همه غفلت باخودم زمزمه می کنم:
شرمنده ام ای نسل پس از من
این ملک که گشته تلی از خاک وطن بود
اینجا نه مغول حمله نموده است نه چنگیز
این اوج شکوفایی بدین مام وطن بود
طومار نوشتند خلیجت بشود فارس
غافل که خزر رفته به تاراج
خواجو شده بی آب که سر سبز شود یزد
جنگل به گلستان شده آتشگه مستان
گفتند کمی صبر که دروازه گشاییم
این ملک شود خاردل هرزه پرستان
فرهنگ وتمدن رخ از این ملک بریدند
چون دون صفتان مدعی از راه رسیدند
گشته جگرم خون شده آلوده هرازت
نابود شده جنگل وبستان هزارت
زیبایی خلخال وارس همچوسراب است
حیران تو چون گردنه باجگران است
ازساحل زیبای ارس تا به گلستان
بازار حراجی است بدین ملک مهستان
9/5/90
...
دعای یک انسان فقیر:خدایا تورا شکر می کنم که به من دوتا کلیه دادی تا در صورت نیاز دستم پیش هر ناکسی دراز نشود.
دعای یک معلم: خدایا شکرت که به من یکدستگاه پراید هدیه کردی تا حقوقم را صرف تعمیرآن کرده ومسافرکشی نمایم.
دعای یک دانشجو:خدایا تورا سپاس که درس ,نمره,استاد ومدرک را می شود با پول خرید.
دعای یک کارمند:خدایا شکر که بما این همه امام وپیغمبر دادی تامابرای مراسم شهادت وولادت آنان تنی به آب بزنیم.
دعای یک بازاری:خدایا در بهشت جایگاهی رفیع تر از برج میلاد وغذایی گران تر از 168000 تومان نصیبمان بگردان.
دعای یک نامسلمون:خدایا دیش مارا از دید نامحرمان محفوظ بدار.
دعای یک بچه مسلمون:خدایا به روستای ما یک امامزاده عطا بفرما.
دعای یک مرد:خدایا تو خود گفتی من روزی بندگانم را می دهم اما گویا فراموش کردی وتنهایم گذاشتی!ادرکنی.
دعای امام زمان: خدایا نور افشانی برج میلاد به من ارتباطی ندارد! شربت وشیرینی زمینه ظهورم نیست..خدایا دل رفتگر شهر وفقرا را از من نشکن!
...
در مورد نویسندگی داشتم مطالعه می کردم.نوشته بود اگه می خواهید نویسنده بشید قلم وکاغذ وردارید وبنویسید زیاد سخت نگیرید از خاطرات سفرتون بنویسید خیلی ها سفرنامه های معروف نوشتن,از کارهای روزمره واز مشاهدات روزانه خودتون وزندگی انسانها بنویسید و...منم ساده گفتم نویسندگی چقدر راحته سالهای عمرم رو بیهوده گذروندم ودریغ از نوشتن 5 خط یادگاری. گفتم از همین فردا شروع به نوشتن میکنم .اینه که شب کاغذ وقلم رو آماده کردم تا صبح دنبالش نگردم.
چشتون روز بد نبینه نشستم تو تاکسی دیدم چند نفر شروع کردن به درد دل کردن از نون سنگک سی شاهی گفتن تا رسیدن به سنگک 700 تومنی ودر کنارش از جنس بنجل چینی و..وارد سیاست واقتصاد و...شدن.بعدشم سر چهارراه گل فروش وروزنامه فروش وکارتون خواب محاصرمون کردن که نگو. اومدم تو اداره خواستم اونارو جمعبندی کنم دیدم 90درصدش خط قرمزه منم یه ضربدر بزرگ روش کشیدم وگفتم سیاست شوخی بردارنیست.رفتم سراغ نوشتن خاطرات اداره تا ظهر یه پنجاه صفحه ای از خاطرات رو چکنویس کردم از زبون آبدارچی وراننده مدیر کل ,کارشناسی که شده بود نامه برونهارو صبحونه ودرد دل ارباب رجوع بعدم گذاشتم زیر بغلم اومدم خونه یه نگاهی انداختم واونایی که باعث بیکاری واخراج خودم وراننده وآبدارچی میشد رو حذف کردم که یه دفعه دیدم یه کاغذ سفید زیر دستم باقی مونده.خلاصه کار بجایی رسید که داشتم از نویسندگی دلسرد میشدم که عیال گفت چند روز مرخصی بگیر بریم سفر منم خوشحال شدم گفتم این یکی دیگه خودشه .خاطرات سفر چه تقارن جالبی. تو خبرها خونده بودم تو چهل سال اخیر یک سوم جنگلها از بین رفته ,دریاچه ارومیه خشک شده,تالابهای هامون و بختگان و..از نفس افتادن.با خودم گفتم فلانی تو می خوایی سفرنامه بنویسی یا مرثیه نامه ؟اینه که بقول خبرنگارا دنبال سوژه مناسب بودم که دیدم اخبار اعلام کرد مردم با پول یارانه به ثروت هنگفتی رسیده اند وکارهای معجزه آسایی کرده اند مثلا کشاورزان انواع وسائل کشاورزی خریده اند ,صنعتگرا کارخانه خط تولید خریده اند و...منم رفتم که سفرنامه شیرینم رو با خاطرات اینها پر کنم .خلاصه سوژه یابی کردم وبعدش دسته بندی و فیش برداری وعکس برداری وکپی برداری و بقیه کارهایی که خودتون میدونید لازمه یه تحقیق علمی است.
سه تا سوژه خوب شناسایی کردم یکیش مش رحمان بود که کارش دامپروری بود پرسان پرسان خونش رو تو یکی از روستاها پیدا کردم وبا کلی خوشحالی ومصرف بنزین یارانه ای خودم رو رسوندم به روستاشون و سراغش رو گرفتم که چشتون روز بد نبینه وقتی من رسیدم دم خونش همسایه ها گفتن آقا دیر اومدی دکتر رحمان با پولی که جمع کرده بود سیتیزن کانادا شد ورفت اونجا تا دامداری صنعتی راه بندازه منم پکر و ناراحت موندم که چیکار کنم از روی یادداشتهام مسیر جنوب رو طی کردم وخودم رو به سواحل زیبای خلیج همیشه فارس رسوندم وتویکی از لنگرگاهها سراغ خان یوسف رو گرفتم وانگاری اسمش واسه همه نا آشنا بود که بعداز نشون دادن عکس وفیش مشخصات وکدملی وشماره حساب یارانه ای وبقیه کدهای شناسایی بهم جواب دادن که کاکو چقدر دیر اومدی مهندس یوسف با پول یارانه ای تو دبی کارخونه کشتی سازی راه انداخته ویکسالی هست اینورها پیداش نمیشه و...من نویسنده صفر کیلومتر کاملا از نویسندگی مایوس شدم که یه دفعه شوکی بهم وارد شد . شکم برد که نویسندگی اینجوری هم که تو این چند خط خونده بودم راحت نبوده نویسنده های بزرگ رنجها کشیدن همین دخو خودمون دهخدا یکی از همین هاست.ویا نویسنده هایی که از خط قرمز گذشتن جیره دربار شون قطع شده وخلاصه همتم رو جزم کردم وگفتم منم با بنزین آزاد دنبال سوژه های بعدی می گردم اینه که راه شمال رو در پیش گرفتم وپس از پیمودن راههای پر پیچ وخم و جنگلهایی که دیگر به صحرا تبدیل شده بود سراغ خونه کربلایی محمد حسین رو گرفتم .چندتا سوژه بهم نشون دادن که پرسون پرسون رفتم سراغشون ولی با فیش ومشخصات تطبیق نمی کرد تا اینکه رفتم تو یکی از بانکها واز روی شماره حساب یارانه ای تلفنش رو پیدا کردم .خوشحال شدم واز خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم .اومدم دفتر فناوری وارتباطات روستا که زنگ بزنم گفتن این دفتر فقط روزای شنبه کار می کنه ,5کیلومتر رفتم روستای بعدی که تماس بگیرم گفتن فعلا بدلیل ارتقائ سیستمها مخابرات تعطیله ناچارا راهی شهر شدم .دل تو دلم نبود موقعی که نوبتم شد وخواستم صحبت کنم این پا واون پا می کردم که بعد از دوبار الو گفتن منشی گوشی رو ورداشت وقتی سراغ کربلایی رو گرفتم گفتش آقا کربلایی نداریم خلاصه چونه وبحث ومجادله معلوم شد خودشه ولی بازم جواب مایوس کننده شنیدم آقای مدیر تو کار بیزنس هستن و فعلا هم سفر آنتالیا تشریف بردن شما هم لطفا دیگه مزاحم نشید.....!!!
...نقابم کو
اینجا همه نقابی بر چهره دارند
می خواهم همرنگ جماعت شم
اینجا صداقت تاوان دارد
نقابم کو
اینجا بوی یکرنگی نیست
نقابم کو؟
پ ن: سلام بر دوستان خوبم همیشه لطف شما مایه دلگرمی بوده حالا یه خواهش اگه دوست داشتید وحوصله اجازه
داد دوست دارم بدونم کدوم نوشته اخیرم با حال وهوای شما همخونی بیشتری داشت. سحر,آرمانشهر,ساده دل,شهر افسانه ای ویا نقاب. شاد
باشید
شهر افسانه ای
یکی بود یکی نبود
توی افسانه ما یه شهر خیالی بود
مردمانش! ساکت وسرد
دلاشون پر غم ودرد
هیج کسی بادیگری یار نبود
کسی را با همسایش کار نبود
توی این شهر که میگم
ظلم وجور بیدادمی کرد
اما هیچ کی انگاری توی اون زنده نبود
همه حرفا تکراری
همه وعده ها دروغ
همه تعریف زهم
کسی اونجا بد نبود
توی این شهر قشنگ
همه دنبال تلاش
هیچ کسی هم نمی گفت
که چرا وچی میخواد؟
توی این شهرکه میگم
همه شاهزاده بودند
هرکی هم شازده نبود
یجوری وابسته بود
چی بگم زخوبی هاش
شهر ما قانون نداشت!
هر کی کارخودش
فوری قانونی می کرد
اینه که تو شهر ما
هرکی یک قانونی داشت!
مشکلات ما همه ,قانون زیادی بود
هرکه هر چیزی می خواست
پاش فقط اراده بود!
یکی تا صبح نشده
می دیدی وزیر شده
اون یکی یه چشم زدن
از خونش وکیل شده
توی این شهر قشنگ
همه ادعا بودند
در کنار ادعا
خیلی ها گدا بودند
یکی گل فروش می شد
چونکه نون شب نداشت
یکی تن فروش می شد
چون که جامه ای نداشت
یکی از چاقی می مرد
یکی لاغر ونحیف!
خلاصه که شهر ما
همه جاش دیدنی بود
چه
ساده دل بودم
باورم شد که امانم دادی
درد دل کردم
گویی فرشته نجاتم بودی
گفتم از رنج واز ظلم وستم
وتو رنجیدی غمناک شدی
اشک امانت رابرید
ومن
من ساده دل
دست وپایم را گم کردم
بیمناک شدم واندوهگین
شب تا سحر خوابم نبرد
ازدردی که به جانت ریختم
اما سحرگاهان
اما سحر گاهان که طناب دار را
برگردنم آویختن
افسوس خوردم
افسوس خوردم که چرا
چرا یک شب بیهوده زیستم
ومن چه ساده دل بودم!
من از مدینه فاضله و آرمانشهر
بیزارم.سالهاپیش که شور جوانی در سرم بود ودر غایت احساس بودم برای نیل به مدینه فاضله
ام از جان وتن گذشتم اما اینک که به دروازه های آن رسیده ام جز بوی مرگ و خون چیزی
نمی بینم ودیگر توبه ام را کسی نمی پذیرد .
کسی غیر از سحر درپشت در نیست
من از تاریکی شبها
وازصبح وطلوع نورخورشید
من از سیلاب خون آشام وجانکاه
واز نم نم بارش باران زیبا
من از رنگ سیاه و اهرمن دوست
واز بال سپید هر فرشته
من از سرما وسوز فصل تاریک
واز تابیدن صبحی دل انگیز
من از طوفان و غرشهای مغرور
وازرنگ خدای آسمانی
یقین دارم که ظلمت را فنا هست
یقین دارم که نوری بین راه است
کمی با خود مدارا کن
گذر کن از شب ظلمت
کمی صبر و کمی آرامش دل
کمی رنج و بسی باید تحمل
که ظلمت را بقاء نیست
یقین دستی
فرا تر از خدا نیست
کمی صبر وکمی باید تحمل
کاغذ وقلم ور می داری شروع می کنی فکر کردن بعدشم خط خطی کردن. از سیاست ،از اقتصاد،از درد ورنج جامعه از خوبیهاش که کم ..وناچیزندوبدیهاش خروار خروار اینم آخر عاقبتش میگی نه خودت بخون:
|
...
با حمد وسپاس به درگاه ایزد منان خداوندگار زمین وزمان .. .الحمد الله همه چی آروم است ،ما دهه 90 را درحالی آغاز می کنیم که جنابعالی مارا بحال خودمان رها کرده ای چون قبلا هم فرموده بودید سرنوشت هر انسانی دست خودش هست ویا اینکه هرکه به اندازه تلاشش بهره می برد . ما هم از قبل قبول کرده بودیم و تسلیم هستیم .اما محض دوستی وارادتی که به شما داریم نه درخواست تقلب یا پارتی بازی بلکه مساعدت داریم زیرا ما گرفتار چیزی شده ایم که به دوستی مان لطمه می زند وزبانم لال باعث گسستن پیوند ما وشما می شود.فلذا از محضر حضرتعالی تقاضا داریم این شکم را از ما بگیر تا ما برای سیر کردنش از هر کس وناکسی منت نشنویم درستس که پول نان مارا می دهند اما در دنیایی که همه فست فود مصرف می کنند وشکم ما هم از آن آگاه هست هیچگاه با خوردن نان سنگک وبربری راضی نمی شودزیرا در شهری که آماده ظهور منجی خدایگان برروی زمین هست هم برخی به سگانشان بهترین فست فود را می دهند و پزشکان حاذق برسر بالینشان می برند آنوقت من چگونه می توانم جواب این شکم را که این همه تبعیض را می بیند بدهم؟ ای خدای مهربان که مارا آفریدی وزمین وآسمان رامسخر ما فرمودی(یعنی در تصرف واختیار ما قراردادی) حال چگونه است که مارا مسخر شکم کرده ای تا فریب شیاطین را بخوریم وبجای اندیشیدن به ذات لایزال تو ورسیدن به رشد وتعالی به چیزی جز چگونه ارتزاق کردن نتوانیم اندیشیدن!! (نانی درآوردن وخوردن).شما شش میلیارد انسان دیگر هم داری که با تو رازو نیاز می کنند پس من بیش ازین مزاحمتان نمی شوم ووقت عالیجناب را نمی گیرم لطفا گاهی نیم نگاهی هم بما داشته باش ما با شما از بلاها ورنجهایی که بر ما گذشته است حرفها داریم که بیان آن از این طریق ممکن نیست چون نامحرم زیاد است .راستی باز هم جنبیدن آن پشه عیان درنظرتان هست ؟. بدرود
پ.ن: راســــتی حرف دل شما با خدا چیه؟

سلام خدمت دوستان وخوانندگان عزیز.سلام ویژه خدمت دوستانی که سال ٨٩ را همراه بودیم وکوله بار غم وشادی راباهم بردوش کشیدیم.سلام خدمت اهالی وبلاگستانم آنهایی که مشوق هم در پیمودن این راه پر فرازو نشیب بوده وهستیم.اندک اندک صدای پای بهار می رسد وزمستان سرد وظلمانی عمرش بپایان رسیده وبزودی مهمان نورو روشنایی خواهیم بود"آری سیاهی راپایانی است "درود بر زنان ومردان آزاده ای که دنیا را چراگاه حیوانی ندانسته ودرراه اعتلای انسانیت از هستی خویش گذشتند تا به عالم وعالمیان هستی بخشند.
بهار طبیعت مبارک باد با آرزوی بهروزی
وسربلندی برای ایران وایرانی
تقدیم به اهالی سرزمین دل واندیشه آنان که عشق وعقل را درهم آمیختند وچون فرهاد بیهوده بیستون نکاویدند.
آتش زهـد و ریـا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خــرقــه پـشـمـینه بینـداز و بـرو
گفتند که دستمان به بالا نرسد
آشفته ی تو به کار دنیا نرسد
آنقدر تو را به آسمانها بردند
تا اینکه صدای تو به اینجا نرسد
اختیار
رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
آن رفته ی شکسته دل بیقرار کو؟
چون روزگار غم که رود رفتهایم و یار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟
چون میروم به بستر خود میکشد خروش
هر ذرّهی تنم به نیازی که یار کو؟
آرید خنجری که مرا سینه خسته شد
از بس که دل تپید که راه فرار کو؟
آن شعلهی نگاه پر از آرزو چه شد؟
وان بوسههای گرم فزون از شمار کو؟
آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟
آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو؟
رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت
در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟
گفتی که اختیار کنم ترک یاد او
خوش گفتهای ولیک بگو اختیار کو؟
صبر کن
لحظهای، آخر درنگی، بیش از اینها، صبر کن
من به تو دل دادهام، تا جان ندادم، صبر کن
لحظهای با من بمان این عشق را اندیشه کن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر کن
می به جامم ریختی، مستم ز بوی موی تو
دیدهام با تو ببیند زندگانی، صبر کن
دیگر اینجا رازقیها بوی نفرت میدهند
گر بخواهی بوی عشق اینجا شنیدن، صبر کن
دل حدیث توبهی عشق تو را خواند ولی
دم به دم طالبتر از ماهی شود جان، صبر کن
غم ز هجرت دیده گریان تن بلاجان کردهاست
گر نخواهی غم زدودن لحظهای کم صبر کن
من نگویم تا ابد ماندن به پیش من ولیک
غم فزونی میکند گوید همینک صبر کن
عشق را درمان نباشد، جز وصال روی تو
تا در آتش سوختن را بر نکردی، صبر کن
این شکستن را ز من بین و دمی آهستهتر
میروی روزی ولیکن، اینک اینجا صبر کن
(تقدیم به زنان آزاده- روز جهانی زن مبارک باد)
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
............
...موضوع انشاء: فواید آزادی رابنویسید
با سلام برشهیدان راه حق و با اجازه از معلم عزیزم انشایم را می خوانم.راستش موضوع انشائ خیلی سخت بود من تا حالا هرچه انشائ نوشته بودم آنها را دیده بودم مثلا فواید گاو را یا فصل تابستان را اما ازاین موضوع سر درنیاوردم چون آزادی را ندیدم ونمی شود دید اما چیزهایی در موردش شنیدم وهمین شد موضوع انشائ من. خداییش تقلب نکردم امااین انشائ را با همفکری برادرم نوشتم آخه اوهم در این ماجرا با من همراه بود.
آزادی را همه دوست دارن حتی پرندگان .ما یک مرغ عشق در خانه داشتیم وخیلی به او می رسیدیم ولی دایی حسین هر موقع به خانه ما می آمد می گفت چرا این پرنده را اسیر کرده اید آزادش کنید اما ما زیر بار نمی رفتیم آخه اگه آزادش می کردیم چی باید می خورد اون هم جایش گرم بود وهم آب ودانه فراوان داشت اما دایی زیر بار نرفت و آنقدر در گوش مادرم خواند تا بالاخره ما مجبور شدیم آزادش کنیم.دایی حسین خودش سالها اسیر بود ومی گفت بعد از جنگ آزاد شده است بچه که بودیم از حرفهایش چیزی نمی فهمیدیم اما حالا که کمی بزرگ شده ایم معنی اسارت و آزادی را می فهمیم واقعا چقدر آزادی خوب است و حالا دایی حسین ما آزاد است.
بالاخره آزادی فواید زیادی دارد آدم هر کاری بخواهد می کند وکسی نمی تواند جلویش رابگیرد اما اگر آزادی نباشد هیچ کاری نمی شود کرد.یادم می اید بچه که بودیم مامان وبابای ما همش می گفتن شما آزادید انتخاب کنید که تعطیلات را خونه عزیز جون برید یا بابا بزرگ.وما که دوست نداشتیم هر هفته خونه یکی ازین دوتا بریم و دوست داشتیم پارک یا سینما بریم مجبور بودیم خونه عزیزجون یا بابا بزرگ را انتخاب کنیم وبرای اینکه مامان خوشش بیاید خونه بابا بزرگ را انتخاب می کردیم و بابا ازاینکه دوست نداشتیم خونه عزیزجون بریم ناراحت میشد و ازاین آزادی انتخاب فقط یک نفر خیلی خوشحال بود آنهم مامان .
من دوست ندارم آزادی ما اینقدر محدود باشد چون این آزادی فواید ندارد بقول داداشم آزادی ما باید بزرگ باشد اونقدر بزرگ که من با داداشم تصمیم بگیریم کجا برویم ولی می دانم که نمی شود وما هم فکر می کنیم که وقتی بزرگ شدیم آزاد می شویم وهر کجا خودمان بخواهیم می رویم..خب اگر هر جا بخواهیم برویم خیلی فواید دارد ما خیلی چیزها یاد می گیریم ولی حالا مجبوریم قصه های تکراری بابابزرگ راگوش کنیم تا می گوید یکی بود یکی نبود بقیه قصه را من یا علی می گوییم.
خلاصه من با علی در مورد فواید آزادی خیلی صحبت کردیم اگر ما آزاد بودیم امروز یک آدم برفی درست می کردیم اما چون مامان و بابا خسته بودن ما هم از خانه بیرون نرفتیم تا زمین نخوریم یا سرما نخوریم که بابا مجبور شود مارا دکتر ببرد نمی دانم بابا دلش بحال ما می سوخت یا سختش بود مارا دکتر ببرد .ولی ما از پشت پنجره شاهد آزادی بچه های همسایه وبرف بازی آنها بودیم. خب آدم وقتی آزاد است وآدم برفی می سازد فردا که بزرگ بشود می تواند آدمک مصنوعی بسازد ولی ما چی؟
راستش من وعلی هنوز معنی آزادی را نفهمیدیم چون خودمان تصمیم نمی گیریم و مجبوریم به خواسته پدر ومادرمان عمل کنیم یادم نمی رود یکبار که خلاف نظر اونها عمل کردیم تا یک هفته پول توجیبی بهمون ندادن وعلی کتک هم خورد اما پدرم دست روی من بلند نمی کند و در قانونش ما جزو ضعیفه ها هستیم اما من دوست دارم کتک بخورم ولی کمی آزاد باشم چون این آزادی فوایدی دارد من یک روز که با مدرسه رفتم شهربازی کلی بازی کردیم و بقول مامان روی پای خودمان ایستادیم وفکر کردیم بزرگ شدیم. من وعلی تصمیم گرفتیم از فواید آزادی بیشتر استفاده کنیم وبا بچه ها اردو برویم وبابا ومامان نباشند که همش بگویند این کار را بکن ،آن کار رانکن ناسلامتی ما بزرگ شدیم وکمی می فهمیم اما آنها این را نمی فهمند.من دوباره از تجربه وفواید آزادی برای معلم عزیزم خواهم نوشت
این بود انشای من زنده باد معلم من. ســـــــــارا
پ ن:هر دردی پادزهری داردوپادزهردرد من نوشتن است.پوزش ازپیامهای بی پاسخ مانده دوستان وعذر تقصیرکه جز در بر دوست کجا توان بردن.
...از انسان
از عشــــــق
از غـــــــــــــــــم
واز غصه هاگفتیم و نوشتیم
اما ....................افسوس
همه خاموش گشتند و در تاریکی گم شدند
من نیز عزم رفتن کردم،زیراکه از بیهوده سخن گفتن بیزارم
عبایم کو ؟ردایم کو؟ عصـایم کو؟ راه قبرستان کجاســت؟
میروم به دیاری دیگر،تا فرصتی دیگرهمرهان خدا نگـهدار
صداقت کارگزاران
خبر دیشب ساعت 20 خیلی برام جالب بود. گوینده از وعده های عمل نشده مسئولان گفت.اول سراغ وزیر راه رفت واونم عدم تحقق قول راه اندازی راه آهن قزوین ,گیلان رو علیرغم وعده قبلی توجیه کرد وبعد سراغ وزارت بهداشت درمورد وعده توزیع شیره تریاک ونهایتا شهردار تهران در مورد وعده های عملی نشده که تا اینجاش عادی بود طبق معمول قولی داده شده و عملی نشده بود که یکباره در ادامه با پخش این پیام به تامل فرو رفتم:
ای مالک کارگزارانت را ازانسانهای صادق برگزین !
اوه.. بهمین راحتی ..وبعد خداحافظی
راستی می دونید فرمان امام علی , به مالک اشتر داره در یونسکو ثبت میشه؟راستی ما چقدر ازش بهره بردیم ؟ می دونید وعده های دروغین چقدر زیاد شده؟ حالا می خواهید نظر اسلام رو در اینمورد بدونید .ادامه متن رو بخونید:
در حوزه تعلیمات اسلام صداقت یکی از عناصر مهم ارزشی است . رسول خدا ( ص ) فرمود : برای امتحان مردم نگاه به زیادی نماز و روزه آنها و کثرت حج و نیکی کردن آنها به مردم و سرو صدای آنها در عبادت شبانه نکنید . ولی نگاه به راستگویی و امانت آنها کنید . با توجه به نقش سازنده صداقت در روابط اجتماعی و سیاسی ؛ رعایت آن برای همگان اهمیت دارد ولی رعایت این پدیده ارزشمند برای کارگزاران از اهمیت ویژه ای برخوردار است . زیرا که صادقانه برخورد نمودن کارگزاران با مردم و گفتن حقایق و واقعیات به مردم ؛ نقش بنیادی در جلب رضایت و اعتماد عمومی دارد ؛. امام علی ( ع ) با بهره گیری از صداقت حکومت کرد و کارگزاران خویش را نیز به رعایت آن توجیه نمود . صراحت و صداقت حضرت در سیاست یکی از مشکلات خلافت آن حضرت بود. به خاطر عدم بهره گیری علی ( ع) از اهرم نیرنگ در مسائل حکومتی بود که برخی تصور می کردند که معاویه از علی ( ع) سیاستمدار تر است . از این رو حضرت در جواب این تصور فرمود : قسم به خدا معاویه از من سیاستمدار تر نیست ولی او نیرنگ می زند و مرتکب گناه می شود . اگر نیرنگ خصلت زشتی نبود من سیاستمدار ترین مردم بودم .. با توجه به نقش صداقت در شیوه زمامداری است که علی ( ع ) به مالک اشتر توصیه می کند که با مردم صادقانه برخورد نموده و از وعده و شعارهایی که همراه عمل نیست پرهیز کند . زیرا که وعده های بدون عمل و نشان دادن غیرواقع را به صورت واقع ؛ موجب خشم خدا و مردم می شود . حضرت خطاب به مالک اشتر فرمود : از منت نهادن بر رعیت به جهت احسانی که نموده ای و یا بیش از حد جلوه دادن آنچه کرده ای بپرهیز و نیز از دادن وعده ای که خلف می کنی احتراز کن ؛ چه منت نهادن ، احسان را بی ارزش می کند و زیاده نگری روشنایی حق را می برد و خلف وعده موجب خشم خدا و مردم می شود .
...
معلم پای تخته داد می زد،
صورتش از خشم گلگون بود ،
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای اینکه بی خود های و هو می کرد
و با آن شور بی پایان ، تساوی های جبری را نشان می داد .
با خطی خوانا به روی تخته ای که از ظلمتی تاریک غمگین بود ،
تساوی را چنین نوشت :
" یک با یک برابر است "
از میان جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفر باید بپاخیزد . . .
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است،
نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره گشت
و معلم مات برجا ماند
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ، آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت .
معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .
و او با پوز خندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وآنکه قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد .
حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود،
نان و مال مفت خواران ار کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود ,
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسد
" یک با یک برابر نیست "
خسرو گلسرخی
...


شب سردی است ، و من افسرده
راه دوری است ، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم ، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است
زنده یاد سهراب سپهری: مجموعه مرگ رنگ
پ.ن: میلاد پیامبر صلح و دوستی حضرت مسیح( ع) بر پیروان واقعی و دوستدارانش مبارکباد
...یلدا مبارک باد ،با آرزوی بهترینها

میگن تو شهری که ظلم و جور زیاده ابرها فقط از بالا سرش رد میشن گفتم شاید امسال هم تو تهران قسمت نشه برف رو ببینید این عکس برفی رو گذاشتم به یاد قدیمها .قدیمایی که شاید بهتر بودیم وخدام دوستمون داشت!!!
شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیمکره شمالی زمین است. این شب به هنگام غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در ۱ دی (نخستین روز زمستان) اطلاق میشود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام این شب را جشن میگیرند.این شب در نیمکره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد طول روز بیشتر و طول شب کوتاهتر میشود.
«یلدا» واژهایست به معنای «تولد» برگرفته از زبان سریانی که از شاخههای متداول زبان «آرامی» است. زبان «آرامی» یکی از زبانهای رایج در منطقه خاورمیانه بودهاست. برخی بر این عقیدهاند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبایی از راست به چپ نوشته میشده، وارد زبان پارسی شدهاست.
واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی مییابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی برپا میکردند و از این رو به دهمین ماه سال دی (به معنای روز) میگفتند که ماه تولد خورشید بود.
در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دیماه تاج و تخت شاهی را بر زمین میگذاشتند و با جامهای سپید به صحرا میرفتند و بر فرشی سپید مینشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همهٔ بردهها و خدمتکاران در سطح شهر آزاد شده و بهسان دیگران زندگی میکردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانهای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقیمانده میوههایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات میخوردند و دور هم گرد هیزم افروخته مینشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است.
...تفکر عاشورایی
شهادت بزرگ مرد آزاده عالم بر پیروان واقعی اش تسلیت باد
تفکر عاشورایی مبتنی بر اصول خاصی است که با گذشت زمان اصالت خود را از دست داده و تبدیل به یک حرکت نمادین شده است.این تفکر که با نگاه به حج ناتمام با توجه به جور حاکم یعنی ترک واجب و شعار امر به معروف واصلاح در دین وپذیرفتن مرگ با عزت در مقابل زندگی با ذلت است امروزه در بهترین حالت جز اشک و آه وسینه زدن بر مظلوم کربلا چیز دیگری همراه ندارد و ملتهای مسلمان که باید بر ستم و جور حاکم بر خودشان بگریند بر ظلم 1400 سال گذشته می گریند.
ودر کشور خودمان با احساسی ترین شکل که گاه خود ظلم و ستم بر دیگران است و جز به تمسخر ومضحکه گرفتن اصل ماجرا نیست این مراسم برگزار می شودوهر سال اصول آن بیشتر به فراموشی سپرده می شود و فروع آن پر رنگتر می شود . بیداری و طبل و سنج زدن گاه تا ساعاتی از صبح ,تجاوز به حریم شخصی انسانها وایجاد اذیت و آزار برای افراد بیمار و نیازمند به استراحت و مواردی ازین دست وهدایت دسته ها وتکیه ها بعضا توسط چهره های منفی و...کدامیک با حرکت امام حسین سازگاری دارد؟ حاج آقایی که سفره ولیمه حجش را در رستوران البرزبا غذای پرسی 100000تومان برای خواص پهن می کند اینجا هم غذای تبرک امام را می دهد و.. حجکم مقبول حاج آقا ,اینهمه نذورات مقبول حق باد حاج آقا.چقدر بهشت خریدن هزینه اش سنگین شده است!!! درد آور است دیدن گل مالی خودروها امسال در تهران و نیز شعار های عاشقانه ای چون یزید تو دیگه چرا؟ دلخورتم یزید!!!دلمو شکوندی یزید!!!...و.....آیا این است فلسفه قیام عاشورا؟ چرا حاکمیت نه در تمامی امور بل در زمینه برگزاری درست عزای حسینی امر به معروف ونهی از منکر نمی کند؟ مگر می شود با مقدسات اینگونه بازی کرد واین همه تماشاچی؟
واین است که تا دنیا دنیا است حسین مظلوم است اما نه مظلومی که بر او اشک باید ریخت مظلومی که باید بر شیعیانش گریست.
...این روزها که تهران در بستر بیماری قرار گرفته عده ای شادمان بدنبال استفاده از این فرصت طلایی بمنظورتفریح و گردش اند و عده ای نگران رکود در گردش اقتصاد جامعه و سایر مشکلات ناشی از وضعیت تاسف بار آب و هوای کشور. و عده ای منتظرند تا مومنین دست به دعا بر دارند و دعای باران بخوانند ولی چرا جرات خواندن دعای باران وجود ندارد؟ از چه می ترسیم؟ آیا از عیان شدن پرده های غیب هراس داریم؟ در جامعه ای که متولیان امر شعارهای پر طمطراق سر می دهند ویکباره اون عظمت بدست آمده با یک خبر فرو می پاشد چه انتظاری باید داشت؟ کشف یک روستایی که بظاهر آدمهایش از همنوع خود هراس دارند, مرگ کودک خردسال در مدرسه بدست معلم خودش, 30 معلول بخاطر عدم اختصاص بودجه 60 میلیونی,و....... مردمی حاضر و ناظر بر قتل همنوع خود (امروز وقتی صحنه هایی از حیات وحش را می دیدم که حیوانی درنده از میان گله حیوانات شکار خود را می ربود و بقیه حیوانات یا ناظر بودن یا پا به فرار می گذاشتند صحنه میدان کاج برایم تداعی می شد .بگذار بعضی ها بگویند پشت پرده ماجرا جز فساد طرفین چیزی نبوده) در ام القری اسلامی و به حاشیه رفتن مجازات مسئولین و مامورین خاطی, وتلاش در جهت جلوگیری از اعدام فردی محکوم به اعدام تا آخرین دقایق توسط نماینده ویژه قوه قضاییه (در این 8سال چه تعداد امثال شهلا جاهد بدون هیاهو اعدام شدند. قتل نفس هر انسانی حتی شهلا جاهد درد آور است اما مقتول هم نفسش محترم بوده است). همه وهمه یک پیام دارد مارا چه شده است ؟ چرا در این مملکت دیگر کسی برای مرگ همنوع خودش تاسف نمی خورد ,چرا مسئولی بخاطر ندانم کاریش مانند کشورهای اجنبی دست به خودکشی نه چون حرام است ,از حرفه اش استعفاء نمی دهد؟ چرا نامه تند و تیز خطاب به مسئولی خطاکار نوشته نمی شود ودر جراید به گوش مردم نمی رسد تا مردم بر عدالت حاکم بر جامعه دلخوش باشند؟
مسافر کش نیستم ولی بی تفاوت هم نیستم, روزی مرد در راه مانده ای را که اظهار می داشت دچار مشکل شده و عازم شهرستان است به یکی از ترمینالها جهت عزیمت بردم و کرایه و پول نهار بین راهیش را دادم چند روز بعد اورا درهمان نقطه دیدم که سوار خودرو دیگری شد به تعقیب خودرو پرداختم و متوقفش کردم مسافر نگون بخت تا مرا دید شناخت و به دست وپایم افتاد وراننده مبهوت ازین حرکات وبعد نقل همان حکایت مشابهی که با من داشت ومن یک نکته به اون بظاهر مسافر گفتم :
" کاری نکنید که انسان و انسانیت از جامعه رخت بر بندد"
آری در جامعه ای که انسان و انسانیت به بازیچه گرفته شود دیگر کسی غیر از تظاهر,حتی خودش ادعای مومن بودن ندارد و این است که دیگر دعای باران هم اثر گذار نخواهد بود .و تو ای پاییز حال که قصد ترک مارا داری به زمستان بگو مشتی مظلوم و بیگناه منتظر رحمت خداوندی بواسطه تو هستند.
خدایا بحق مظلومینت از جرم ما در گذر 
...
سلام خدمت همه دوستان گلم. تشکر می کنم از همه کسانی که بخاطر نوشته وداع با شقایق تسلیت گفتند ونیز اونایی که تبریک عید قربان رو داشتند. راستش امسال بار سفر رو تو عید قربان بستیم ورفتیم به دیار ترکمن صحرا. همونجایی که مردانش رو با اسب می شناسن وزنانش رو هنوز با لباس زیبای محلی. ترکمن صحرا به حاشیه شمالی استان گلستان گفته میشه که هم مرز با کشور ترکمنستان است وروزگار ی مردمش از آلاچق مخصوص استفاده می کردند ودر حال کوچ بودند اما با گذشت روزگار امروز در شهرها و روستاها سکونت گزیده اند. اما این سکونت و شهر نشینی اونها رو از فرهنگ و آداب زیبای ترکمن بدور نساخته است.احترام به بزرگان ومهمان نوازی شاخصه مهم این فرهنگ است.
عید قربان در ترکمن صحرا سه روز است وعمدتا هر خانواده یک قربانی را در این عید سهم خود می داند که شامل شتر ,گاو ویا گوسفند بنا به توان خانواده است و بعد از قربانی منتظر حضور مهمانان می مانند وپذیرایی از مهمان در این مدت سه روز در کنار آجیل و تنقلات با گوشت قربانی است که معمولا بصورت کباب آماده می شود. حالا شما حساب کنید که اگر سه روز از ساعت 9 صبح تا 9 شب به عید دیدنی بروید وبا فرض توقف دو ساعته در هر منزل از شما پذیرایی شود چه اتفاقی خواهد افتاد!!!همانقدر که آنها مهارت در درست کردن کباب به صور مختلف را دارند شما نیز باید مهارت خوردن در سیر این منازل را داشته باشید وگرنه باعث ناراحتی صاحب خانه خواهید شد ویا خودتان گرفتار مشکل می شوید. ونکته جالب این است که موفق کسی است که مهمان به اندازه کافی داشته باشد که در پایان سه روز چیزی از گوشت قربانی باقی نماند.وپایان هر مهمانی نیز با دعای مخصوص به خود است. راستی کار سخت پختن کباب وپذیرایی به عهده مردان است وخانومها با فرزندان نیز همراهی می کنند. از عید قربان که بگذریم یکی از سنتهای جالب این است که نام بزرگترین نوه پسری خانواده همنام پدر بزرگ خانواده است و بهمین نام یعنی پدر بزرگ نیز خطاب می شود ودارای جایگاه ویژه ای است.
عید امسال مصادف با کورس پاییزه سوارکاری نیز بود که بصورت فصلی در شهرستان گنبد برگزار می گردد و جای تاسف است که علیرغم اهمیت سوارکاری در اسلام به این مهم کم توجهی شده وسرمایه گذاری لازم از سوی مسئولین در این زمینه صورت نمی گیرد و حتی در جهت معرفی آن تلاش نمی شود بگونه ای که هنوز عمده سوارکاران را ترکمن ها تشکیل می دهند و در سطح کشور نسبت به معرفی آن اقدام نشده است . اما به همت قوم ترکمن این ورزش جایگاه خودش را حفظ کرده وامروزه مهمانان آن توریستهای غربی و اعراب حاشیه خلیج فارس هستند.
شهرهای مهم ترکمن صحرا گنبدکاوس,بندر ترکمن (بندرشاه سابق), آق قلا(پهلوی دژ سابق),کلاله,مراوه تپه ونقطه معروف مرزی بازارچه مرزی اینچه برون می باشد.پس اگر مایل به دیدن صحرایی زیبا با آلاچق وشتر , وخوردن شیرشتر ,خرید از بازارچه مرزی ,دیدن شرقی ترین نقطه ساحلی دریای خزر و جزیره زیبای آشوراده وخلیج گرگان, دژمعروف و پل تاریخی شمال شرق کشور, مقبره کیکاوس ابن وشمگیر معروف به میل گنبد و خلاصه حرکت در مسیری که جنوب آن چشم انداز زیبای جنگلهای رشته کوه البرز و شمال آن دشت گرگان و ترکمن صحرا (صحرایی سر سبز و پر از بوته زار )می باشد هستید حتما به این سفر بروید ضمنا در پایان سفر شما وارد جنگل معروف گلستان در شرقی ترین نقطه استان گلستان خواهید شد.
پ.ن:عید سعید غدیر بر همه دوستان مبارک باد. نکته ای که مناسب دیدم به این مناسبت ذکر کنم این است که مولا علی وقتی حکم حاکمان را می داد به آنها می گفت به محل ماموریت می روی و خود را به مردم معرفی می کنی اگر تورا پذیرفتن که مانعی نیست اما اگر مردم تورا نپذیرفتند برگرد تامن در این مورد تصمیم دیگری بگیرم!!!همیشه به این نکته اندیشیده ام که اولا چرا پذیرش حکومت علی حتی برای دوستان سخت بود و دوما چرا دوران حکومتش کوتاه بود شاید علی درس سیاست نخوانده بود!!!


جزیره زیبای آشوراده
مادرم عمر شقایق را داشت
مادرم عطر وجودش همه را خیره نمود
مادرم را چو شقایق یک صبح دیدم
روز بعدش عطر و گلبرگی از او باقی بود
عمر کوتاه شقایق چه تماشایی داشت
سرخی برگ گلش غمزه و غوغایی داشت
عصر آن روز شقایق پژمرد
شادی و هلهله اهل محل را با خود برد
چون سحر چشم گشودم من ازآن خواب گران
لاله خفته به سجاده نمودم نگران
گویی سجاده مادر زگل عشق فراوان می بالید
واین طرف هر نفسی زعشق فراغش می نالید(علی)
شامگاهی(23 آبان ماه) که پس از مزاح جانانه وداع ,قصد رهایی نفس از جسم خاکی را نمودی وبا لبخند خداحافظی سر بر سجده معبود نهادی نمی دانم به عشا رسیده بودی یا نه؟ که ناباورانه شادی وهلهله همه را که هنوز در ادامه کلام مزاح آمیزت ادامه داشت یکباره به آه وفغان مبدل کردی. راستی در فکر چه سودایی بودی؟ هر چند براین باورم که در سوداگری زیرک بودی و بهشت را مامن خود ساختی اما غم فراغت جانسوز است.
روحت شاد و جاودانه باد وامروز بر مزارت بوسه خواهم زد


اگر به خانهی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
شعری از غاده السمان شاعر توانای سوری
...ما ملتی گمشده ایم
چند روز پیش یه ایمیل واسم اومد با همین عنوان خیلی جالب بود.تفسیری از سر دوراهی گیر کردن این ملت.افتخار به تاریخ ملی یاگرفتار احساسات مذهبی بودن، مصرف جنس بنجل چینی و سریالهای کره ای و استفاده از توپولف روسی و در حسرت جنس غربی وبوئینگ و.....ملتی دلخوش به اپوزسیون خارجی و دنبال سیاسیون سبز وطنی!!!
براستی چه کسی مقصر است؟ مگرافتخارات ملی ما جز پندار و گفتار و کردار نیک است. پس چرا ما این دو را در تعارض با هم تعریف کردیم؟براستی وقتی دختر جوان آمریکایی (راشل) در غزه برای جلوگیری از خراب کردن خانه فلسطینیان خودش را جلوی لودر اسراییلی ها می اندازد و کشته می شود ودر این سو شعار نه غزه ،نه لبنان داده می شود چه تفسیری بر آن داریم؟آیا ما فاقد این حداقل شعور واحساسیم؟ او تربیت شده همان مکتب سیرکی غربی است که می فرمایید در غرب انسانهامثل حیوانات سیرک تربیت می شوند(وبازهم سخنرانی اندیشمندمان در سیمای جمهوری اسلامی) ورفتارهای آنان ناشی از این تربیت است ومبتنی بر اعتقادات قوی نیست و اما......
وقتی صدا وسیما برنامه تفسیر مکتب کاپیتالیسم را می گذارد و قبل از پخش آن هشدار می دهد که افرادی که ناراحتی قلبی و... دارند نگاه نکنند و بعد من می بینم ماجرا شبیه صدها ماجرای مشابه در اقتصاد اسلامی کشور خودمان است که طرف نتونسته قسط بانک مسکن رو بده وخونش مصادره شده من عمی باید چه برداشتی از آن بکنم؟
وقتی پزشکان آمریکایی در حالیکه ما در تحریم کامل آمریکا هستیم به دعوت ما لبیک می گویند وما بدان افتخار می کنیم،وقتی صدا وسیمای عزیز تظاهرات فرانسویها و انگلیسی ها را پخش می کند باید به تفسیر دیگر آن هم بیاندیشدیم!
براستی ما ملت گمشده ایم یا دیگران مارا گم کرده اند؟
...صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم
: پی نوشت
نمی دونم چرا جامعه عصبی داریم!گذرتون این روزها به هرجا می خوره میبینی هیچ کی حال وحوصله نداره وپرخاشگری می کنه.تو دانشگاه،ادارات،راننده ها،حتی بقالی ها یا همون سوپری ها
چرا؟چرا؟چرا؟
کانال تلویزیون رو عوض می کنم آقای رحیم پور ازغدی سخنرانی میکنه گاهی گوش دادن به حرف اساتیدی مثل ایشون بد نیست وهمینطور آقای معتضد. آقای ازغدی به اخلاق سیرکی اشاره می کند.اخلاق و آموزه در غرب را با یادگیری حیوانات سیرک مقایسه می کند و می گوید این آموزه سیرکی است که فرد ناخودآگاه ساعت ١٢ شب بدون وجود پلیس پشت چراغ قرمز می ایستد!!!و من یاد اون ماجرا می افتم و تاثیر آموزه سیرکی که طرف می گفت با همکاری (یه کشور غربی) متفقا میرفتیم سر کار ایشون عادت داشت صبح زود بره سر کار ولی همیشه ماشین رو یک کیلومتر قبل از اداره پارک می کرد یه روز بهش گفتم من تعجب می کنم نزدیک اداره جا زیاد است ولی شما چرا با این همه فاصله پارک می کنی؟اون آقایی که تربیت سیرکی شده بود جواب خیلی عجیبی داد:گفت بذار اونجا واسه همکارایی که دیر میان وعجله دارن خالی بمونه!!!واین از عجایب تربیت مکتب سیرکی است
و
خواستم پنجره را ببندم تا راه پاییز بسته شود اما گویی گرگی به گله زده است
برگها ریخته و شاخه ها شکسته است
دیگر هیچ نفسی بالا نمی آید
سکوتی سخت پیرامونم را فرا گرفته است
با خودم می گویم باز این خزان چه می خواهد
که اینگونه چون خصم تاخته است بر من وتو
بتو می اندیشم ،بتو ای دخترک یتیم
که سایه دیوار در تابستان مامن تو بود اما
اما بارش تگرگ تنت را زخمی خواهد کرد
چه دردی است در نگاه من به تو
چوپان در اندیشه آغل گوسفندانش اما تو
اما تو ،تو در انتظار سرمای جانسوز زمستان
کم کمک سوز سرما تنت را می آزارد
ای کاش چوپان کمی هم بتو می اندیشید!!!
...یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد . که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد .وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت . بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
بعد ملا نصر الدین گفت لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد!
...در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
فردوسی
پ -ن:عید فطر بر تمامی فطرتهای پاک مبارکباد 18/6/89
...
با عرض تسلیت ایام شهادت امیر عدالت واسوه پیشوایان بشریت در این ایام مناسب دیدم جستاری به کلمات ناب و قصار حضرتش بزنیم تا شاید ما نیز از خواب غفلت بیرون آییم:
١-نامه ای به یکی از کارگزاران:
با مردم تحت فرمانت فروتن باش وبا روی گشاده با آنان برخورد کن وآنان را به نرمی بپذیر ودر نظر کردن با مردم به گوشه چشم ویا به رویارویی ودر اشاره کردن ودرود گفتن به آنان یکسان باش تا قدرتمندان به فکر نیفتند که آرام آرام کفه دوستی تورابه سود خویش سنگین کنند و ناتوانان از عدالت تو نا امید شوند.
٢-خدارا در نظر گیر در موردگروه فرودستان بیچاره،از بینوایان ونیازمندان وناتوانان وگرفتاران ورنجوران،زیرا برخی از این گروه دست گدایی پیش این وآن دراز می کنند وبرخی روی گدایی ندارند بنابراین حق آنان را که خدای بزرگ ادای آن را از تو خواسته است اداکن وبه آنان هم از بیت المال نصیبی بخش.
٣-اگر بر دشمن دست یافتی به شکرانه پیروزی او را ببخشای.
۴- در مسیر حضرت به شام گروهی از دهقانان انبار به او برخوردند وبه جهت احترام به او از اسبها پیاده شدند ودر رکابش دویدند پس حضرت فرمود این چه کاری است که می کنید؟گفتند این روش ماست که حکمرانان خودرا به این وسیله گرامی می داریم. پس حضرت فرمود به خدا سوگند که حکمرانان شما ازاین کار سودی نمی برند!وشما با این کار در این جهان خود را به رنج می افکنید ودر آن جهان به بدبختی گرفتار می آیید وچه زیان آور است رنجی که در پی آن عذاب باشد.....
۵-گروهی حضرت را پیش رویش ستودند و حضرت فرمود:
خداوندا تو نسبت به من از من داناتری ومن نسبت به خویش از اینان داناترم،خداوندا مارابهتر از آن کن که بما گمان می برند وآنچه را که اینان در باره ما نمی دانند ببخشای و بیامرز.
۶-روز چیرگی ستمدیده بر ستمگر سخت تر از روز چیرگی ستمگر بر ستمدیده است.
٧- بهترین زهد پنهان داشتن زهد است.
٨- نامه حضرت به عثمان حنیف یکی از کارگزاران:
بمن گزارش رسیده است مردی از جوانان بصره ترا به ولیمه عروسی خوانده است وتو با شتاب به آن مجلس رفته ای وخورشهای رنگارنگ وگوارا در برابرت نهاده اند .اما چنین تصور نمی کردم که تو به مهمانی کسانی بروی که نیازمندان را می رانند وتوانگران را می خوانند.....بدان که هر پیروی را پیشوایی است که پیروی از آن پیشوا می کنند، پیشوای شما از دنیای خویش به پیراهن وردایی کهنه واز خوراکیها به دو قرص نان اکتفا کرده است اما شما قادر به این کار نیستید ولی مرا به پرهیزکاری ودرستکاری یاری دهید.
دور باد پیروزی هوی وهوس بر من و دور باد برگزیدن طعامهای لذیذ در حالی که در حجاز ویمامه کسی باشد که امیدی به یافتن قرص نانی نداشته و شکمی سیر به خود ندیده ودور باد که من با شکمی انباشته از طعام بخوابم ودر اطراف من گرسنگان و جگر سوختگانی باشند.
...هرگزنخواب کورش
دارا جهان ندارد ســـــارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد!
کارون ز چشمه خشـــــــکید البرز لب فرو بــست
حتــــــــــا دل دماوند آتش فشــــان ندارد
دیو ســــیاه دربــند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گــــــــران ندارد
روز وداع خورشید زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان نقــــش جهان ندارد
بر نام پارس دریا نامی دگــــــر نهادند
گویی که آرش ما تیـــر و کمان ندارد
دریای مازنـــی ها بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز میهن جـــوان ندارد
دارا ! کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهــــان ندارد
آییم به دادخواهی فریادمان بلند است
اما چه ســــــــــود اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیــــــرق کیانی
اما صد آه و افسوس شـــــیر ژیان ندارد
کوآن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیـــــان ندارد
هرگز نخواب کوروش ای مهــــــرآریایی
بی نام تو،وطن نیز نام و نشـــان ندارد
سیمین بهبهانی
...عشــــــــــــــــــــــــق؟
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او، که هم خون من است؟
خصم جان و تشنه ى خون من است
آتشم زد آخر او، هم این دل دیوانه را
سوخت بی پروا به آهی، هر پر پروانه را
عشق من از من گذشتی،خوش گذر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین را گسسته تارو پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی ی بیچاره اما مرده بود
سلام قربان ، می دونم وقت نداری جواب سلامم رو بدی ولی همینکه اجازه می دی به رسم دوستی سلام کنم خوشحالم. چی؟ باز مزاحم شدم ؟ نه قربان دلم گرفته کمی می خوام به گذشتم برگردم آخه گذشته واسم نوستالوژی شیرینی هستش.اونم روزای خوشی که با تو داشتم . یادته تازه که از روستامون بار سفر رو بستیم چقدر نگران بودیم ؟یه دل می گفت برو یه دل می گفت نرو ! با یه نگاه سایه ای از بهشت رو تو شهر می دیدیم با نگاهی دیگه جهنم رو! جهنمی که انسانهاش از سر وکول هم بالا می رن تا خودشون رو به جایی برسونن
.
آقای مدیر کل وای چقدر خندم می گیره اون موقع که مترو نبود من وتو می دویدیم تا ایستگاه اتوبوس بعد واسه اینکه بلیط ندیم از در عقب می پریدیم بالا
،وقتی هم من اعتراض می کردم تو می گفتی آدم اگه تو این شهر زرنگ نباشه کلاهش پس معرکه است!!! تا یادمه تو همش جر زنی می کردی دوست داشتی تا می تونی پول ندی ولی شکمت رو حسابی سیر کنی سیاستت همون بود که روز اول گفته بودی ولی تو کت من بی عقل نمی رفت.
من یادم نرفته ولی همشو به حساب جوونیت میذارم قضیه فروش مرغ و تخم مرغارو می گم که ننم می فرستاد مغازه حسین بقال و قبل ازینکه من برسم تو پولش رو، رو هوا می زدی .بعدش می گفتی خرج خونمون شده البته من همه چیز رو می دونستم اما اسیر رسم رفاقت بودم.
دست تقدیر بود که من تو کارگری دست وپا بزنم وتو، تو این شهری که رسم ورسومش رو بهتر از من بلد بودی به مدیر کلی برسی .تو خوب بلد بودی چطوری میشه دل رییس رو بدست آورد تا به ریاست برسی من خنگول اسیر توهمات خودم بودم . من همش به انسان وآدمیت فکر می کردم وهمش می گفتم آدم بودن ،مرد بودن ووجدان چیز خوبیه اما تو می گفتی اینها کشکه! و حالا من همون آدم بدبختم وهمش عذاب می کشم ولی تو مدیر کل شدی واز ما آدما فاصله گرفتی واون بالا بالا رسیدی.
وای وقتی میام سراغت می بینم همه دولا راست میشن ، یکی مشت و مالت میده، یکی بجات نفس می کشه ، یکی افتاده اون پایین داره واست میمیره، کتت دست یکی ، کیفت دست اون یکی ، راننده بیچاره یه ساعت دم در سر پا واستاده ، راننده خانوم بردتش سونا و جکوزی ، دختر خوشگلت با اون یکی راننده دنبال کلاساشه وای چه خندم میگیره
چون بازم یاد اون بلیط اتوبوس و جرزنیت می افتم واینکه من احمق چرا تو همون حال و هوای آدم بودن موندم و ذره ای رشد نکردم.
ولی می دونی چی عجیبه رفیق؟ ببخشید مدیر کل عزیزحرفای خانومم !.آخه این یکی با خیلی خانومهای دیگه فرق داره ،همش بهم میگه نگران نباش مرتضی هم یه روزی مثل تو آدم میشه بالاخره این همه کبکبه و دبدبه تموم میشه !!! من که باورم نمیشه .واقعا اینجوریه؟ آخه تو خیلی جر زنی مرتضی . بعید می دونم آدم بشی!!!
...
گفتی خواهم آمد آنگاه که تشــخیص حق از باطل غیـــــــــر ممکن گردد
گفتی خواهم آمد آنگاه که بساط تزویرجامعه را در بر گرفته است
گفتی خواهم آمدآنگاه که از دین جدم جز پوستینی باقی نمانده است
گفتی خواهم آمد آنگاه که دین جدم در دست مدعیان دروغین است
گفتی خواهم آمد اما مخالفین اصلی ام بظاهر دینداران هستند
گفتی خواهم آمد اما در صف اول جبهه نبردم علمای نادان هستند
گفتی خواهم آمد در حالی که مدعیان مرا خارجی می دانند
گفتی خواهم آمد تا بساط ظلم ، جور ، ریا و تزویر را برچینم
جانها زظلم وجور به لب رسید و تو نیامدی ،آیا سزاست چنین مجازاتی
فرخنده میلاد منجی عالم بشریت بر رهروان
واقعی اش مبارک باد
...انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!!
یه روزی تو این مملکت جنگی شروع شد حی گفتیم جنگ جنگ تا پیروزی وهرکه حرف از صلح می زد خائن شناخته می شد.
جنگ که تموم شد سازندگی با اون همه ریخت وپاش شروع شد وباز کسی قدرت مخالفت با برنامه های سازندگی نداشت و چه کلنگ هایی که بی حاصل به زمین زده شد.
وداستان امروز ما هم انرژی هسته ای است .چه کسی مخالف است؟
این و از این جهت گفتم که امروز رفتم قصابی گوشت بخرم قصابه از گرونی گوشت می نالید واقعا گوشت 19000 تومانی مثل آش شور شده که صدای آشپزباشی را هم درآورده است!!!
وبعد اینجوری مشتریای صبح تا ظهرش رو دسته بندی کرد از 20 نفر 11 نفر فقط قیمت پرسیدند،5نفر گوشت مخصوص خریدند(به اصطلاح آشغال گوشت) وفقط 4نفر جرات کردند کمی گوشت بخرند . حرفش که تموم شد پیرزنی مراجعه کرد ودرخواست کمی دمبه کرد!!!
پیش بسوی دروازه های تمدن بزرگ ،خوردن گوشت زیادی عقل انسان را زائل می کند وعقل که زائل شد رسیدن به تمدن بزرگ غیر ممکن می گردد!!!
...خدایا آنگونه زنده ام بدار که
نشکند دلی
از
زنده بودنم و آنگونه بمیرانم که
به وجد نیاید
کسی از نبودنم.

دوستی راست می گفت " آقا حرف زیاد شنیدیم " خب من هم گفتم حق با ایشون هست. چرا بازم بنویسیم ودیگرون رو آزار بدیم همه می دونن چه خبره دیگه حرفی واسه گفتن نمونده مرد عمل هم نیستیم پس بهترین کار سکوت است . پس سکوت را پیشه خود ساختیم.
سکوووووووووووووووووووووووووووووت نه آرامش
...عدالت با علی مرد
میلاد بزرگ اسوه عدالت مولای متقیان مبارک باد
وقتی صحبت از عدالت علی میشه ناخودآگاه اشک در چشمانم جاری میشه که پس ما بظاهر پیروانش چرا چون وصله ناچسب خودرا مرید این ابر مرد عدالت می دونیم.
علی جان
کجایی اسوه تقوا،بیا زاهد نمایی ها تماشا کن
علی جان غصه خلخال دزدیدن زپای یک زنِِی غیر مسلمان درد دارد؟ بیا بنگر که عشقت از وجود شیعه ات دزدیده گردیده است
علی جان ذره ای بخشش زبیت المال به نابینای محتاجی که جزو خاندان توست درد دارد؟ بیا بنگر و تاراج حقوق شیعه ات را بین
تماشا کن یکی رابین که با نام تو اموالش شده چون گنج قارون و آن دیگر رضایت بر تن فروشی داده بهر لقمه نانی!!!
علی جان سفره فرمانروای چرب می دیدی ، بجای مصلحت فریاد می کردی!!!
بیا بنگر که ما با مصلحت در صلح و آرامش چگونه چربی سفره که نه چرک دلمان را پاک و خالص می نمایانیم!!!.
علی جان ما چو تو شبها بدنبال گشنگان در شهر می گردیم! دریغا یک نفر گشنه، همه از فرط خوردن در خور و خوابند!!!
علی جان روزگار ما زیاده خواهی مردم کمی مارا غمین کرده ،کسی قانع به آن نان و نمک نیست!!!
علی جان مردم بی منطق مارا تفاوتهای دوران آشنا نیست!
(مردم دوره ما زیاده خواه شده اند!!!!)
علی گفتی که تشریفات و چون سگ ا ندر پی شاهان دویدن رسم ما نیست(رسم پادشاهان عجم است)
علی گفتی که تعظیم و رکوع و سجده کردن ..... جز خدا نیست
علی باخون دل با دست زخمی، بیابان مدینه باغ کردی
( وقتی وارد مدینه میشی دیدن این باغات چه حس و حالی به آدم می ده)
تو را جان پدر با آن همه اولاد و اقوامت چرا دسترنجت را وقف عام کردی؟؟؟(مگه از راه حلال نبود به اولادت می بخشیدی)
علی علی علی عللللللللللللللللللللللللللللللللییییییی علی علی علی
بدین باور یقین دارم عدالت با علی مرد
...
...عظمت خودرا دریابید کتاب بظاهر کوچکی است اثر وین دایر. باتوجه به شناختی که از روحیات اغلب دوستانم دارم توصیه می کنم این کتاب رو یکبار عمیقا مطالعه کنند . نویسنده خودش اشاره داره که چه زندگی داشته وبا افکار مثبتش چه تحولی تونسته تو زندگیش بوجود بیاره.من بعنوان کسی که در زندگی با مشکلات فراوانی روبرو بوده ام نسخه تجویز شده توسط ایشون رو درمورد خودم تایید می کنم.هرچند به اون مرحله غایی که ایشون اشاره دارن نرسیدم اما داشتن ذهنیتهای منفی سلامتی روح و روانم را اشاره رفت. بگونه ای که در اوج سلامتی جسمی خودم رو مشکوک به بیماری می دونستم و آزمایشات مکرر انجام می دادم واز سوی دیگر دردهای اجتماعی پیرامونم مثل خوره آزارم می دادن و داشتن پستهای مهم و پول در حد واندازه قابل توجه نمی تونست سلامتی و شادابی رو بهم برگردونه.
من تو سیستم بیمار اداری حاکم بر جامعه از رییس شعبه تا معاون مدیرکلی رو بدست آوردم .از همون ابتداء مدافع حقوق کارمندان بودم و دردهای اجتماعی داشتم و زبان اعتراض وهمین امرعلیرغم داشتن توانمندی جلوی رشدم را گرفت(علوم سیاسی خوندم اما در حوزه های حقوق،روانشناسی،زبان و کامپیوترمطالعه کردم، آموختم و کار کردم وجهت تحصیل در دوره کارشناسی ارشد علوم سیاسی انگ سیاسی خوردم).من در یک جامعه جهان سومی قصه ای متفاوت با آقای دایر تو کشور پیشرفته ای مانند آمریکا دارم اما صحبت من بیان موضوعات اداری نیست بحث تفکرمثبت یا منفی در مقوله روانشناسی و سلامت رو ح و روان است وموضوع ارتباطی به مسائل سیاسی و اداری نداره .دوستان ما می تونیم اما این توان محدود است باید این نکته مهم رو درک کنیم و من سالها از درک اون غافل بودم. روح من و تو بسیار آسیب پذیر است اونو در مسیر طوفانهای سهمگین قرارش ندیم و ناملایمات زندگی اونو در اختیار خودش نگیره که اونوقت نه تنها برای جامعه بلکه برای خودمون هم مفید و موثر نخواهیم بود.
من در پایان دو جمله از این کتاب رو تقدیم می کنم بخصوص به روحهای آزرده از ناملایمات زندگی و اجتماع امیددارم این نسخه شفابخش باشد:
بران،بران قایقت را،نرم وسبک،در مسیر آب با شور و شادی، با خوشحالی وشادمانی که زندگی رویایی بیش نیست.
واین کلام ویکتور هوگو که : عقیده ای که بر اذهان توده مردم جای گیرد وزمان ابرازش فرابرسد چنان نیرومند است که حتی اگر تمام ارتش های جهان متفق شوند یارای مقابله با آن را ندارند.
...
خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفتهرفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کمکم ز رنجها به زبان آیند.
بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...
مرغ دریا – احمد شاملو
...
قرن ما قرن فریب است و سیاهی
قرن فریاد عدالت از طریق حیله است
مرگ انسان در پناه واژگان نو پسند
مرگ انسان هدیه آزادی اندیشه است
صحبت از اهرام مصر و کاخ فرعون کهنه شد
مرگ ما ازبردگی های جهالت پیشه است
روزگاری جان انسان درگل و لای معابد دفن شد
لیک، جنگ نسل ما سرکوب هر اندیشه است
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دلخونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و این لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختـــــم صـــد قمار عشــــــق یکجا باخـتم
کردمت آواره صحـــــــــــرا نشد گــــفتم عاقل می شـوی اما نشـد
ســوختم در حسـرت یک یاربت غـــــیر لــــــــــیلا برنیامد از لــــبت
روز و شـب او را صدا کردی ولی دیـــــدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی در حریــــم خانه ام در مــــی زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لــیلا کشته در راهت کنم
ممنونم از دوست خوبم : وبلاگ فریادهای خاموش که ادامه شعر رو ارسال فرمودند.

شعراز مرتضی عبداللهی شاعر معاصر
...
سلام .خداییش این مطلبم فارغ از هرگونه رنگ و بوی سیاسی است یه چیزایی به ذهنم رسید گفتم با شما مطرح کنم:
امروز بر خلاف دیروز همش خبر از کنسل شدن جلسات میرسه وما هم خوشحال میشیم که فرصت پیدا می کنیم بریم تو عالم خودمون دیروز جلسه اول رو در خصوص نظارت همگانی ملی داشتیم. نظارت همگانی که مبتنی بر اصل 8 قانون اساسی است یه بخشش میگه نظارت مردم بر حاکمیت. اساتید دانشگاهی بودند از جمله آقای دکتر الوانی استاد برجسته در حوزه مدیریت.
من خودم که چند سال است در این حوزه کار می کنم و قلم می زنم و بهش اعتقاد دارم و شعارم اینه: عبادت بجز خدمت خلق نیست. یا اون شعر معروف که سر لوحه اغلب مقالاتم هست:
صدها فرشته بوسـه بر آن دست می زنند
کــز کــــــــار خلق یک گـــره بســته واکند
همیشه این موضوع دغدغه ذهنم بوده که چرا مدیران و کارکنان ما این مهم را بر نمی تابند (نظارت مردم). چرا ما اغلب با مدیران و کارکنانی مستبد(مستبد تعابیر مختلف دارد)،خود محور و خود رای مواجه هستیم و علیرغم استفاده از ژست و پرستیژ کار شورایی کار خودمان را می کنیم.آیا این ناشی از آن است که اغلب مدیران ما را مردان تشکیل می دهند و این ژن یا سابقه تاریخی موثر در این موضوع است؟در بین زنان مدیر ما هم همین رویه است پس چگونه می شود نظریه اول را توجیه کرد ؟ ایا این امر ناشی از انتقال آموزه مدیریتی از سوی مردان به مدیران زن است؟ این یک نظریه هست و دوستان می توانند در اینمورد اظهار نظر نمایند.
نکته بعدی که در مقوله نظارت قابل بحث است اینکه ما در گذشته واژگان زیبایی داشتیم و کماکان هم استفاده می شود اما در عمل بکار نمی آید .آیا می دانید ارباب رجوع یعنی چه؟ارباب رجوع به کسانی می گویند که جهت پیگیری کارشان مراجعه می کنند! پس مراجعه کننده ارباب است و در مورد کارمند از لفظ مستخدم استفاده می شود هنوز هم شماره مستخدم در احکام اداری بکار می رود .با این اوصاف شما مراجعه ارباب به مستخدم را در جامعه ما چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا واژگان، انتظار شما ومن را در مراجعه به سازمانها تامین می کنند؟ یا من مراجعه کننده(ارباب) باید با ادب و احترام و ترس ولرز به کارمند (مستخدم) مراجعه و مواظب حرکاتم باشم تا موجب رنجش اورا فراهم نکنم وگرنه حسابم با کرام الکاتبین است؟ براستی چرا؟
نکته ای که شاید در این مقوله نگنجد اما بیانش خارج از لطف نیست اینکه بنظرم اغلب اساتید ما در حوزه علوم انسانی دچار مشکل اساسی شده اند واونم اینکه از پرداختن به موضوعات جنجال بر انگیز خودداری می کنند و به اصطلاح دنبال دردسر نیستند و تلاش اغلب آنها در جهت تایید و تثبیت نظریه های مدیریتی ، اجتماعی ،اقتصادی ،سیاسی و... حاکم است و کمتر حاضر به اظهار نظر مخالف یا نظریه جدید هستند. چرا؟
...
|
دلــــم گـرفته از این روزگاردلتنـــــــگی دلم دوباره در انبوه خســــتگی ها ماند شکست پشت من از داغ بی تو بودنها درون هاله ای از اشک مانده سرگردان از آن زمان که تو از پیش ما سفرکردی دگر پرنده احســـــاس مــن نمی خواند بیا که ثانیه ها بی تو کــــند می گذرد |
|
|

ترک این فضای مجازی با کم وبیش آزادی برای چو منی سخت بود تو این فکر بودم که آیا با استراحتی نگاهم عوض میشه ؟دیدم نه، فقط بیان نمی کنم نگاهم رو حفظ کردم.
الغرض اومدیم دوباره سراغ نوشتن ادامه رنجنامه. رنجنامه ای به وسعت ایران زمین ،نه بل بزرگتر ازآن رنج انسان. 
مرگ دوستی عزیز و مهربان آرشالوس موسیخانیان رو پشت سرگذاشتم شرکت در مراسمش تو کلیسا سخت ترین لحظه زندگیم بود.
به دوستی که بسیار افسرده بود گفتم دردت چیه ؟گفت بیهودگی. گفتم به انسانها عشق بورز،جوونی ،کمکشون کن اونوقت احساس بیهودگی نمی کنی .گفت نه پول دارم نه پست !چطوری ؟ گفتم یه روز در حال عبور ناظر بحث یه راننده با خانم میانسالی بودم که کمی خاک آلود بود راننده بعد از کمی بحث گازش رو گرفت و رفت سریع شمارش رو ورداشتم برگشتم گفتم شرمنده می تونم بپرسم مشکل چی بود؟ گفت هیچی زد و رفت گفتم نگران نباش این شمارش و منم شاهد نمی دونی چقدر خوشحال شد و....
جاتون خالی تو سفری که به گرگان داشتم به چند روستای ترکمن رفتم باورتون میشه بین خونه هاشون هنوز دیوار وجود نداره .چه بی آلایش زندگی میکنن وچه مهمون نواز.
درد بیکاری و بی پولی وبردگی عصر جدید رو آدم تو روستاها حس میکنه اما قصه مهدی مارو اگه قبلا خونده باشید باید بگم همینکه حس کردن ما می خواهیم مهدی رو بکار بگیریم حقوقش دوبرابر شد و بازم لبخند رو تو چهره مهدی دیدم.....
خاطرات تلخ و شیرین یه هفته ام زیاده ،بنده خدایی سرطان حنجره گرفته بود تو روستا دنبال 5 میلیون پول میگشت دکترم جواب کرده بود که تا پول نباشه اصلا پذیرش نمی کنم داشتن پول جمع می کردن اما فاصله زیاد بود کلافه بودم بالاخره به دوستی که تو تهران پزشک بود زنگ زدم و........ خیالم راحت شد یه تخفیف درست حسابی گرفتم و داستان ادامه داره و بر می گردم رایزنی تو تهران تا معاون وزیر رفاه و تامین اجتماعی...
تو مزرعه وقتی آدمها کنارم نبودن احساس می کردم همه چی آرومه.واقعا هم همینطوری بود و مشغول کار بودن و... وخوش بحال پرستوها وای که هرجا عشقشون بود لونه کرده بودن......مرغها هرجا دوست داشتن تخم می کردن و آواز خوش مرغابی و اردک و......جیک جیک گنجشکها .
نمی دونم چرا با رانندگی بدمون لذت زیباییهای جاده های زیبا رو از خودمون می گیریم اونجایی که لج بازی هنر آدمها میشه . باورکنید تو این فصل دامنه های سوادکوه دست کمی از دامنه های بیروت مشرف به مدیترانه نداره...فقط مجسمه حضرت مریم کم داره.
می رسم به شهر پردیس خیر مقدم عجیبی نظرم رو جلب میکنه تابلوی ثابت و تماما عربی اهلا و سهلا مرحبا....فی المدینه الفردیس. یاد ورودی های کشورهای عربی می افتم فقط عکس اون خواننده معروف(نانسی) کم هستش. پیش خودم می گم ما که همش دنبال احیاء فرهنگ عربی هستیم پس چرا خلیج عربی رو بر نمی تابیم.
و خلاصه امروز با کلی خستگی و اجبار پشت میز کارم قرار می گیرم تا استخلاصی دیگر ببخشید عربی شد همون آزادی خودمون.
قابل توجه اونایی که می گفتن چرا نمی نویسی حالا حوصله خوندن این چرند و پرندها رو دارید؟ نه با چرند وپرند دهخدا کیلومترها فاصله داره.
ممنونم از اونایی که تنهام نذاشتن
...
از همراهی همه دوستان خوبم ممنونم. گاهی طرح مشکلات و موضوعات ملال آور جز رنجش روح نویسنده و دوستان تاثیر دیگری ندارد. کارم رو از داستان و شعر تو این وب شروع کردم و به طرح معضلات و مشکلات اجتماعی رسید که متاسفانه در این باب هرچه قلم بزنی کم است .از آنجا که این کار آب در هاون کوبیدن است رها کردنش هر چند برای مقطعی نیکو و بجا خواهد بود . پس تا حالی و گذر از ملال روزگار بدرود.و باز هم "انسانم آرزوست" 
من به قانون شکنی محکومم...و تبعیدبه مجازاتم نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن... بودن من درد نیست من از بیهوده بودن سخت دلگیرم.......
مرگ بادت روزگار که آغوش غم را بجای شادمانی برگزیده ای وعشق را مطرود خویش ساخته ای اما ما بنام انسان و انسانیت آن را در جریده تاریخ ثبت خواهیم نمود
به آخر هفته رسیدم گفتم خاطراتم رو مرور کنم. تلخ و شیرین هست اما داستان نیست:
امان از اعتماد بیمورد حتی به" دو چشم "یکسال و نیم خاطره تلخ رو شنبه مجبور شدم یبار دیگه به دادگاه بکشونم و این شد داستان روز اول کاری من که فرداش یکی اومد واسطه شد و آب پاکی رو رو دستم ریخت و نهایتا کوتاه اومدن و صلح و سازش
.نتیجه گرفتم گاهی اگه طرف نخواد به حساب زرنگی بذاره کوتاه اومدن هم شیرین میشه.
اونی که واسطه شد از در اطاقم رفت بیرون نگو دم در یکی باهاش خوب تا کرده بود راهنماییش کرد یراست اومد تو اطاقم. کارمندی با 400 تومان درومد با سن میانسالی از پسرش محمد باقر واسم گفت:
محمد باقر حالا دیگه 18 سالشه .12 ساله بود که تو مدرسه بازی می کرد زانوی پاش شکست، خب بردن دکتر و گچ کرفتن اما اثری از بهبودی نبود رازی تو این موضوع نهفته بود: آقا ببخشید پسر شما دچار مشکل سرطان استخوان هستند .....پدر شوکه میشه.اما دکترا امیدوارش میکنن زمان خوبی خودش رو نشون داده وگرنه تا قبل از40 سالگی این عفریت سرطان امانش رو می بریده. حالا چی ؟ توکل به خدا............
.
گفت و گفت از توسلهاش، از ایثار پزشکی که سفر اروپاییش رو لغو کرد، از پرداختهای یواشکی این و اون .آقا حساب شده بفرمایید.....و از قرض و قوله ها که امانش رو بریده و ماهی 400 میگیره و 800 باید قسط بده.....اما بی انصاف نیست و از کمکهام مدام یاد می کنه اما.......شیمی درمانی امان محمد باقر رو بریده ولی خدارو شکر سرطان متوقف شد با بریدن یکی از پاهای محمد باقر. وحالا خرید پای مصنوعی.
محمد باقر خودش خدارو شاکر هستش اما پدرش هنوز نمی تونه بپذیره آخه شب و روز اشک ریخته و توسل کرده اما اون روحیه اش و به بابا روحیه میده ومیگه من زندگیم رو مدیون همین توسلها و مردم و پزشکایی هستم که همش ایثار کردند
.
میگم حالا چی می خوای .میگه درد دل بود .....کمک بلاعوض کرده .اما من نمی تونم رهاش کنم و رایزنی تو سازمان آخه محمد باقر جوونه و نیاز به دوتا پا داره.
2شنبه است حالا شهردارای مناطق رو آوردیم مرکز 1،2،5حضوری و تلفنی جواب مردم رو باید بدن .اونم واسه اولین بار تو مرکز.370 تماس و مراجعه حضوری .مردم اینجا کمی راحتترند شاید به این دلیل که اینجا دیگه حوزه حکومتی شهردارای مناطق نیست. تجربه خوبی بود اما امان همه بریده شد . نمی دونم مشکلی هم حل شد یا نه؟ راستی یه شهروند برگشت گفت ببخشید اون شهردار بد اخلاق کیه؟گفتم اون بد اخلاق نیست اخماش تو همه. رفتم بالا گفتم میگن اخماتون رو وا کنید هر کدوم اون یکی رو متهم می کرد ولی نتیجه این شد که اون یه نفرم لبخندش رو نشون بده.

3شنبه طبق معمول مشتری بدنبال کار هستش و به تور ما می خوره . آخه مهندس عمران،معماری،...اگه اینجا واسش کار نباشه کجا باید بره. ولی خب کار نیست ،بودجه نداریم، تعدیل هم پیش رو هستش، تو فکرم که چه باید بکنم نمی تونم ناامیدش بکنم ،امید بیخودم بدتر از اون یکیست.راستی بعدش هم شیرینی روز شنبه رو چشیدیم و خوردیم.
امروز یه عالمه مهمون داشتیم شهردارایی از فارس و استان مرکزی اومدن ببینن ما چطوری شق القمر می کنیم این شهررو می چرخونیم که اونام یاد بگیرن برن همون بلارو سر شهرونداشون بیارن . تو لفافه که مردم متوجه نشن حرفامون رو منتقل کردیم اونام زرنگن و فکر کنم فهمیدن..ولی خداییش یه حرف زدم که صد بار زدم .گفتم آقا قدیما به مردم می گفتن ارباب رجوع و چه انتخاب قشنگی بوده اما خداییش برید بررسی کنید ببنید ارباب کیه؟ارباب امرو نهی میکنه ،جلوی پای ارباب بلند میشن، کسی نمی تونه به ارباب بگه بالا چشت ابروست و... حالا من که واسه یه کار به یه اداره میرم واونقدر مواظبم که حقم رو با کمال ادب و احترام بخوام و حواسم رو شش دونگ جمع کنم که خطایی در ادبیاتم مرتکب نشم که کارمند ابر قدرت ،ابر شوکت ، سوار بر سرنوشتم با تیپ پا که نه با فریاد از اطاق بیرون نندازدم من اربابم یا اون؟ گفتم اگه پاسخ همین یک معما رو حل کردین سفرتون بی خطر و تفریح ، حق ماموریت ،...همش نوش جونتون. 
ببخشید خیلی طولانی شد ولی هفته تموم نشد.
...

از انسانها غمی به دل نگیر
زیرا خود نیز غمگینند!
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.
پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند!

خویش گمشده من
...

جالبه وقتی تو قرن 21 به مسئولین !!! میگن:
مردم گرفتار نون شبشون هستن میگن آقا حرف مفت نزنید نون مفت و فراوونه.!!! اونا نون رو واسه خودشون یه پرس غذای رستوران نارنجستون میبینن و واسه مردم یه تیکه نون بربری با آرد دولتی!!!!!
وقتی صحبت سفر میشه آمار چند میلیونی مسافرت رو میدن میگن دیدین گفتیم این مردم دارن (دارندگی و برازندگی) که همه تو سفرن . ولی نمیگن سفر خارج کجا و کارتون خوابی تو شهرهای شمال و جنوب کجا؟ (البته تحت فشار زن و بچه )
قرار بود دارا و ندار نباشه دیدیم نمیشه حالا واسه سرگرمی رفتیم فیلمش رو ساختیم تا ندارها هزینه ساخت فیلم رو هم بدن!!!
سهم من ایرونی از تکنولوژی قرن 21 چیه؟ اینه که شکمم سیر بشه یا فکرمم پرورش پیدا کنه؟من برنامه ودستاورد سفر ندارم از سفر فقط ترافیک رو فهمیدم با گرونی و دنبال آلونک گشتن(رنج سفر)...........
وزارت راه ،رفاه،ارشاد،جهانگردی و ایرانگردی......و سایر وزارتهای اهل حال (که جویای حال مردمند)در سفر کجایند؟
چرا باید سهم من از سفر چهاردیواری به اسم ایران باشه؟چرا باید سهم من از تکنولوژی اینترنت بیمار باشه؟چرا باید سرگرمیم یه دیش و یه ماهواره تکراری باشه؟.........
هرچند امروز خیل عظیمی گرفتار سیر کردن شکمیم اما درد ما فراتر از شکم است . درد اتلاف وقت و انرژی ،درد روح و روان، غم بی برنامه گی، غم ایران، غم جنگل های شمال،غم نابودی کشت و زرع، و.........واردات انواع میوه های خارجی و مفلس شدن مردم.....
و قصه ادامه دارد که یکی از جیب من و تو منوریل می سازد و بعد توسط دیگری پودر می شود .چی؟ همون یارانه ای که من و تو باید بپردازیم.......و قطار از ایستگاه صادقیه راه می افتد و در چشم بهم زدنی می شنوی ایستگاه شهید باقری.فکر می کنی معجزه شده است به در و دیوار نگاه میکنی،طرشت، تازه متوجه می شوی معجزه ای نبوده، خطایی دیگر اتفاق افتاده..... ...وبعد قصه دارا و ندار را زمزمه می کنی و وزیر می گوید نمی دانیم خط فقر کجاست ؟خط دارا و ندار گم می شود اما من با همین قطار به جنوب شهر می روم و نه تنها خط فقر که فقر را می یابم آقای وزیر لطفا بفرمایید با ما باشید..........


بهار طبیعت وسال نو رو خدمت اهالی وبلاگستانم ،دوستان،بستگان،همکاران و کلیه بازدید کنندگان عزیز تبریک عرض می کنم .امیدوارم در سال جدید غمها ازتون دور باشه و با شادی هم آغوش باشید.سربلندی و عزت و افتخار برای کشور عزیزمان ایران آرزومندم.
از همراهی دوستان خوبم در سال گذشته تشکر می کنم واقعا ذکر تک تک اسامی سخته اما اونایی که بیشتر لطف داشتن بذار اول استانی بگم همشهریان خوب تهرانی،دوستانم در استانهای گلستان،خراسان،اصفهان،کرمان،بوشهر،شیراز،گیلان،مازندران و......اهالی ایران زمین.
تشکر از وبلاگهایی که بانظرات خوبشون کمک کردن در ادامه مسیر عزیزانم نواندیش جوان آقا مهدی سیاستمدار،فرزند زاینده رود بانوی فانوس بدست،عزیزانم یادگار عزیز،دوستانم مهران خوبم،آقاهوشنگ و علی آقای روشنی وآقا رضا عشق من شبنم،خوبانم عشاق عزیز،شهر خورشید ،بهار سر سبز،دل تنگیهای عمه،دستهای کیهانی مهربون،آوای سکوت از سر زمین همیشه سبز،هستی،نانی آزاد،وهمایون عزیز
دوستان گلم نازنین رفیق دیرین،همنوای دل، شادی خوبم، پرستار کوچولو یاد آور بچگیهام ، ماه منی دل آرام،دختران شرقی و مشرقی،سمان،ساحل(سپنج)،سهیلی عزیز در آسمون آبی روشن و ابوالفضل عزیز
و نازنینان بهارآذر،آستیاژ،ماه من سیده سادات،سالهای سوخته،سارا غریبه،سارا گل که سخت مشغول درس خوندن، هستیای عزیز،دل تنگترین شیدا،دایره کامل،تنهایی با دنیای سحر ،مقدمی عزیز،تلنگر،نسیم آرامش،ونوس،ققنوس وحسن آقا ندای مهتاب که در دو ماه گذشته حداقل یکبار به کلبه فقیرانه ام آمدند
و باز تشکر و تبریک به اونایی که وقت نکردن یا یادشون رفته بود یه دوستی منتظرشون هست و از لطفشون بی بهره بودم
. ودر نهایت اونی که لطف کرد اومد و من فراموشش کردم یه عذر خواهی پیشاپیش
.شادی و شادکامی رو در سال جدید واسه همتون آرزومندم. شاد باشید

با اینکه 4 روز از این هفته می گذره اما ذهنم رو خیلی چیزها مشغول خودش کرد:
1-پروفسور شیخ نژاد که سالها در آمریکا تحصیل کرده واخیرا بازنشست شده بالاخره علیرغم کارشکنی های بعضی ها وارد ایران شد تا تجربه اش را در خدمت به هم میهنانش بکار بگیره.ایشون در رشته بیو شیمی وساخت داروهای ضد سرطان تخصص دارند و دارویی که در حال تولیدش هست با عنوان ایرانی" سیستانین" هست که فاقد عوارض داروهای دیگر شیمی درمانی است.من بدلیل قرابت با ایشان شاهد تلاش 20 ساله وی جهت حضور در کشور وخدمت رسانی هستم.پس بیاییم غیرت ملی را ارج بذاریم.بنازم به غیرت مردانت ایران من
.
2-شنبه جلسه ای اداری با حضور آقا محسن هاشمی و مسئولین حمل ونقل داشتیم با پرسشهایی که کردم و پاسخهایی که گرفتم فهمیدم مدیر عامل مترو هم از مترو سواری غافل نمیشه.
3-شهر تهران این روزهای پایانی سال ازدحام عجیبی داره من که با اومدن اسفند مترو رو به سواری شخصی ترجیح میدم .هر چه باداباد .اما نکته جالب 2شب قبل این بود که تو شلوغی پیرمردی وارد شد که قادر به ایستادن نبود ما هم که تو فضولی کم نمیاریم در حالی که انتظار نداشتم کسی جایی رو که به زحمت بدست آورده براحتی از دست بده گفتم جوونا یکی بلند شه این آقا بشینه.یهو آدمهایی که چرت می زدند و خواب آلو بودن یکباره همه از جا بلند شدن و شلوغی تعارف .با خودم گفتم کی ارزش غیرت و انسانیت این مردم رو می فهمه. بنازم به غیرت جوانانت ایران
4-و امروز هم جلسه ای با حضور شهریاران جوان .جوانانی که سرشار از تلاش و قطعا آینده سازان این آب و خاک هستند.

واین هم جلسه پایانی سال 88 در مرکز نظارت همگانی شهرداری تهران
...
|
به دست خود درختی می نشانم به پایش جوی آبی می کشانم کمی تخم چمن بر روی خاکش برای یادگاری می فشانم
|
||
|
درختم کم کم آرد بر گ و باری بسازد بر سر خود شاخساری چمن روید در آنجا سبز و خرم شود زیر درختم سبزه زاری
|
||
|
به تابستان که گرما رو نماید درختم چتر خود را می گشاید خنک می سازد آنجا را ز سایه دل هر رهگذر را می رباید
|
||
|
به پایش خسته ای بی حال و بی تاب میان روز گرمی می رود خواب شود بیدار و گوید : ای که اینجا درختی کاشتی روح تو شاداب بهر حال در هفته منابع طبیعی هستیم و روز درختکاری رو هم پشت سر گذاشتیم.من امسال موفق شدم این روز رو تو شهرستان گرگان باشم و در ادامه نهال کاری،57 نهال درخت از انواع مختلف دیگه بکارم تاشاید یادگاری باشه برای آیندگان چیزی که تو این سفر برام جالب بود آشنایی با مهدی بود .مهدی جوون روستایی فاقد سواد و با 22 سال سن که علیرغم چهره ساده و دوست داشتنی کمی زیرک نیز به نظر می رسید اما با دریافت ماهیانه 50 تومان با منت و کار سخت آدم رو یاد نوعی بردگی می انداخت مهدی که وقتی بهش می گفتم چاله واسه یه نهال بکن غفلت می کردم چالش چاه می شد برده یه مشت آدمی بود که لیاقتش رو نداشتن.وقتی درختای کنار دیوار رو می کاشتیم مهدی می گفت آقا زیاد کنار دیوار نکار مردم میوه هارو می برن وقتی بهش گفتم آخه ما داریم واسه مردم می کاریم اون یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد!!! کارش که تموم شد یه پولی کف دستش گذاشتم خیلی خوشحال شد دوستی می گفت اون تا حالا اینجوری پول بی منت وغرولند نگرفته بود . فردا مهدی رو از دور تو خیابون دیدم با یه چتر ور می رفت (با پولش سریع یه چتر خریده بود)و می خندید گفتم چه زود خنده رو لبش کاشتم صداش کردم واسه کار بعدی پیشاپیش پولی دادم و گفتم عیدیت محفوظه. غروب بود باهاش خداحافظی کردم چشاش دنبالم بود با خودم فکر کردم گفتم حالا عید یکی چشم انتظارمه |




اگه من رئیس بودم نمی دونستم فرق سر برج با آخر برج چیه.
اگه من رئیس بودم برجم با برج بقیه فرق می کرد برج اونا 30 روزه ولی برج من 30 طبقه بود.
اگه من رئیس بودم نون بربری نمی خوردم یه چیز خوشمزه به اسم رانت می خوردم.
اگه من رئیس بودم خانمم بهم غر نمی زد چون یکی بهش پول می رسوند، یکی واسش خرید می کرد، یکی راننده شخصیش بود یکی..........
اگه من رئیس بودم نمی دونستم سال چند روزه و منتظر عیدی آخر سال نبودم
اگه من رئیس بودم می گفتم هر کی غر می زنه شکمش زیادی سیره
اگه من رئیس بودم بچه هامو بجای دانشگاه آزاد ابرقو دانشگاه آکسفورد می فرستادم
اگه من رئیس بودم بچه هام تو جاده ساوه و خاوران...........گیر گرگای آدم نما نمی افتادن

اگه من رئیس بودم دخترم واسه شهریه دانشگاش ........... 
اگه من رئیس بودم نمی دونستم سال 4 فصل داره.
اگه من رئیس بودم با یه پرواز می رفتم لندن از اونجام پاریس ...........
اگه من رئیس بودم تو خارج زندگی می کردم امورات و به منشیم میسپردم.
خدایا چی میشد اگه من رئیس می شدم.
راستی خدا یادت باشه اگه منو رئیس کردی تو ایران باشه، اوه نکنه بلاد کفر باشه اونا همینجور که تو رو نشناختن رئیسم نشناختن.اونا بی دینن اگه من اونجا رئیس بشم بیچارم .تورو خدا هوامو داشته باش منم یه جوری جبران می کنم


آنقدر تلاش می کنیم
آنقدر وابسته مال و جاه می شویم
و آنقدر به حقوق همنوع تجاوز می کنیم
وبر انسانهای مظلوم و بی پناه می تازیم
غافل از آنکه خاک گوری به انتظارمان نشسته است.
پس هان بهوش باشید و چشمها را قبل از فرو بستن بگشایید
...پوپولیسم دمکراسی علیه خودش

پوپولیسم عموماً نوعی از عوام فریبی را به ذهن متبادر می کند که معتقد است که طبقه نخبه جامعه به منافع بخش اعظم مردم خیانت می کند و بنابراین جا دارد که دستگاه حکومت از دست این طبقه نخبه خودخواه و حتی جنایتکار خارج شود و تماماً در خدمت ملت قرار گیرد. یک پیشوای پوپولیست در یک نظام مدعی دموکراسی تأکید می کند که این دموکراسی دارای نقص است، به وعده هایش برای خدمت به ملت عمل نمی کند یا حتی باتوجه به نهادهای موجود، اصولاً قادر نیست به وعده هایش جامه عمل بپوشاند. در سالهای 1950 تا 1960 میلادی در انگلستان، انوش پاول، رهبر یک نهضت بیگانه ستیز و ملی گرا، از یک ادبیات پوپولیست نزدیک به ژان- ماری لوپن استفاده می کرد. در طول دهه بعد صحبت از پوپولیسم در مطبوعات به ندرت انجام می گیرد. به علاوه این تشکل های بیگانه ستیز، تبعیض نژادی یا ملی گرا به آسانی با فاشیسم مقایسه می شوند.
واژه پوپولیسم ابتدا به یک نهضت سیاسی اطلاق می شود که در نیمه دوم قرن 19میلادی در آمریکا توسط کشاورزان شکل گرفته بود. این کشاورزان مخالف تعرفه های گزافی بودند که شرکت های راه آهن می خواستند بر آنها تحمیل کنند. نهضت های دیگر به ویژه نهضت های کارگری، نیز در برابر نرخ های بهره که به اعتقاد آنها بسیار بالا بود، موضع گرفتند. اگر پوپولیست ها به قدرت برسند این امکان وجود دارد که آنها اشکال سنتی دموکراسی را به نفع نهادهای مستبد حذف نمایند. آنها چنین می پندارند که این نهادها اصالتاً بیشتر به ملت خدمت می کنند و قادرند اختلافات طبقاتی را حل کنند. امروزه پوپولیسم به معنی عوام فریبی یا فرصت طلبی سیاسی می باشد.
پوپولیسم که در قرن 19میلادی ظهور کرد، نهضتی است سیاسی که عمیقاً با تاریخ قاره های اروپا و آمریکا عجین شده است،پوپولیسم پیوسته مترادف بحران در جوامع معاصر و دلیل شکاف بین طبقات مردم و از هم گسیختگی میان موافقان و مخالفان مدرنیته بوده است. پوپولیسم به دفعات شکاف بین طبقه سیاسی و شهروندان و فساد نظام دمکراتیک را مذمت کرده است. نهضت های پوپولیست که از بحران های سیاسی و اقتصادی تغذیه می کنند، یک دیالکتیک ساده شده ای به کار می برند که در آن استدلال های گرفته شده از جناح های چپ و راست سیاسی در هم می آمیزند. قربانی کردن ملت و اسطوره توطئه تکیه کلام های ادبیات پوپولیست می باشند. پوپولیسم به نهضت های گوناگون این اجازه را می دهد که خود را به مثابه تشکل هایی در خدمت ملت و کشور معرفی کنند، امری که به آنها کمک می کند تا خود را خارج از رده بندهای سیاسی سنتی قرار دهند. هدف رسمی راه حل های آنها، هرچند که بسته به دوره شرایط عمومی، متفاوت می باشند، بازسازی حیات سیاسی و پایان دادن به اضمحلال ظاهری یا واقعی نهادها و اخلاق عمومی می باشد. برای نیل به این مقصود، برخی از نهضت های پوپولیست اصلاحاتی کم و بیش دمکراتیک را پیشنهاد می کنند. برخی دیگر ساختار خود را بر اساس سازماندهی یک مجموعه ضدنظام قرار داده و جایگزین های خودرأی و بیگانه ستیز ارائه می دهند. آنها از گروه ها و طبقات اجتماعی سرخورده و بحران زده که احساس می کنند از طرف قدرت حاکمه نمایندگی نمی شوند، نهایت استفاده را می کنند. این تنوع در رابطه با بحران، نشان می دهد که تا چه اندازه در واژه پوپولیسم مجموعه ای از پدیده های پیچیده و متضاد مستتر است. با این همه یک ویژگی وجود دارد که پیوسته در میان همه اشکال پوپولیسم مشترک می باشد: کیش شخصیت. رهبر پوپولیست ادعا می کند که عملکردش منطقی است و خود را در همه امور مقتدر می پندارد. او سیاست را تا حد مکانیسم های مستقیم پاسخ تنزل می دهد.(رولان بارت، اسطوره شناسی،۱۹۵۷ صفحه۸۷) رهبر پوپولیست خود را به مثابه آلترناتیو بحران معرفی می کند، چرا که او ریشه های بحران را می شناسد او ژست مسیح را می گیرد که ارزش های ملت در او متبلور شده اند و در جهت احقاق خواسته های ملت حرکت می کند. او پیوسته یک بازگشت به عقب را پیشنهاد می کند. بنابراین کیش شخصیت یک عنصر پایه ای برای درک پوپولیسم، به عنوان یک پدیده سیاسی عمده می باشد. ژست های مارشال آورسکو در رومانی، پرون در آرژانتین، پوژاد در فرانسه وراس پروت در آمریکا کاملاً این واقعیت را به تصویر می کشند و نشان می دهند تا چه اندازه پوپولیسم در جوامع اروپایی و آمریکایی معاصر ریتم ایجاد کرده است.
فراخواندن مردم ژست بنیادین پوپولیسم است، پدیده ای که پوپولیسم را به نهضتی بر پایه استدلال نادرست با حسن نیت شبیه می سازد. این نهضت به غلط چنین می پندارد که واقعیت از جانب ملت که با یک فراخوان احساسی امری را تأیید کرده است ناشی می شود. بنابراین پوپولیسم چیزی نیست مگر یک عوام فریبی. تا پیش از سال 1990 میلادی، واژه پوپولیسم کمتر استفاده می شد، ولی در 10سال اخیر، این واژه به رسانه ها راه پیدا کرده است: پوپولیسم به مثابه شکلی از امر شر در سیاست ظاهر می شود که زشتی های سیاسی را در بطن خود جمع کرده است: بیگانه ستیزی، مخالفت با نخبه گرایی، ملی گرایی مخالف با عقل گرایی... پوپولیسم، بیش از آن که یک تهدید مشخص باشد یکی از علائم بحران دموکراسی ها در بستر جهانی سازی در اروپا است.
رجوع به ملت زمانی که قرار است با نخبه ها مخالفتی شود، شیوه پوپولیست ها در بسیج سیاسی است. در اینجا ملت به مثابه یک حقیقت گلوبال (جهانی)، عینی و اسطوره ای، انگاشته می شود. از این منظر پوپولیسم مخالف مارکسیسم است. مخاطب دکترین اخیر به طور خاص پرولتاریا یا طبقه کارگر می باشد. پوپولیسم روسی، مانند پوپولیسم آمریکایی، به بسیج طبقه دهقان می پرداخت. پوپولیسم معاصر لایه های مردمی را که ریشه در یک ملیت، به مثابه یک کلیت قومی، دارند بسیج می کند: چنین پوپولیسمی همان قدر که مخالف کاپیتالیسم بی وطن است مخالف پرولتاریای بی ریشه برآمده از مهاجرت نیز می باشد. با این همه می توان یک پوپولیسم عوام فریبانه ساخته طبقات حاکمی که از احساسات ملت به نفع خود استفاده می کنند تفکیک کرد: نازیسم یکی از اشکال اولیه چنین پوپولیسمی است. ولی یک پوپولیسم طبقات غیرحاکم که به سمت سوسیالیسم توده ای تمایل دارد به مخالفت با این پوپولیسم می پردازد. پوپولیسم طبقات غیرحاکم اغلب در کشورهای جهان سوم نمود پیدا می کند.
به عنوان یک نظریه سیاسی متضاد، پوپولیسم بیشتر یک شیوه بسیج عمومی است تا یک نظریه مستقل. به طور تاکتیکی، پوپولیسم تلاش می کند یک وحدت سیاسی از خلال اسطوره یک ملت که پیرامون رهبری جمع شده است، ایجاد کند. نهضت ها گوناگون اند ولی یک نقطه مشترک دارند: رد کردن واسطه ها که از طریق محکوم کردن نهادهای سیاسی حاضر در قدرت بیان می شود. در این معنی، پوپولیسم یک خیزش شهروندان علیه فرمالیسم حکومتی است.می توانیم از خودمان سؤال کنیم که پوپولیسم چه مفهومی دارد. تا چندی پیش توجهی به پوپولیسم نمی شد و امروزه با استفاده از شکاف بین چپ و ملت خودنمایی می کند. پوپولیسم خود را به نسخه راست افراطیش، چپ رادیکال، مخالفان جهانی سازی یا نئوتروتسکیست ها محدود نمی کند، بلکه خود را برآمده از یک ملت ایدئالیزه شده می داند. ولی برخلاف نهضت های ملی گرا، ملت از مرزها فراتر رفته و چهره یک طبقه پرولتاریا را می گیرد.
گره مشکل زای دموکراسی در قلب پوپولیسم قرار دارد، به طوری که نمی توان از خود پرسید در چه ابعادی اعمال قدرت دمکراتیک از قدرت مانور پوپولیسم می کاهد. اگر چنین تصور کنیم که منبع قدرت اراده عموم است که ملت را به پذیرش قدرت دولتی که حافظ امنیت، آزادی ها و حقوق مردم است، سوق می دهد، باید گفت که هر شکلی از عمل دمکراتیک باید از طرف ملت به رسمیت شناخته شود. در عمل در یک انتخابات دمکراتیک مکانیسم های جذب رأی دهنده توسط قدرت به کار گرفته می شوند. به صحنه آوردن مردم، جشن های ملی و عمومی و نیز راهپیمایی ها همچون مبارزات انتخاباتی از نمودهای رفتاری پوپولیسم می باشند که به انحاء مختلف دست به سوی ملت دراز می کند. اما قدرت این نکته را که به طور دائم از طرف رأی ملت سنجیده شود، مردود می داند: سیاست یک حرفه است و به توانایی های تخصصی نیاز دارد همان طور که نیازمند تفکیک احزاب و نهضت هاست. شهروندان در تشکل ها، احزاب و گروه ها جمع می شوند و ترکیب دولت به رابطه قدرت بین این احزاب (بر اساس میزان آرائی که کسب کرده اند) بستگی دارد. پوپولیسم قطعاً مردمی است ولی نمی تواند دمکراتیک باشد(مگر این که بخواهد به سمت شکست سیاسی گام بردارد) چرا که وعده های داده شده نمی توانند تحقق یابند مگر به قیمت نفی حقوق مخالفین. یک ملت متحد تحت لوای مملکت نمی تواند در یک نظام چند حزبی متحد بماند. چنان که اشکال چند حزبی دموکراسی نمی توانند با پوپولیسم کنار بیایند.
آنچه ما امروز پوپولیسم می نامیم قطعاً پدیده جدیدی نیست. کافی است به برخی از جنبه های شاهزاده ماکیاول فکر کنیم. ولی هر دوره و هر جامعه ایدئولوژی هایی را که درخدمتش باشند، تولید می کند. پوپولیسم قرن حاضر الهام و توجیه خود را از طبقات اجتماعی محروم از قدرت و ثروت گرفته است. پوپولیسم معاصر تا حدودی با آنچه نهضت کارگری می نامیم، درهم می آمیزد. تا سال 1914 نهضت کارگری سازمان دهی شده فریاد می زد که با تمام ابزارها با جنگ مخالفت خواهد کرد. وقتی وقوع جنگ محتمل شد، همین نهضت در رأس جنگ طلب ها قرار گرفت. نمایندگان سوسیال-دمکرات، تقریباً اکثریت آنها، به جنگ رأی می دهند. این چرخش و تغییر مدام به نام یک ایدئولوژی صورت می گیرد که یکی از تمایلات پوپولیسم است: اتحاد مقدس. وقتی که خطری کشور را تهدید می کند شهروندان، به عبارت دیگر ملت، صفوف خود را فشرده می سازند و دعواهای خود را فراموش می کنند تا وحدت ملی حفظ گردد. در برابر دشمن خارجی، همه مردم، به جز مشتی خائن، برای دفاع از وطن و عظمتش، دوشادوش هم می ایستند. موفقیت این ایدئولوژی توسط چماق تبلیغات و سانسور و سرکوب خائنین در خفا تضمین می شود. بدین گونه است که در سال 1919، دولت سوسیالیست نوسکه، که قدرت را در آلمان در دست داشت، انقلاب را سرکوب می کند (قتل اسپارتاکیست ها).
پس از سال 1990میلادی، واژه پوپولیسم به وفور استفاده می شود. در واقع، حتی اگر این نهضت های پوپولیست مذموم با کنار زدن تفکر برابری، موجب فساد آرمان دمکراتیک می گردند، آنها در اصل متکی بر اصل آرمان گرایی و قهرمان سازی ملت ها می باشند. در آمریکای جنوبی، رهبر پوپولیست یک چهره آرمانی در حیات سیاسی است: پرون یک مثال بارز سیاسی می باشد. برنامه وی مکتبی استبدادی را به یک سیاست اجتماعی ترقی خواه پیوند می دهد و رابطه عاطفی شدیدی میان یک رهبر کاریزماتیک و توده ها برقرار می سازد. بین رهبر و ملت فقدان واسطه مشهود است، ملتی که انتظار دارد وعده های رهبر در اسرع وقت عملی شوند. پوپولیسم استقلال ملی و حاکمیت را در مواجهه با نفوذ کاپیتالیسم خارجی مورد تأکید قرار می دهد.
اگر جهان، جهان عقل گرایی بود، احتمالاً پوپولیسم این گونه تعریف می شد: استفاده نادرست و عوام فریبانه از دموکراسی ؛ دموکراسی علیه خودش.
دنبال مطلبی تحت عنوان کیش شخصیت بودم به این موضوع که سابقه طولانی در تاریخ دارد برخوردم امید است مفید به فایده باشد.اگرکمی طولانی شد شرمنده چون متن کامل جهت آشنایی لازم بود.
منبع :همشهری 30 آبان 85 محسن ایمانی
...راه کارهای کاهش جمعیت در کشور های جهان سوم:
1_استفاده از هواپیماهای توپولف ساخت کشور برادر و دوست روســـــــیه
2_وارد کردن واگن و متعلقات ریلی از کشــــــــور برادر و دوســــت چین
3_وارد کردن انواع برنج دانه بلند از کشور برادر و دوست هندوســــــــتان
4_ وارد کردن گوشت ارزان قیمت از کشورهای نامعلوم ولی برادر و دوست
5_ایجاد نقص فنی در خودروهای تولید داخل با دستکاری سیستم سوخت،ترمز و..
6_فروش روزانه طرح ترافیک جهت آلودگی هر چه بیشترهوای پایتخـــت
بابا شما هم یه چیزی بگید فقط از نقطه نظرات کارشناسی سوء استفاده نکنید
٧...............................................................
ببخشید به خبری که هم اینک بدستمان رسید توجه فرمایید:
رادیو صدای ایران 27/11/ 88 کراک که بدترین نوع مواد مخدر می باشد فقط برای کشور دوست و برادر ایران تولید می شود!!! وآهنگی دلنشین و زیبا ربیع الاول مبارک باد.
توجه ،توجه:
باتوجه به اینکه با روشهای فوق دیگر نسل آینده ای وجود نخواهد داشت هدفمند کردن یارانه ها درکشورهای مذکور منتفی اعلام می گردد... پیش بسوی مصرف بی رویه بویژه فراورده های نفتی!!!



مروری بر انقلاب آرمانی مردم ایران:
بی شک انقلاب 57 ایران یک انقلاب آرمانی بود واین نگاه آرمانی بود که خیل عظیمی از مردم را بدنبال خود کشاند و باتوجه به حقوق مسلم تشریح شده در این آیین هر کسی از هر فرقه، نژاد، جنسیت و... به این اطمینان رسیده بود که در سایه این آیین زندگی توام با آسایش خواهد داشت. نقش آحاد این ملت در این انقلاب بزرگ انکارناپذیر است و میتوان گفت از کودک 2سالهای که زبان باز کرده بود و شعار مرگ بر شاه را میداد تا پیرمردی که بر روی تخت بیماری با رأی خود کلمه آری را انتخاب کرد همه و همه صاحب نقش بودند و امروز وارث آن هستند. اینک که در چهارمین دهه این انقلاب عظیم اسلامی ،مردمی قرارگرفته ایم خواستم یکباردیگر خواستههای آرمانی ملت بزرگ ایران را با شما مرور کنم :
1_تشنه عدالت بودیم وعدالت را از اصول دین اسلام میدانستیم.
2_تشنه اخلاق حسنه بودیم و بدنبال مکارم اخلاق که شعار پیغمبرش بود.
3_بدنبال کسی بودیم که کسی در سلام کردن نتوانست بر او سبقت بگیرد.
4_بدنبال کسی بودیم که در خطبه وداعش رو به امت خود کرد و فرمود اگر من بر گردن کسی دینی دارم و یا ظلمی کردم آماده قصاص هستم.
5_بدنبال کسی بودیم که فرای مسائل نژادی و قومی به بلال حبشی موقعیت داد و سلمان فارسی را وارد خاندان خود کرد.
6_هم او که چه زیبا بود رفتار دخترش که تنها لقمه طعامش را به سائلی نیازمند بخشید.
7_میخواستیم اگر دخترمان از مال حلال و دارایی مشروعش زینتی خرید منعش کنیم.
8_بدنبال او بودیم که در ساخت و تعمیر خانه خدا خودش هم چونان کارگری آستین بالا میزد.
9_میخواستیم با رفتار خویش ابوذر پرورش دهیم تا در بیابان ربذه جان دهد.
10_می خواستیم اگر حق مسلم ما را در حکومت نادیده بگیرند 23 سال سکوت کنیم و اصل را فدای فرع نکنیم.
11_ میخواستیم اگر برادر نابینایمان از بیتالمال طلب کمک کرد به او آهن تفتیده نشان دهیم و فردای قیامت را یاداور شویم.
12_میخواستیم در تمام جنگها عزیزترین کسانمان را به خط مقدم بفرستیم.
13_می خواستیم خود زیلو برگزینیم و امت را از تارک دنیا شدن نهی کنیم.
14_غم مسلمین نه بلکه از ربودن خلخال از پای زنی خارج از کیش خود بنالیم.
15_به سفره رنگین فرمانداران خویش اعتراض و آنان را بدون مصلحت برکنار کنیم.
16_پیراهن نو را به غلام خویش بدهیم و خود پیراهن کهنه بپوشیم.
17_چونان مردم عادی از دسترنج خویش کسب درامد و امرار معاش کنیم.
18_اگر چاه آبی زدیم آن را به مسلمین هدیه کنیم بجای آنکه آن را سرمایهای برای خود محسوب کنیم.
19_غنائم جنگی را به مساوات بین امت تقسیم کنیم.
20_قاتل خویش را جز یک ضربهای که زده نزنیم و تا قبل از قصاص نان و آبش دهیم.
21_نان و نمک را غذای خویش قرار دهیم و اگر غذایمان بیش از یک نوع بود اعتراض کنیم.
22_بنا به مصلحت طلحه و زبیر را بر مسند فرمانداری ننشانیم.
23_حقوق بیتالمال را اگر مهریه زنان کارگزاران ما باشد باز ستانیم.
24_برای خدا بجنگیم و اگر خصومت شخصی بدان وارد شد دست از جنگ برداریم.
25_در مقابل دشنام کسانی که احساس میکنند ما حق آنان را تضییع نمودهایم پرخاشگری نکنیم بلکه بررسی کنیم اگر حقی ضایع شده احقاق حق نماییم.
26_میخواستیم ثروت قبل از انتصابمان با ثروت بعداز انتصاب یکی باشد.
27_میخواستیم بهنگام انجام کار شخصی چراغ بیتالمال را خاموش کنیم.
28_میخواستیم نوک قلممان را تیز کنیم تا مصرف جوهر آن کم شود.
29_می خواستیم با رفتار خویش سرمشق دیگران باشیم.
30_می خواستیم کاخ نشینی و ثروت اندوزی را زشت و پلید بداریم.
31_میخواستیم قرآن را بر دلها حاکم کنیم نه آنکه بر سر نیزهها باشد.
32_میخواستیم از الحکم لله استفاده باطل نکنیم.
33_میخواستیم بار دیگر کفار از ترس صدای حقمان انگشت بر گوش بگذارند.
34_میخواستیم فرهنگی غالب باشیم و از فرهنگ کفر نهراسیم.
35_میخواستیم بساط ظلم را بر چینیم و عدالت را بگسترانیم.
36_میخواستیم حکومت پابرهنگان باشیم.
37-میخواستیم براورنده امید وآرزوی مستضعفین باشیم.
38_میگفتیم هیچ کاخی بنا نشده است مگر آنکه کوخی در کنارش قرار گرفته باشد.
39_میخواستیم خمس و زکات بدهیم تا راه ثروت اندوزی مسدود گردد.
40_میخواستیم حرامترین حرام خدا را برچینیم و آتش رباخواران را خاموش کنیم.
41_میخواستیم ظلم نباشد تا رحمت الهی از ما دریغ نگردد.
42_میخواستیم حدود الهی را اجراء کنیم تا از بلایا نجات یابیم.
43_میخواستیم فراگیری علم و دانش برای فقیر و غنی یکسان باشد.
44_میگفتیم اگر فقر از دری وارد شود ایمان از دری دیگر میرود.
45_میخواستیم زمینهساز ظهور مهدی موعود باشیم.
46_می خواستیم قاسطین، مارقین و ناکسین نباشند.
47_میخواستیم پیرو امامی باشیم که بخاطر کرامت انسانی اجازه نداد مردم او را مانند شاهان ایرانی بدرقه کنند.
48_میخواستیم طعام بینوایان را شبانه و مخفیانه بین آنان توزیع کنیم.
49_میخواستیم امت پیامبری باشیم که آسایش فرد یهودی را که از فرط خستگی در برش خوابیده بود بخاطر بجا آوردن بموقع نماز برهم نزنیم.
50_دنبال مالک اشتر بودیم که اگر جوانی نادان حرمتش را نداشت به مسجد برود و برایش از خداوند طلب آمرزش کند.
آری این بخشی از آن عهد نامه ملت بزرگ ایران بود حال بیاندیشیم که با شروع دهه چهارم این نهضت بزرگ وآرمانی در کجا قرار داریم.
به امید ایرانی سر بلند*
...
چخوف از آغاز جوانی با هدفی روشن و برداشتی حرفهای دست به قلم برد. پدرش کاسبی ورشکسته و تندخو بود، که در رسیدگی به زندگی فرزندان خود درمانده بود، و چخوف در ۱۷ سالگی وظیفۀ تأمین معاش خانواده را به دوش گرفت.
چخوف در دانشگاه مسکو به تحصیل پزشکی پرداخت، اما همچنان به دنبال راهی برای تأمین رزق و روزی خانواده بود. آسانترین کار برای او نوشتن بود. نام و آوازه و پشتیبانی نداشت، پس باید جوری مینوشت که جذاب باشد تا "مشتری" رم نکند. به زودی دریافت که با هیچ چیز مثل شوخی و طنز نمیتوان به دل خوانندگان راه یافت.
چخوف در اوقات فراغت، در راه دانشکده، میان کلاس درس و سالن تشریح، یا شبها در خانه قلم میزد. خمیرمایه کار را همیشه از مشاهدات روزمره میگرفت. صحنههای زندگی را با امانت بازگو میکرد. ناپاکیها و پلشتیها، حماقتها و کوتهفکریها را به ریشخند میگرفت.
چخوف جوان برای ویرایش و آرایش نوشتههای خود وقت زیادی نداشت. آنچه از زیر دست او بیرون میآمد، باید یک راست به چاپخانه میرفت، در مجلات مسکو و سنپترزبورگ چاپ میشد و دستمزدی به او میرساند.
تمام سبک بدیع و اسلوب تروتازهی چخوف، که از آن به عنوان "دید امپرسیونیستی" یاد کردهاند، از همین "عکسبرداری فوری و رتوشنشده" بیرون آمده است. او خود تمام فوت و فن نویسندگی را در دوکلمه خلاصه کرده است: "دقیق نگاه کن و درست بنویس!"
از بنبست زندگی تا پهنه تاریخ
چخوف، به قول قدما، با "طبع روان" قلم میزند، و زیاد در بند "معانی و بیان" نیست. او با نظاره و تأمل در زندگی واقعی، رشتهی "نوولنویسی" را بر شالودهای تازه بنیاد نهاد، که در آن اصل بر "مشاهده دقیق جزئیات زندگی" است.چخوف داستاننویسی را کمابیش قریحه یا استعدادی مادرزادی میدانست و خود از این استعداد به کمال برخوردار بود: "نویسنده باید بتواند دقیق به زندگی نگاه کند، و با دقت نقل کند که آدمها چه میکنند و چه میگویند."
توماس مان، نویسنده بزرگ آلمانی، چخوف را "تماشاگر بزرگ زندگیهای کوچک" دانسته است. چخوف امور ساده و پیش پاافتادهی زندگی را توصیف میکرد، و قهرمانانش همان مردم عادی روزگار بودند: کارمندان و مأموران دولت، زنان خانهدار، دانشجویان، تاجران و کاسبکاران و...
هنر چخوف، که آثار او را تا زمان ما ماندگار کرده در آن بود که توانست ماجراهای کوچک و "مبتذل" را به صحنههای بزرگی پیوند بزند، که در آنها روح و معنای یک دوران به چشم میخورد.
چخوف "دید حماسی" نداشت، و هرگز دربارهی مسائل مهم فلسفی و تاریخی چیزی ننوشت. او به لئو تولستوی ارادت میورزید، اما هرگز به سبک او نزدیک نشد. ماکسیم گورکی را دوست داشت، اما از مضامین سیاسی دوری میکرد، زیرا به روشنفکران و رسالت آنها باور نداشت. در کار چخوف "توفانهای عظیم" وجود ندارد؛ از "خشم و هیاهو" اثری نیست، همه چیز ساده و معمولی، همین پایین روی میدهد. گفته است: «مردم هیچوقت به قطب شمال نمیروند، به اداره میروند، با زنشان دعوا میکنند و سوپ میخورند.»
هنر دشوار، کمیاب و دستنیافتنی چخوف در آن است که آدمهای آشنای او همه جا و در تمام اعصار حی و حاضر هستند.
شگردهای نویسندگی
چخوف استاد نمایش زندگی واقعی است، و جلوههای رنگین واقعیت را زنده و شاداب به روی کاغذ میآورد.
او در تجربۀ روزنامهنگاری با لایههای گوناگون اجتماعی آشنا شد، و به ویژه شیوهی گفتار آنها را آموخت. چخوف استاد ایجاز و گزیدهگویی است. در کارهای او یک کلمه گفتار یا توصیف اضافی وجود ندارد.
چخوف در بیان صحنهها و گفتارها صادق است، هرگز نظر و ارادۀ خود را در سیر وقایع داستان دخالت نمیدهد. شخصیتهای داستان را آزاد میگذارد تا خود پیش بروند و حرف بزنند.
در نامهای میگوید: "کار نویسنده این نیست که درباره مسائل بشری، دین و خدا و خوشبینی یا بدبینی اظهار نظر کند. وظیفه واقعی او این است که با دقت و صداقت نشان بدهد که آدمهای واقعی درباره این مسائل چگونه فکر میکنند و چه میگویند."
چخوف در نقل داستان، ناظری خونسرد و بیطرف است. کار خود را نشان دادن یک موقعیت میداند، نه ارشاد و راهنمایی. از نظر او داوری نهایی با "هیئت منصفه" است، یعنی خوانندگان.
چخوف، انسانی یگانه
چخوف انسانی بسیار مهربان بود و بینهایت فروتن؛ شخصیت و استعداد بیمانند خود را هرگز جدی نگرفت. درباره ذوق و استعداد ادبی خود اغلب با شوخی و تمسخر سخن میگفت.
چخوف پزشکی را حرفه اصلی خود میدانست. در این باره سخنی مشهور دارد: "نویسندگی معشوقۀ من است، و طبابت همسر واقعیام!"
در زندگی چخوف، معشوقه و همسر به خوبی با هم کنار میآمدند. او بیشتر داستانهای خود را زمانی نوشت که دانشجوی پزشکی بود یا کار پزشکی میکرد.
دکتر آنتون چخوف از ۲۴ سالگی میدانست که بیماری سل در بدن او لانه کرده و ذره ذره او را به سوی مرگ میراند. در ۳۰ سالگی به رغم توصیه پزشکان و دوستان، به جزیره ساخالین رفت، تبعیدگاه زندانیان و محکومان که در شرایطی وحشتناک زندگی میکردند.
پس از بازگشت از جزیره نفرینشده، در مسکو به کار طبابت ادامه داد. مطب او به روی مردم فقیر و تهیدست باز بود، که برای دوا و درمان پولی نداشتند.
انساندوستی چخوف، ساده و صمیمانه بود و پایگاهی صرفا اخلاقی داشت. او برای نیکوکاری و خدمت به همنوعان به مکتب و دکترین نیاز نداشت: در دفترچه یادداشتهایش نوشته است: "چه خوب بود اگر هر نفر از ما مدرسهای، چاه آبی یا یک چیز سودمندی از خود باقی میگذاشت، تا زندگی او بی نام و نشان در ابدیت گم نشود."
بر ضد ایدئولوژی
هنر چخوف و آنچه این نویسنده را برای دوران ما ارزنده میسازد، دید پاک و اصیل و شفاف اوست. داستانهای او به ویژه از "بازنمایی ایدئولوژیک" فاصله میگیرند؛ آفتی که بسیاری از آثار ادبی قرن بیستم به آن آلوده شدند.
و آنچه نقل شد همه تنها در عالم ادبیات بود؛ درحالیکه چخوف، در تئاتر نیز بر بالاترین مقام نشسته است. او با چهار نمایشنامه بزرگ (مرغ دریایی، باغ آلبالو، دایی وانیا و سه خواهر) در کنار سوفوکل، شکسپیر، مولیر، ایبسن و چند نام بزرگ دیگر قرار میگیرد.این چهار نمایشنامه چخوف در میان اهالی تئاتر ایران بسیار محبوب است و بارها در ایران برروی صحنه رفته است.
از مترجمانی که آثار چخوف را به فارسی برگردانده اند می توان از بزرگ علوی، عبدالحسین نوشین، سیمین دانشور، مهین اسکویی، هوشنگ پیرنظر، بهروز تورانی، کامران فانی و سروژ استپانیان نام برد.
...ای فلک چند زبیــداد تو بینــــــــم آزار
من خود آزرده دلم با دل خویشم بگذار
چند ما را زجفای تو دود اشک به روی
ما به روی تو نیاریم تو خود شرم بدار
وحشی بافقی
در خاکـدان دهــــر دلی شادمان کجاســـــــت؟
یک دل که ایمن است زغم در جهان کجاست؟
در گیـرودار فتنه دوران بســــــــــــــــــوختیم
داری خبـر بگوی که دارالامان کجاســـــــت؟
قاسم انوار

...
اینجا ایران است ،برنامه پیک بامدادی
پای درد دل یک معلم حق التدریسی از عشایر
استان لرستان، ساده وبی ریا حرف می زند.
١٢ نفر دانش آموز در ۵پایه تحصیلی دارم .از اول مهر تاکنون حقوقی دریافت نکردم. جهت رسیدن به روستا باید ۵-۴ ساعت پیاده روی کنم . اینجا همه چیز عجیب است دانش آموزی دارم که تاکنون صدای بوق ماشین را نشنیده تا چه رسد به دیدن ماشین!!! اینجا چیزی بنام تلویزیون وجود ندارد.............
هر چند به پارکینگ محل کار رسیده ام اما نتونستم این گزارش را تا انتها گوش نکنم بعنوان کسی که تهران نشین هستم اما به سبب کارم در گذشته نه چندان دور شرق و غرب ،شمال و جنوب، از شهری کوچک تا روستایی دور افتاده را از نزدیک لمس کرده ام همه خاطره ها در ذهنم زنده می شود همو که به کتاب و دفتر و قلم نه چندان فانتزی ام خیره شده بود و نهایتا طاقت نیاورد و اسم هریک را سئوال می کرد و در این سو همایش های اداری در هتل های ۵ ستاره تهران و سرو غذا درنارنجستان و رستورانهای لوکسی که هر وعده غذایش با حقوق این معلم حق التدریسی اگر نگویم برابری می کند بلکه فاصله چندانی ندارد....
آری اینجا هم ایران است. واین بیان دردی کوچک از سرزمینی کهن . ولی آیا تاب شنیدن داستانهای دیگر از این دست را هم دارید آنجا که نفس مادری برای تولد نوزادی حبس می شود و در سکوتی عمیق صدای ضجه اش به خاموشی می گراید!!!
آیا روزی فرا خواهد رسید که اینان نیز طعم زندگی را احساس کنند یا اینکه پایان ظلم و بی عدالتی راافسانه ای بیش نیست!!!


خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفتهرفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کمکم ز رنجها به زبان آیند.
بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ...
مرغ دریا – احمد شاملو
...
خدای ما و......
نمی دونم چرا تو ایام محرم من تصادفی این
دوتا فیلم رو با هم دیدم وبعد در مورد خدای
خودمون و خدای بعضی ها تو فکر فرو رفتم.
خدای اونا یه خدای مهربون که بندش رو هدایت می کنه کار
خیر بکنه و بعد بلافاصله پاداشش رو بده اما خدای ما برعکس
یه کار بد جلوی پای ما میذاره و تا انجام می دیم بلافاصله
قصاص ومجازاتمون می کنه .اونم نه فرد گنهکار رو بلکه کسی
رو که گنهکار دوستش داره.
شما چندتا از این جور فیلمارو تو صدا وسیمای خودمون
دیدید؟البته اگه هنوز خسته نشدید و دوست دارید از این دست
فیلمهای تکراری رو ببینید!!!.
الغرض اولیش یه فیلم مال همون کلید اسرار بود طرف به یتیما
کمک می کرد و دستی به سر وکلشون می کشید. ایشون
ستوان ارتشی بود مواجه با یه درگیری شد همه زیردستاشو
گفت برین خودش واستاد و تیر اندازی کرد تا همه عقب
نشینی کردند و اون تو محاصره گیر کرد ولی بطور معجزه
آسایی نیروهای کمکی رسیدن و نجات پیدا کرد.
دومیش فیلم ایرانی بود تو این داستان یه آقایی بود که
سهم خونه پدریش رو از داداشش خریده بود ولی پولش رو
نداده بود داداشم به رسم باباش امسالم خونه رو کرده بود
حسینیه که با مخالفت داداش خریدار مواجه و اومد همه پرچم
و پارچه های هیئت رو جمع کرد و ایام عزا شروع به ساخت
وساز کرد وبعد پسرش تو استخر همون خونه افتاد و مشکل
مغزی پیدا کرد و مرد.
با خودم گفتم چقدر خدای ما با این خدای ترکها متفاوت، اون
دنبال بهونه واسه بردن بنده هاش به بهشته این یکی دنبال
بهونه واسه بردن بنده هاش به جهنم!!!

خدایا کجایی؟
نمی دانم بر کدامین درد بگریم.
بر درد 1400 ساله حسین که در سینه دارم
بر دردی که دیروز بر شهر و مردمم گذشت
آه خدایا چگونه فراموش کنم کز کردن کودکی در دامان مادر را
و بغض و اشک و آه پیرزنی را که نه این بار در غم حسین ع
بلکه در غم فرزندان این مرزو بوم گریست
خاطرات گذشته را در پیچ شمیران مرور کردم
فریادهای مجاهد نستوه طالقانی را
تکیه های سر پیچ تا مسجد امام حسن ع را
شب عاشورا اشک ریختیم و حسین را شفیع قرار دادیم
اما چه شد که صبحگاهان به یکباره همه چیز بهم خورد
خدایا تو بودی؟ حسین جان تو بودی؟
آیا تو هم بر این مظلومیت گریستی؟
راستی مقصر کیست؟

...
اگر دین ندارید ، آزاد مرد باشید
نهضت عاشورا و ادبیات آن چقدرمشابه با اساطیر و ادبیات کهن ایران زمین است ، چقدر الفاظ و کلمات این فرهنگ با کلمات آزاد مرد جهان خطاب به یزید سمبول ظلم زمان مشابهت دارد:
می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد و چنانستیکه خیرات مردمان را وداع کردستی و افعال ستوده و اخلاق پسندیده مدروس گشته ، و راه راست بسته و طریق ضلالت گشاده و عدل ناپیدا و جورظاهر ، علم متروک وجهل مطلوب، لئوم و دنائت مستولی و کرم ومروت منزوی و دوستیها ضعیف وعداوتها قوی و نیک مردان رنجور ومستذل و شریران فارغ ومحترم و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حریت درخواب و دروغ موثر و مثمر و راستی مردود و مهجور و حق منهزم و باطل مظفر و متابعت هوا سنت متبوع و ضایع گردانیدن احکام خردطریق مشروع،و مظلوم محق ذلیل وظالم مبطل عزیز و حرص غالب و قناعت مغلوب و عالم غدار بدین معانی شادمان و به حصول این تازه و خندان. (کلیله و دمنه)
بــس بگردیــد و بگـــردد روزگـــار دل به دنیا در نبندد هوشـــــیار
ای که دستت می رسدکاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کـــار
اینــکه در شـــهنامه ها آورده اند رستم و رویینه تن اسفنـــــــدیار
تا بدانند این خداونــدان مــــلک کز بسی خلق است دنیا یادگار
اینهمه رفتند و مای شوخ چشم هیچ نگرفتیــــم از ایشان اعتبار
آنچه دیدی برقرار خود نمــــاند وینچه بینی هم نماند بر قــــــــرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین خاک خواهــد بودن و خاکــش غبار
اینهمه هیچ است چون می بگذرد تخت و بخت و امر و نهی و گیر ودار
نام نیـــکو گر بماند ز آدمـــی به کـــــزاو ماند ســـرای زرنــــگار
سال دیگر را که می داند حساب؟ یا کــــجا رفـــت آنکه با ما بود پـــار؟
چون زبر دستیت بخشید آسمان زیردستان را همیشه نـــــیک دار
شکر نعمت را نکویی کن که حق دوســــت دارد بنـــــدگان حقگزار
( شیخ اجل سعدی)
هنگامی که امام حسین (ع) با سپاه حر برخورد می کند ، دروقت نماز برای اصحاب خویش خطبه ای خواند؛ در قسمتی ازاین خطبه چنین آمده است :
ای یاران من! می بینید که چگونه بلا و شدت بر ما وارد گردیده. همانا راه و رسم روزگار وارونه شد و صورت کریه و زشت آن پدیدار گردید، و از نیکویی و معروف چیزی مگر بسیار ناچیز و فریبنده بر جای نمانده است و بر این برگشتگی خود ادامه داد، زیستن در این روزگار سخت ناگوار است. آیا نمی بینید که کسی به حق عمل نمی کند و برای باطل انتهایی نیست؟
در چنین وضعی یک مرد خدا باید طالب مرگ باشد و بدون تردید لقای پروردگار خود را آرزو کند و من در این شرایط مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران و ناپاکان را جز ذلت و ننگ نمی بینم.
سوگواری سالار شهیدان بر همه آزاد مردان
تسلیت باد

...
در کتاب هزاره چهارم میلادی آمده است قرنها پیش (حدود 9 قرن قبل) افسانه ای در خاور نه چندان دور در کره خاکی وجود داشت که از آن به افسانه عدالت یاد شده است. امروزه اگر چه از تمدن آن دوره آثاری بجا نمانده است اما این افسانه گویای سرنوشت مردم تمدن مذکور می باشد که خاور شناسان بر آن صحه گذاشته اند .
در افسانه مذکور اینگونه حکایت شده است که مردمانش دو دسته بودند ،دسته ای چاق که رمق راه رفتن نداشتند و با تشریفات خاص جابجا می شدند و دسته ای لاغر که گاه سگان بزعم اینکه استخوانی متحرکند به تعقیب آنان می پرداختند.دسته اول نان وخوابگاه و استراحتگاه سگانشان والاتر و با ارزش تر از نان و جای گروه دیگر بود.القصه اینکه گروه اول انسانهایی شریف بودند که با سیاست و کیاست وداشتن جربزه به هر چه می خواستند رسیده بودند و گروه دیگر آدمهایی که به آنها حیف آدم می گفتند بدنبال چیزی بنام بربری می دویدند!!!.
نویسنده در این افسانه آورده است گروه اول کسانی بودند که بجای بربری چیزی بنام رانت که گویا کیفیت بهتری از بربری داشت می خوردند و همین امر سبب افزایش آیکیوی آنها میشد ولی گروه دوم در صف بی خاصیت نون بربری و شیر یارانه ای اتلاف وقت می کردند.
در این اعصار بیماری شبیه طاعون هزاره اول بنام تورم گروه دوم را فلج و بعد کر و کور کرد اما گروه اول از پادزهر
"تو گر قیمت نفت و گازم کنی چند هزار
منم جنس ارزان نیارم بدین بایزار*
چنان تنگ گردانم این عرصه بر مردمت
که من زنده مانم ولی تو و این مردمت الفرار" *منظور همون بازار است.
الغرض نویسنده به طنزهایی از این دوره هم اشاره داشته است که اشارتا از آنها می گذریم:
در باب کیاست گروه اول می گوید اینان اموال عمومی را به 50 درصد قیمت واقعی بطور دوستانه بیع (معامله)می کردند و بعد وقتی می دیدند مدیر مفلوکی که خریدار گشته مدعی است قادر به پرداخت بیش از نیمی از ثمن(قیمت) معامله نیست نیمه آنرا تقسیط بلند مدت می کردند. ووقتی با اعتراض او مواجه می شدند که انصاف بخرج دهید من کارمند چگونه این مبلغ باقیمانده را پرداخت کنم به این نتیجه می رسیدند که حق می گوید الباقی را در طی تولید پرداخت نماید . خلاصه او هم که اینکاره نبود کل مورد بیع را یکجا و نقدا"بفروش می رساند و براحتی در صف میلیاردرها قرار می گرفت.(واگذاری کارخانه ای چند میلیاردی)
اما در باب گروه دوم (حیف آدمها) نیز قصه ای چنین نقل می کند(البته در مورد بهترین آنها):خانه ای به اقساط با فروش جهاز همسر و قرض از دوست و رفیق و پدر وپدر همسر و وامی با سود دوبرابر می خرید که اقساط معوقه گاه این وام را سه برابر می کرد و در کنارش پیکانی جهت امرار معاش وبعد تاچشم باز می کرد می دید 30 سال در گیر خرید آلونکی بوده که حالا از شر بدهی اش راحت شده و نفسی آزاد می کشید که پیری و کهنسالی هر روز عارضه ای را بر او وارد و راهی بیمارستانش می کرد و حالا دو برابر اقساط باید خرج طبابت کند.........
او قصه های متعددی از این افسانه بیان کرده که ما محض اطلاع شما دو نمونه را بر گزیدیم و اگر ادبیات نا آشناست علت آن گذشت قرون متمادی از این موضوع است.
دوستان عزیز قصه ما اگر چه ادامه دارد اما چه شد که این را نوشتم:
کار کارمندی انسان را در حد خور و خواب کفایت می کند انسان برای رسیدن به اندوخته ای سالم باید وقت بیشتری را صرف کند(اگر از اهالی رانت وکارمندان دست کج نباشد) در این راستا دوسالی است با هدف فوق و کمک به اقتصاد وتولید کشور اقدام به تعاونی دامپروی در شهرستان گرگان نمودیم(شاید گاه به گاه فرار از شلوغی تهران) و کار را از زمین بکر شروع کردیم وامروزه 90 درصد ساخت وساز آن بپایان رسیده اما برای دریافت وام مصوب هزاران بهانه بوده. و جالب است بدانید برای یک بازدید که هزینه آن 3000 تومان است کارشناس یا همان کارمند شریف 50000 تومان طلب می کند و پر واضح است رسیدن به وام نیز تابع چنین مسیر انحرافی است که عطایش را باید به لقایش بخشید و باید گفت مرا به خیر تو امیدی نیست شر متراش. وهرچند با تاخیر اما با عزت آن را به سرانجام خواهیم رساند.
واسه اینکه خند ه ای رو لباتون بکارم هفته گذشته گرگان هوای قشنگی داشت که عکسهایی از سایت شهرداری تهران از گرگان براتون انتخاب کردم امیدوارم خوشتون بیاد.




|
|
پناه بردن به طبیعت و شنیدن صدای آن روح آدمی را از آرامشی عمیق می آکَنَد. انسان در گریز از صداهای گوش خراش شهر، خستگی های ناشی از کار مداوم و فشارهای پی در پی را با خود به دامان طبیعت می برد و طبیعت چون دایه ای مهربان انسان را در آغوش پرمهر و سراسر شادی خود می گیرد و با نوای دل انگیز خود او را آرامش می بخشد. طبیعت، دشت و دمن، کوهسار و جنگل، رنگین کمان، دریا و بیابان همه مظاهر قدرت الهی اند و ... |
|
انسان گریخته از دامان معنویت را دوباره به تفکر و تدبر و شادی های بی آلایش بازمی گرداند. پاییز ـ فصل برگریزان هزار رنگ و عروس فصلهای سالـ در سرزمین رویایی ایران جلوهای دیگرگون دارد.
|


گزارش تصویری/ طبیعت گردی: پاییز گلستان
...در یک افسانه سانسکریت آمده است که:
خداوندگردی ماه،پیچ وتاب
خزندگان،پیچش پیچکها،لرزش وارتعاش علف
ها،لطافت گل ها،سبکی برگها،نگاه تند
آهوان،روشنی اشعه خورشید،اشک ابرهای
تیره،ناپایداری باد،غرور طاووس،نرمی
کرک،سختی الماس،شیرینی عسل،درندگی
ببر،گرمای آتش،سردی برف،پرگویی زاغ وصدای
کبوتر را یکجا ترکیب کرد واز آن زن را آفرید واورا
به مرد تقدیم کرد.
روزگار مرد سرشار از خوشبختی شد....................
با این همه پس از مدتی مرد روی به درگاه خدا آورد وگفت:
زندگی مرا تیره کرده ،دائم وراجی می کند،تحمل مرا به آخر رسانده.......آمده ام اورا پس بدهم . خداوند او را پس گرفت. مدتی گذشت مرد باز آمد و گفت نمی توانم بی او زندگی کنم .
و این سیر ادامه یافت ..............
نه با او و نه بی او ...........




زندگی چون سرابی است که وقتی از دور
نگاش می کنی همه چیز تصورش می
کنی اما وقتی بهش رسیدی هیچی نمی
بینی!یعنی همه خیالاتت یباره تبدیل به
پوچی میشه!خیال رسیدن به خیلی چیزها
تو زندگی در ذهن همه ما نقش می بنده.
ایده آل میشیم و جامعه ای ایده آلیسم
ترسیم می کنیم جامعه ای بر مبنای برابری
و مساوات، جامعه ای که جز رنگ وبوی
انسانی چیزی درش نیست ........!!!
اما وقتی در عمل مواجه با ظلم
واستبداد،نابرابری وچپاول، تلاش برای بقاء
میشیم یاد همون سراب می افتیم که
خیالی بیش نبوده است .
و چه جالب گفته اند: هیچ حیوانی درنده
خوتر از انسان نسبت به هم نوع خود
نیست!وعلت این امر هم ناشی از همون
بزرگترین برتری انسان به سایر حیوانات
است یعنی"تفکر"

اینم عکسهای بی ربط

واسه یه لقمه نون حلال


سراب،خواب انسانیت دیدن
...
مهر وآبان ماههای از دست دادن دو عزیزم است.مادری بنام فاطمه سجاده نشین و پدری بنام حسین مداح اهل بیت. فارغ از هرگونه رنگ وریا در راه ایمان گام برداشتند ودر کمال ناباوری به وصال معشوق شتافتند. روحشان شاد .
این ابیات کوتاه تقدیم به ارواح پاک آنان و همه پدران و مادران خفته در خاک.
ای طوطیان بخوانید
اندر فراغ یاران
مهر است عزای بابا
آبان فراغ مادر
نقل حکایتی سخت
کی می توان بیان کرد
شیرینی کلام
بابا وحال مادر
بابا بخوان دوباره
آداب عاشقی را
مادر به ذکر زهرا
سجاده کن معطر
گویا نماز مادر
این آخرین وداع بود
بابا دلش غمین است
از درد و آه مادر
اما نبود چاره
رسم زمانه این است
لختی درنگ بابا
شیون مکن تو گفتی
دردی نبود جانکاه
از درد و رنج زهرا
بابا ردایی بر دوش
مشغول روضه گردید
گویی که روضه او
از فاطمه تا زهراست
مادر که چشمش رابست
بابا نخواست بماند
یه چند صباحی غم خورد
رفتش سراغ مادر
بابا که رفت محرم
مداحی ها عوض شد
مرثیه خون نا اهل
اقبالش تا فلک شد
کیسه آز وطمع
تو روضه خونی افتاد
کاری که عمری بابا
عاشق ودیوونش بود
(علی)




دوستان عزیز قبلا بخشی از کتاب معروف قلعه حیوانات اثرجورج اورول رو خدمتتون ارائه کردم .اینبار می خوام شخصیتهای این داستان رو یکبار با هم بازخونی کنیم شرمنده در محیط وب بدلیل وقت و حوصله دوستان نمی خوام زیاد قلم فرسایی کنم سعی ام بر اشاره است:
این رمان دربارهٔ گروهی از حیوانات است که انسانها را از مزرعهای که در آن زندگی میکنند بیرون میکنند و خود ادارهٔ مزرعه را به دست میگیرند، ولی پس از مدتی این حکومت جدید به حکومتی خودکامه مشابه قبلی تبدیل میشود.این رمان نمایهٔ برضد استبداد است. مزرعه حیوانات داستان انقلاب حیوانات علیه مالکین خوداست پس ازپیروزی قوانینی تهیه میگرددکه شامل بندهای زیر است؛
ولی بعد از پیروزی و مرگ رهبر بزرگ در بین خود حیوانات یک سری توطئه و کودتا انجام میگیرد؛ «خوک جوان دانا» طرحی برای بهبود وضعیت و تنظیم مناسب جیرهٔ غذایی تهیه میکند ولی در هنگام ارایهٔ آن توسط «خوک جوان مستبد» خائن معرفی میگردد؛ از مزرعه فراری داده میشود و توسط سگهای طرفدار «خوک مستبد» و کودتاگر که قبلاً به صورت مخفیانه تعلیم دیدهاند، کشته میشود. و خوکها تمامی قوانین حیوانات را زیر پا میگزارند و خود را از سایرین برتر میدانند. سایر حیوانات فقط اجبار به کار با غذای روزانه کم میشوند، و در حالیکه خوکها فقط فرمانروا بوده غذای زیادی حتی عسل میخورند. و حتی این خوکها یاد میگیرند که چطوری روی دوپا راه بروند و شراب نیز میخورند و با انسانها معامله میکنند. این جمله «همه حیوانات با هم مساویند» توسط گروه مستبد حاکم تبدیل میشود به «همه حیوانات باهم مساویند، لیکن برخی ازآنها نسبت به دیگران مساوی ترند». در خاتمه توسط قیام مجدد حیوانات سلطه خوکهای ظالم به زیر کشیده میشود.
همه حیوانات برابرند،ولی برخی برابرترند!
١- میجر پیر :خوک نظریه ساز الهام بخش بعنوان لیدر اصلی تفکر حاکم وبانی قیام. او استراتژی انقلاب را بیان و ترسیم کرد ولی قبل از وقوع انقلاب به خواب ابدی رفت.
٢_سنوبال:خوک جلودار خوش فکر و طرح آفرین .در اغلب میتینگها بخاطر سخنرانی بر جسته اش اکثریت را داشت. ولی سرانجام با توطئه ناپلئون چهر ه ای خائن معرفی و متواری شد.
٣-ناپلئون: خوک جلودار عوام پسند و قدرت آفرین. ناپلئون خارج از جلسات در جلب حمایت از خودش موفق بود بخصوص در رابطه با گوسفندان. وگوسفندان را مامور کرده بود هنگام سخنرانی سنوبال بع بع کنند!!!
سنوبال و ناپلئون در همه موضوعات باهم مشکل داشتند اما در این موضوع توافق داشتد که:
حیوانات تصور می کردند طبق قائده سیب ها بطور مساوی تقسیم می شود ولی خلاف این تصور عمل می شد و اینان در پاسخ به اعتراضات اینگونه توجیه نمودند: رفقا امیدواریم که تصور نکنید ما خوکها اینکار را بخاطر خود خواهی می کنیم ما در واقع از شیر و سیب خوشمان نمی آید تنها هدفمان از مصرف اینها سلامتی است ما کار فکری می کنیم تمام مدیریت مزرعه با ماست ما روز وشب مراقب سعادت شما هستیم و این بخاطر شماست هیچ می دانید اگر ما نتوانیم وظیغه مان را انجام دهیم جونز (مالک مزرعه) بر می گردد!!!پس حفظ سلامت خوکها روشن است.
افراد فوق بنوعی جزو لیدرهای قیام حیوانات بودن که هر یک تفکر و نگاه خاص خودشون را داشتند ومابقی که در ادامه میان نقش های حاشیه ای دارند.
١_باکسر : اسب فدایی نستوه و محبوب. قهرمان نستوه محبوب انقلاب و قربانی مطیع.او مظهر وفاداری و ساده لوحانه وپر تلاش برای انقلاب است.
٢-بنیامین:الاغ دنیا دیده هوشمند ولی مایوس.باور نداشت که چیز مهمی عوض خواهد شد. و می گفت مزرعه و قلعه وجود تبعیض و ستم وخشونت است او بندرت حرف می زد و وقتی حرف می زد حرفش تلخ توام با طعنه بود.
٣-کلوور:مادیان مصلح غمخوار ومهربان. وفادارترین هوادار خوکها دو اسب ارابه یعنی باکسر و کلوور بودند.برای این دو فهمیدن و فکر کردن مستقل بسیار دشوار بود وخوکها را بعنوان استادان خود پذیرفته بودند.
۴-مالی:مادیان خودآرای رفاه دوست :به عکس خودش در آب نگاه می کرد .یواشکی به مزرعه بغلی می رفت تا انسانی پیدا شود و اورا نوازش کند.
۵-سکوئیلر:خوک خداوند توجیه گری. پیرو افکار ناپلئون. او مبلغی است در جهت تحکیم رهبری ایشان . "رفقا یقین دارم هر حیوان قدر شناسی فداکاری رفیق ناپلئون را در تحمل مشکلات انکار نمی کند. رفقا گمان نکنید رهبری لذت است بر عکس مسئولیتی عمیق وسنگین است .رفقا ممکن است شما تصمیم غلط بگیرید آن وقت ما کجا خواهیم بود؟ اگر دنبال سنوبال و آن آسیاب بادی تو خالی اش بودید باید چه می کردیم؟ سنوبالی که اینک خودش مجرم است!!! "یکی گفت در نبرد گاودانی سنوبال شجاعانه جنگید؟ سکوئیلر گفت شجاعت کافی نیست وفاداری و اطاعت مهمتر است. رفقا همیشه حق با ناپلئون است!!!
۶-مینی ماس: خوک هنر مند مدیحه سرا.ناپلئون وسکوئیلر و مینی ماس که استعداد درخشانی در شعر ساختن و سرود داشت بر جلوی سکوی مرتفع می نشستند و آن ٩ سگ به شکل نیمدایره ای در اطراف آنها وخوکهای دیگر پشت سر آنها و بقیه حیوانات روبروی ایشان.ناپلئون دستورات هفته را با لحن نظامی خشک می خواند.
٧-موریل : بز با سواد. او بدون ملاحظه و بر اساس دانشش حرف می زد . ولی سعی می کرد کمتر حرف بزند.
٨-موزز: موهوم پرور و فرصت طلب. زاغ پر حرف بیکار و خبر چین. وعده های خیالی او کنایه از وعده های مذهبی مربوط به بهشت و دنیای دیگر است.
٩-گاوها- مرغها: تولید کننده سود رسان. وقتی از مرغها طلب تخم زیادی شد احساس ظلم کردند و دست به قیام زدند ولی جیره آنها با اینکار قطع شد.
١٠-کبوتر ها- مرغابی ها: پیام رسان مبلغ، مجری وعامل.به مزارع مجاور جهت تبلیغات می رفتند.
١١-سگهای محافظ- دو سگ مادر: گارد ویژه. ناپلئون می دانست برای حذف سنوبال علاوه بر بع بع حمایت گوسفندان به خشونت نیز محتاج خواهد بود.از ابتدا ٩ توله سگ را به بهانه تربیت ویژه در اختیار گرفت و آنها را دور از حیوانات دیگر بصورت ابزار خشونت و محافظت در آورد ودر موقع به جان سنوبال انداخت.
١٢-گوسفندان: دنباله رو کودن و عامی. وجود گوسفندان وبع بع حمایت آنها نیز برای تظاهر به مردمی بودن حکومت خوکها و خود جوش بودن تصمیمات ناپلئون و سکوئیلر لازم بود.از ایشان کار تولیدی یا دفاعی خاصی انتظار نمی رفت.
١٣- گربه: گریز پای فرصت شناس.هنگام غذا و آسایش را خوب می فهمد.عمدتا به سلامت و عافیت خود می اندیشد.
...فرم ثبت نام متقاضیان افتتاح و اولین عبور از تونل توحید بزرگترین پروژه شهری تاریخ تهران به دست شهروندان تهرانی افتتاح می شود. به گزارش پایگاه اطلاع رسانی تونل توحید به دنبال تقاضاهای مکرر شهروندان برای دیدار از وضعیت عمرانی تونل توحید امکانی فراهم شده تا از میان متقاضیان به قید قرعه 10 شهروند تهرانی خوش شانس برای افتتاح تونل توحید انتخاب و علاوه بر آن که به عنوان اولین شهروندان تهرانی از این تونل عبور خواهند کرد 10 سفر حج عمره نیز به آن ها هدیه داده می شود. برای مراسم افتتاح بزرگترین پروژه تاریخ شهری تهران مراسم باشکوهی در حال تدارک است که بخشی از این مراسم به عبور نخستین شهروندان خوش شانس تهرانی از تونل توحید اختصاص دارد.
شما تونل توحید را افتتاح کنید(فرم مربوطه این قسمت است/اگه مشکلی بود با تلفن ١٨٨٨ تماس بگیرید)

تونل برفی نروژ بطول ٢۴ کیلومتر

تقدیم به دوستان عزیز وبلاگی .اگه خوش شانس بودین خبر دادن یادتون نره
سلام دوستان خوبم. امروز صبح که می اومدم سر کار موضوع ترافیک تهران فکرم رو مشغول کرد و دقایقی بهش فکر کردم .آخرش به این نتیجه رسیدم که مشکل در برنج دانه بلند محسن و خواهرانش مژده، خاطره و.... بقیه بر نجای وارداتی است .میگی نه ادامه مطلب رو بخون.
1- با واردات بی رویه برنج کشاورزای وطنی برنجشون رو به قیمت نا چیزی فروختند بعد که برنج رسید دست دلالا یه دفعه گفتن برنج هندی سرطانزاست وقیمت برنج ایرانی بالا کشید اما سودش تو جیب کی رفت؟!!
2- وزارتین بازرگانی ،کشاورزی وبهداشت بعد از اینکه انبارها پر از برنج هندی شده دارن بررسی می کنند که آیا این برنجهایی که وارد شده (اشتباه نکنید مواد مخدر نبوده و قاچاقی نیومده و......) سرطان زا هست یا نه که اگر سرطان زا بود سریعا گونی های آن را تعویض کنند و خرید و تعویض گونی باز قطعا در ترافیک تاثیر گذار خواهد بود!!!
3- از بیلبوردها ی قشنگ که بگذریم نمایش گونی خوشگل و قشنگ این برنجها باعث میشه آدم هوس کنه پشت درب این مغازه های بر خیابون به اونا زل بزنه خب فکر نمی کنید خود این باز باعث ترافیک میشه!!!
البته نمیشه همه تقصیر هارو پای طفلکی محسن نوشت ایشون دوستای خوش سلیقه دیگه ای هم داره که قبلا پنبه، گندم ،میوه و....... البسه چینی و....... مارو با زحمت تهیه کردند(سیب سبز خارجی، چادر مشکی چینی و.....آرد سفید گندم خارجکی)دستشون درد نکنه ولی نتیجه اینکه یه کار بد شد در کنار صد کار خوب!!! کشاورزامون نفس راحتی کشیدند هر سال خیل عظیمی از اونها دست از کشت و زرع کشیدند و به شغل شریف مسافرکشی ، دلالی، ساخت و ساز ،گل فروش، بادکنک فروشی و..... در شهر تهران مشغول شدند و حالا این تهران است که نمی دونه در مقابل هجوم این جمعیت چطوری نفس بکشه.
داستان سیب زمینی پارسال رو هم که فراموش نکردید . نه اون جنبه سیاسی و توزیع رایگانش بلکه جنبه اقتصادی موضوع رو میگم. واین فرایند بیمار اقتصادی تا کی می خواد چترش رو، رو سرمون داشته باشه خدامیدونه. اما نتیجه اینکه ترافیکش مال تهرانه و ناقوس مرگش برای اقتصاد ایران!!!
...ماه رمضان ماه کمک به نیازمندان است ،اما ومتاسفانه اغلب سفره های رنگین افطار از آن مومنین مال اندوز ، و صاحبان مناصبی است که از فرط ایمان زیادی با سیر کردن شکم همنوندان خود بدنبال خرید بهشتند . هر چند گفته اند بهشت را به بها دهند نه به بهانه اما آیا بهشت با پول خریدنی نیست!!! باور کنید نه در دور دست بلکه در حاشیه همین برجهای سر بفلک کشیده تهران دستانی تهی در انتظار من و تو هستند:
یاد دارم در غروبی سرد ، سرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه هست و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟
ناگهان دخترکی بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید؟!

از همان روزی که دست حضرت قابیل،
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندان آدم،
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید،
آدمیت مرد،
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت،
قرنها از مرگ آدم هم گذشت،
ای دریغ،
آدمیت برنگشت.
قرن ما،
روزگار مرگ انسانیت است.
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است،
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است،
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست،
قرن "موسی چمبه" هاست،
روزگار مرگ انسانیت است.
من که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار،
اشک در چشمان و بغضم در گلوست،
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست،
مرگ او را از کجا باور کنم.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
وای جنگل را بیابان میکنند.
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند،
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا،
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست،
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست،
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست،
در کویری سوت و کور،
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است....فریدون مشیری
برگرفته از وبلاگ دوست خوبم بانوی فانوس بدست
http://pommonna.persianblog.ir/

خواستم خاطره عرش نور را ادامه دهم اما بدلیل اشغال حجم زیاد وبلاگ از ادامه خودداری کردم تا اگر توفیقی حاصل شد در قالب دستنوشته ای منتشر کنم . متن ذیل طنز گونه ای کلی و آخرین پست در این زمینه، تقدیم به دوستان عزیز:
اندر حکایت سفر حجاز
قرعه ای در کار نیست همه گره ها باز شده تا تو راهی این سفر شوی و شیرینی سفر به تلخی آن می چربد.زیرا بقول شاعر در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گرکند خارمغیلان غم مخور.
پس از ساعتها انتظار به سمت طیاره ای هدایت میشوی که سعودی است ومسافرینش همه پارسی ، تیکت بدست به دنبال محل نشستن می گردی اما خدمه با زبان الکن به تو می فهمانند که no problem ،یعنی همانجا بنشین . تو اگر اهل سفر با طیاره باشی تعجب می کنی چون نشستن در محل تعیین شده جزو الزامات این پرنده است اما گویا هدایت 400 و اندی مسافر به نشیمنگاه مخصوص غیرممکن است آنهم روستایی کم سواد یا بی سواد با کهولت سن که مثل من شاید بعضی هاشون دراین30-40ساله شهرنشین شده اند.اما جالب است که تنها زبانی که در این پرواز استفاده نمی شود همان فارسی است .به فرودگاه مدینه می رسی درصف چک پاس قرار می گیری و انگشت نگاری یاهمان اسکن انگشت صورت می گیرد و یک عکس 4×6 تعجب می کنی غرورت شکسته میشود .درست است که تو حاجی هستی اما دراینجا مظنونی ! مظنون به ایرانی بودن ! مظنون به شیعه بودن !
اینجا از همه اقوام هستند از سراسر دنیا اما تو متمایز از همگان .تو را بعنوان ایرانی می شناسند .ایرانی کسی است که دراینجا به خوردن ، خریدن و خوابیدن معروف است . وتو متمایز از همه هستی .به نوعی در تو هارمونی وجود ندارد و تو نمی دانی صلوة ظهرت را با امام جماعت اهل سنت بخوانی یا نه ؟ به اطرافت نگاه می کنی در مسجد النبی قدیم هستی یا جدید ؟ به هتل می آیی درمدینه قدیم هستی یا جدید ؟ صلوة ظهر را 2 رکعت بخوانی یا 4 رکعت ؟ در هر کدام از محل های فوق تفاوت هایی است ؟ مهرت گمشده است هر جور شده می خواهی مهری بسازی!!! مشغول فکر کردن هستی که نماز تمام می شود و تو مجبوری نمازت را فرادا بخوانی. شب است و در کنار بقیع با یک چشم به قبرستان تاریک بقیع می نگری و اشک می ریزی و با چشم دیگر به لباسهای بنجل زنان حبشی نیم نگاهی می اندازی.اینجا همه فارسی حرف میزنند گویا اینجا بازار شام، نه حجاز یا نه چهارشنبه بازار ایران است ؟ فروشندگان هم به فارسی فریاد می زنند !!! جوانکی پارا فراتر می نهد به آنان که پیروان پرچم سبزند تخفیف می دهد!!! اینجا هم صحبت از سیاست است . با خودت می گویی ماهواره چه کرده است ؟ از او می پرسی اهل کجاست ؟ بنگلادش !و تو را چکار به ایران و پاسخش هزاران تفسیر ویکی اینکه تو اینجا چه کاره ای ؟ مشتری جنس بنجل من یا زائر بقیع ؟ عجب استدلالی .
اهل عراق است با او به گفتگو می نشینی و می فهمد ایرانی هستی دلش بحالت می سوزد . می گویی یکی باید دلش بحال تو بسوزد می گوید مارا باکی نیست.شمار را چه شده است ؟ شما ملت بزرگی هستید !!! آن یکی نوجوان اهل دبی است می پرسد ایرانی هستی ؟ حتماً شیعه ای ؟ نگاهش را از تو برمی گیرد !!!
این فروشنده تاجیک است میگوید ماکه از خودتان هستیم ؟ می گویم منظور ؟ نمی دانم شاید سهم نفت می خواهد !!! و او که اهل یمن است در یمانی اش چادر چین و ژاپن است که قالب تن ایرانی است .
اینجا همه فروشنده اند پاکستانی ، بنگلادشی ،کشمیری ، تاجیک ، افغان، یمنی ، عراقی ، ترک ، حبشی ، چاد ، نیجر ، . . . . و توی ایرانی خریداری . تو در این شهر فقط مسافری و خریدار جنس بنجل و چماقی نیز بر بالای سرت قرار گرفته تا مبادا به ترویج بت پرستی بپردازی !!!!
وآن یکی جوان کویتی است هر چند شیعه است ولی وقتی می فهمد ایرانی هستی روی از تو بر می تابد !! چرا ؟ از خفت ایرانیان در کویت می نالد و می گوید این ننگ را جمع کنید ! مجبوری سکوت کنی استدلالش قوی است . احرام می بندی ، دل بسوی کعبه می سپاری بر گرد بیت العظیم طواف می کنی حواست هست از حد مطاف خارج نشوی . حواست هست شانه ات خلاف جهت قرار نگیرد و بعد سعی صفا و مروه و . . . تو حاجی می شوی . حالا راهی بازار مکه می شوی. کمبود خریدت از مدینه را جبران می کنی ! سوغات سایر حجاج آب زمزم است و بس، اما تو چمدانت راکه با سواری تافرودگاه آوردی اینک با کامیون برمی گردانی !! کسی حرفهایت را دنبال نمی کند همه چشمها بسوی چمدانهاست و مراقبت و حفظ آنها !!!
و اینبار با سوغاتی و ولیمه دادن است که تو حاجی !!! می شوی و گرنه همان مشتی باقی خواهی ماند .
سفر معنوی عجیبی است اما خار مغیلان آن نه بر پا بلکه بر جگرت فرو می نشیند و بعد همیشه از این درد نالانی ، ولی به شیعه بودنت ، و به ایرانی بودنت افتخار می کنی ! چون تنها تویی که توان این همه خرید داری نه گدایان ترک ، مصری ، یمنی ، اماراتی و .. ..
حجکم مقبول ای هموطن
...آیادر این هوای سرد طاقت نوشتن هست:
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دل خلقی پر از آلام و درد است
قلم بشکسته و جو هر ندارد
قلم زن دست در پیکر ندارد
بنال ای آسمان اشکت کجا رفت
مگر خون جوانان بر هوا رفت
قلم ٢٢ بهمن که یاد است ؟
گمانت جنگ این ملت سراب است !
قلم بنویس با خون جوهر ار نیست
که تاریخ بشر پر جور و داد است
قلم رسمی بکش از چین ابرو
ببین چینش برایت آشنا هست
قلم من کودک گهواره هستم
ز جنگ و تیر و ترکش خسته هستم.......
خدایا زتو آن خواهم که توآن پسندی پس آنچه می پسندی چون باران رحمت بر این خلق جاری کن.
...
جمعه 19/4/88
فرودگاه مهر آباد _ ترمینال یک_پرواز حجاج
هر کاری کنی نمی تونی رسوم ایرانی رو ندیده بگیری . میگه جونم رو می دم رسمم رو نمی دم. با تمام سفارشها تا نفرستنت اونور نرده ها ولکن نیستن .زحمت خودشون رو زیاد می کنن کاری هم به کارت ندارن و تو هم نمی تونی خیلی تاکید کنی اونوقت راجبت فکرای دیگه می کنن.
خب بالاخره صدایی به کمکم می رسه همون صدایی که بعد در همه جا باهام است در مدینه، در مکه، در عرفات و... راهنمای کاروان یا همون لیدر آقای دوست داشتنی جناب علی اکبری " کاروان عرش نور کسی جا نمونه " منم از فرصت استفاده می کنم و آخرین خداحافظی.
ساعت 1645 پرواز راس ساعت مقرر شروع میشه. هواپیما سعودی هست و ما از این نظم خوشحال میشیم ولی وقتی واردهواپیما میشیم بی نظمی در نشستن اولین چیزی است که توجه مارو جلب میکنه!!! هر کی هر کجا دوست داشت میشینه و شماره صندلی مهم نیست . فکر کنید بالغ بر 400 مسافر چه ولوشویی میشه! و بعد مهماندارهایی که از کشورهای آسیای جنوب شرقی هستند و تسلطی به زبان فارسی ندارند می خوان مردم رو راهنمایی کنن سر جا هاشون بشینن چه کار مشکلی . البته اونا به این نتیجه رسیدن که تو این پروازها نمی تونن مردم رو متقاعد کنن سر جاهاشون بشینن فلذا از خیرش گذشتن وگر نه بقیه پروازهای سعودی این شکلی نیست . این نکته رو موقعی که با بعضی حجاج بعدا روبرو میشی خودت می فهمی.
هواپیما آماده پرواز میشه .پیام به زبانهای انگلیسی و عربی خونده میشه غافل از اینکه کلیه مهمونهای این پرواز ایرانی هستند و نهایتا دعای مخصوص پرواز قرائت میشه و هواپیما روی باند پرواز آرام میگیره و لحظه ای بعد اوج میگیره ودر آسمان مامن می یابه . دلهره امانت نمی ده . رفتن به سفری که نمی دونی آمادگیش رو داری یا نه؟ ترس سراسر وجودت رو میگیره:
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان ودر غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب بنال هان که ازین پرده کار ما بنواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نوستالژی عجیبی است. مدینه النبی با توصیفاتی که شنیدیم قصه بچگی های هر بچه مسلمون،خونه علی و زهرا، کوچه بنی هاشم و اونچه تو قصه ها خوند یم ، تو مداحی ها و عزاداری ها شنیدیم همه چی یکباره جلوی چشت میاد . پیشاپیش می دونی اونچه تو ذهنت نهادینه شده با اونچه خواهی دید قطعا فرق میکنه. و باید بتونی این تفاوت رو بپذیری. نوستلژی غم و اندوه مدینه چقدر میاد سراغت ..... باید دید.
...
هر چند همه مخلوقات عالم نشان و جلوه ای از ذات الهی هستند اما با تاکید حق تعالی به اهمیت بیت عظیم که مشابه آن در عرش برای فرشتگان دیده شده کعبه جلوه ای از ذات اوست. این نشانه که تبلور نور عرش الهی برای ما خاکیان است سرزمین امن و جلوه گاه نوروایمان است که انسان را از عالم خاک به افلاک می کشاند.
کاروان عرش نور که حقیر نیز عضوی کوچک از آن بودم جمعه 19 تیرماه 1388 مصادف با 17 رجب 14٣٠ عازم سفر معنوی حج عمره گردید.. هر چه می خواهی در این سفر از آن توست عصر جمعه،ماه رجب وبعثت پیامبر (ص)....هر چه به زمان رفتن نزدیکتر می شوی اضطرابت بیشتر می شود.نمی دانی تا کجا همره این قافله هستی. در باورت نمی گنجد که تو این سفر را بپایان خواهی رساند .وضعیت داخلی ایران و اوضاع بیماری آنفلوآنزا در عربستان همه بر تردید های تو می افزاید . از بیماری هراسی نیست و کوچکترین دغدغه است بلکه دغدغه تو این است که مبادا این موضوع بهانه ای برای توقف این قافله باشد.سالها دل سپرده بودی به چنین روزی و حالا با دنیایی از هراس. اما مهم این است که تو اراده ات را قوی کنی وبدانی که خار مغیلان زمانه در مقابل اراده ات نا چیز است.
آنچه باید می شنیدی طی جلسات متعدد از مدیر و روحانی کاروان شنیدی وبا مطالعه کتابهای مختلف خودت را آماده سفر کردی ودیگر لازم نیست خیلی دنبال جغرافیای مکه و مدینه و یا اعمال واجب و مستحب باشی هرچند که پیچیدگی اعمال آنقدر زیاد است که تو باید طلبه یکساله باشی تا بخشی از آن را بتوانی بیاموزی پس مجبوری راه میانبر بزنی ودلت را روانه این راه کنی و از خدایت بخواهی که چون شبان همراه موسی تورا نیز با زبان الکنت بپذیرد:
تو کجایی تاشوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بُزهای من ای به یادت هی هی و هیهای من
گفت موسی،های خیره سر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژ است و چه کفراست وفشار؟ پنبه ای اندر دهان خود فشار
َگند کفر تو جهان را َگنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
وحی آمد سوی موسی از خدا بندۀ ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی
ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را
آتشی از عشق در جان بر فروز سربسر فکر و عبارت را بسوز
موسیا، آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند
چونکه موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید
عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو هر چه میخواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است، و دینت نور جان ایمنی، و ز تو جهانی در امان
...خدایا نمی توانم تفاوت امشب را با شبهایی که در پیش دارم تجسم کنم، می دانم که خانه تو جز بهانه چیزی نیست وخوب می دانم که تو را در دل عاشقان باید جست اما عقل ناچیز من تورا در میان مشتی خاک وگل می جوید.
این درد من نیست بلکه درد همه گمگشتگان راه توست، همانان که رمز وجودت را در کالبدی که تو خود گفتی فقط نشانه است می جویند.خدایا این بار نه دل را بلکه جسم ودلم را روانه درگاه تو می کنم تا قلب مالامال از عشقم سیراب وجود تو گردد.
خدایا این آخرین نیمه شبی است که احساس میکنم دل و جانم در فراق جمال توست وفردا از آن من است چون در مهمانی تو خواهم بود. نمی دانم ادب مهمانی را چگونه بجا آورم و پیشاپیش عذر تقصیر دارم.
خدایا بر من خرده مگیر چون نمی خواهم با شعورم به ملاقات تو آیم که اگر اهلش بودم این همینجا حاصلم بود، خدایا با شورم به ملاقات تو می آیم از درگهت مرانم .
دیوانه تو نه منم، شور تو نه فقط در سر من است بلکه اونقدر واسطه ام کرده اند که احساس می کنم عاشق تو در میان آنان است و معشوقی چون تو بخاطر دل شکسته عاشقت مرا هم پذیرا خواهی شد.
معبودا این سفر را بر من سهل و آسان گردان و فضل و کرمت را نثار ملتمسین دعا و بنده گنهکارت بنما. آمین
نایب الزیاره کلیه اهالی وبلاگستانم در سفر معنوی حج عمره جمعه 19/4/88. از کلیه دوستانی که پیام گذاشتند ولی فرصت نشد براشون کامنت بذارم عذر می خوام .
...
بی شک انقلاب 57 ایران یک انقلاب آرمانی بود واین نگاه آرمانی بود که خیل عظیمی از مردم را بدنبال خود کشاندوبا توجه به حقوق مسلم تشریح شده در این آیین هر کسی از هر فرقه ،نژاد ،جنسیت و...به این اطمینان رسیده بود که در سایه این آیین زندگی توام با آسایش خواهد داشت.نقش آحاد این ملت در این انقلاب بزرگ انکار ناپذیر است ومی توان گفت از کودک 2ساله ای که زبان باز کرده بود وشعار مرگ بر شاه را می داد تا پیرمردی که بر روی تخت بیماری با رای خود کلمه آری را انتخاب کرد همه وهمه صاحب نقش بودند وامروز وارث آن هستند. اینک که وارد چهارمین دهه این انقلاب می شویم خواستم یکبار این خواسته های آرمانی ملت بزرگ ایران را با شما مرور کنم:
1_تشنه عدالت بودیم وعدالت را از اصول دین اسلام می دانستیم.
2_تشنه اخلاق حسنه بودیم وبدنبال مکارم اخلاق که شعار پیغمبرش بود.
3_بدنبال کسی بودیم که کسی در سلام کردن نتوانست بر او سبقت بگیرد.
4_بدنبال کسی بودیم که در خطبه وداعش رو به امت خود کرد و فرمود اگر من بر گردن کسی دینی دارم ویا ظلمی کردم آماده قصاص هستم.
5_بدنبال کسی بودیم که فرای مسائل نژادی وقومی به بلال حبشی موقعیت داد و سلمان فارسی را وارد خاندان خود کرد.
6_هم او که چه زیبا بود رفتار دخترش که تنها لقمه طعامش را به سائلی نیازمند بخشید.
7_می خواستیم اگر دختر مان از مال حلال و دارایی مشروعش زینتی خرید منعش کنیم.
8_بدنبال او بودیم که در ساخت وتعمیر خانه خدا خودش هم چونان کارگر وعمله آستین بالا می زد.
9_می خواستیم با رفتار خویش ابوذر پرورش دهیم تا در بیابان ربذه جان دهد.
10_می خواستیم اگر حق مسلم مارا در حکومت نادیده بگیرند 23 سال سکوت کنیم واصل را فدای فرع نکنیم.
11_ می خواستیم اگر برادر نابینایمان از بیت المال طلب کمک کرد به او آهن تفتیده نشان دهیم وفردای قیامت را یاداور شویم.
12_می خواستیم در تمام جنگها عزیزترین کسانمان را به خط مقدم بفرستیم.
13_می خواستیم خود زیلو بر گزینیم وامت را از تارک دنیا شدن نهی کنیم.
14_غم مسلمین نه بلکه از ربودن خلخال از پای زنی خارج از کیش خود بنالیم.
15_به سفره رنگین فرمانداران خویش اعتراض و آنان را بدون مصلحت برکنار کنیم.
16_پیراهن نو را به غلام خویش بدهیم و خود پیراهن کهنه بپوشیم.
17_چونان مردم عادی از دسترنج خویش کسب درامد وامرار معاش کنیم.
18_اگر چاه آبی زدیم آن را به مسلمین هدیه کنیم بجای آنکه آن را سرمایه ای برای خود محسوب کنیم.
19_غنائم جنگی را به مساوات بین امت تقسیم کنیم.
20_قاتل خویش را جز یک ضربه ای که زده نزنیم وتا قبل از قصاص نان وآبش دهیم.
21_نان ونمک را غذای خویش قرار دهیم واگر غذایمان بیش از یک نوع بود اعتراض کنیم.
22_بنا به مصلحت طلحه وزبیر را بر مسند فرمانداری ننشانیم.
23_حقوق بیت المال را اگر مهریه زنان کارگزاران ما باشد باز ستانیم.
24_برای خدا بجنگیم و اگر خصومت شخصی بدان وارد شد دست از جنگ برداریم.
25_در مقابل دشنام کسانی که احساس می کنند ما حق آنان را تضییع نموده ایم پرخاشگری نکنیم بلکه بررسی کنیم اگر حقی ضایع شده احقاق حق نماییم.
26_می خواستیم ثروت قبل از انتصابمان با ثروت بعد از انتصاب یکی باشد.
27_می خواستیم بهنگام انجام کار شخصی چراغ بیت المال را خاموش کنیم.
28_می خواستیم نوک قلممان را تیز کنیم تا مصرف جوهر آن کم شود.
29_می خواستیم با رفتار خویش سر مشق دیگران باشیم.
30_می خواستیم کاخ نشینی وثروت اندوزی را زشت وپلید بداریم.
31_می خواستیم قران را بر دلها حاکم کنیم نه آنکه بر سر نیزه ها باشد.
32_می خواستیم از الحکم لله استفاده باطل نکنیم.
33_می خواستیم بار دیگر کفار از ترس صدای حقمان انگشت بر گوش بگذارند.
34_می خواستیم فرهنگی غالب باشیم واز فرهنگ کفر نهراسیم.
35_می خواستیم بساط ظلم را بر چینیم و عدالت را بگسترانیم.
36_می خواستیم حکومت پابرهنگان باشیم.
37-می خواستیم براورنده امید وآرزوی مستضعفین باشیم.
38_می گفتیم هیچ کاخی بنا نشده است مگر آنکه کوخی در کنارش قرار گرفته باشد.
39_می خواستیم خمس وزکات بدهیم تا راه ثروت اندوزی مسدود گردد.
40_می خواستیم حرام ترین حرام خدا را بر چینیم وآتش رباخواران را خاموش کنیم.
41_می خواستیم ظلم نباشد تا رحمت الهی از ما دریغ نگردد.
42_می خواستیم حدود الهی را اجراء کنیم تا از بلایا نجات یابیم.
43_می خواستیم فراگیری علم ودانش برای فقیر وغنی یکسان باشد.
44_می گفتیم اگر فقر از دری وارد شود ایمان از دری دیگر می رود.
45_می خواستیم زمینه ساز ظهور مهدی موعود باشیم.
46_می خواستیم قاسطین ،مارقین وناکسین نباشند.
47_می خواستیم پیرو امامی باشیم که بخاطر کرامت انسانی اجازه نداد مردم اورا مانند شاهان ایرانی بدرقه کنند .
48_می خواستیم طعام بینوایان را شبانه ومخفیانه بین آنان توزیع کنیم.
49_می خواستیم امت پیامبری باشیم که آسایش فرد یهودی را که از فرط خستگی در برش خوابیده بود بخاطر بجا آوردن بموقع نماز برهم نزنیم.
50_دنبال مالک اشتر بودیم که اگر جوانی نادان حرمتش را نداشت به مسجد برود وبرایش از خداوند طلب آمرزش کند.
آری این بخشی از آن عهد نامه ملت بزرگ ایران بود حال بیاندیشیم که با شروع دهه چهارم این نهضت بزرگ وآرمانی در کجا قرار داریم.به امید ایرانی سر بلند*
وطن زخمی وطن می نالد از درد وطن زخم حسودان در دل او وطن تاریکی و غم حاصل او وطن زخمی درون سینه دارد وطن افسانه ای دیرینه دارد وطن خاکت بود دارو دوایم وطن جانم فدای ناله هایت وطن اسم تو را با غم نوشتند وطن عشق تو را با خون سرشتند وطن آزاده ای دربند هیهات وطن پاینده ای تاراج!هیهات(علی)
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
دکتر علی شریعتی
...
گرگهایی که قرار بود خرگوشها را بخورند
یکی از بینندگان «تابناک» در پیامی نوشته است: در خبرها خواندم محیط زیست استان آذربایجان شرقی برای ایجاد توازن در منطقه، چند قلاده گرگ از اوکراین خریده که خرگوشهای منطقه را بخورند تا ازدیاد خرگوشها به محصولات کشاورزی صدمه نزند!
ولی یا خرگوشهای ما خیلی زبل بودن و یا ذائقه این گرگها گوشت انسان را بیشتر پسندیده که تا کنون چند نفر از سکنه شهر سراب و پیرامون آن، طعمه این گرگها شدهاند و هیچ کس آخ نگفته است و تنها سازمان محیط زیست، محکوم به پرداخت دیه به مصدومان شده!
در این باره گفته میشود که مردم سراب، شبها از رفت و آمد در شهر خودداری میکنند چون بیشتر این تلفات در شهر رخ داده و سازمان محیط زیست هم به خاطر اینکه هم از دیه دادن خلاص شود و هم زود سفره این خرابکاری را جمع کند، برای شکار گرگ جایزه گذاشته است؛ سه میلیون تومان برای گرگ مرده و شش میلیون تومن برای زنده آن!
حال این که با وجود این همه گرگ همه چیز خوار! در مملکت، چرا باز گرگ خارجی خریداری شده و اینکه برای هر قلاده گرگ چه مبلغی پرداخت شده، معلوم نیست، اما روشن است که مبلغ خرید باید بالا باشد! اول میروند خدا تومان پول میدهند، گرگ میخرند تا خرگوشها را نابود کنند، بعد گرگها به جای خرگوش، آدمها را میخورند؛ باز خدا تومان پول دیه آدمها را میدهند و بعدش تازه میلیونها تومان باید هزینه شود تا این گرگها را بکشند تا دیگر آدمها را از بین نبرند.
حال این پرسش مطرح است که مدیر محترم، بهتر نبود همان اول به جای اینکه از اوکراین گرگ بخری، برای هر خرگوش مرده ده هزار تومن جایزه میگذاشتی تا مردم ده تا ده تا خرگوش بگیرن بیاورند و وقتی توازن برقرار شد، جوایز را لغو میکردی؟ چرا با این تصمیمات با مال و جان مردم بازی میکنید؟ آقای مدیر کل محیط زیست، یا اون کسی که چنین تصمیمی گرفته، خوبه یکی از همین گرگها خودتان را بخورد؟
منبع : سایت تابناک
...اصطلاح جذاب نوستالژی nostalgia از دو کلمه یونانی ساخته شدهاست : nostos که به معنی بازگشت به خانهاست و algia که معنی «درد» میدهد. واژهنامه انگلیسی آکسفورد ، نوستالژی را شکلی از دلتنگی که ناشی از دوری طولانی از زادگاه است ، تعریف کردهاست. نوستالژی nostalgia را میتوان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا ، اشخاص و موقعیتهای گذشته ، تعریف کرد. معنی دیگر نوستالژی دلتنگی شدید برای زادگاه است.
براستی نوستالژی چیست؟ چیزی که مرا بران داشت این موضوع را انتخاب کنم احساس نوعی نوستالژی در نوشته های اغلب دوستانم بود .از خودم شروع می کنم که انسانم آرزوست.چه شده است که در جستجوی این سوژه گمگشته هستم .نگاهم به انسان قرون گذشته چیست؟ جنگها وخون آشامی ها مربوط به نسلهای گذشته است .امروز دوران برده داری مرده است!!!پس بدنبال کدامین انسان هستم؟ چرا همه تلاش می کنیم نسبت به گذشته احساس خوشی داشته باشیم؟ البته احساس بد به گذشته هم کم نیست ولی نتیجه کلی این است که دوران طلایی غیر قابل بازگشت است!
اغلب وبلاگ ها بیانگر نوعی احساس است ،احساسی تلخ !!!اشعار اندوهبار وگله آمیز ،گله از قهر طبیعت گله از انسانیت وبیان اعتراض!!!چرا ؟اینها بیانگر چیست؟ دور افتادن از اصل خویش ،درد وطن ،درد معنویت یا همان آیین ،آیینی که انتظار کمک ازو را داریم ولی گویا او در انتظار کمک ماست!!!
قصدم به تامل واداشتن دوستانم بود ،اینکه چرا احساس درد؟ چرا احساس شادی ؟و در جامعه ما احساس برتر کدام است ؟ من به فراتر از مرزهای جغرافیایی خودم می اندیشم . به بردگی مدرن ،به آزادی کلیشه ای،به فقر قرن بیست ویکمی ،به دین مدرن،و به هرچه که امروز می خواهد خودش را بر گرده من انسان تحمیل کند که تو امروز اشرف مخلوقاتی و احساسم را به بازیچه گرفته است!!! شادی توشه راهتان باد

سلام به همه دوستان عزیز میلاد بهونه ای است برای ابراز دوستی ها این روز خجسته بر همه زنان ومادران ایرانی مبارک باد. مادرانی که در کنارمون نیستند امروز غم فراقشون بیشتر آزارمون میده ،این قطعه که سروده ام در وصف مادر هست رو تقدیم می کنم به روح بلند همه مادران،امید که این یادآوری سبب آرامش روحشان گردد:
مادرم خوابید و رفت
مادرم هرگز نمی خندید
چهره مادر غمین بود و نمی دانم چرا؟
گوییا دردش وزین بود و نمی دانم چرا؟
سایه سردی مدام، روی پیشانی او
اشک هرگز نداشت چهره زیبای او
مادرم دردی درون سینه داشت
قلب مادر از طبیعت کینه داشت
درد او از جنس این دنیا نبود
درد مادر رنج های همسایه بود
تا که لب وا می کردم وپرسش از او
مادرم می گفت شادم غم مخور
گوییا مادر فریبم داده بود
من نگفته او جوابم داده بود
مادرم سجاده اش از جنس یاس
دائما روی زمین افتاده بود
مادرم سجاده اش را جا گذاشت
وقتی آرام از کنار ما گذشت
او گذشت ورفت در نا باوری
تا که چشمم را گشودم خفته بود(علی)
١٣٨٨/١/٢۴دوستان قدیمی و نظرات قدیمی

زندگی قله برفی است پر از صخره وسنگ
وه چه کولاک گرفتست دلم
خیز و آغوش گشا تا برویم
من گمانم که قرار من و تو اینجا نیست
تو گلی صخره و سنگ جای تو نیست
دل من یخ زده و میل تمنای تو نیست
پر گشا تا برویم دشت ودمن منتظر است
ای شقایق دل پر درد که ماوای تو نیست
گل من بعد عبور از غم و تنهایی و درد
آن بهشتی که خدا گفت پناگاه تو است(علی)

آدم بـه زمــیــن آمـــد
این حـادثه رویــا نیست
این فرصت بــی تکرار
عشق است معما نیست
ما ساده ترین تقصیر از پیچ وخم عشقیم
( یک) لـذت حـیـوانـی همراه غم هجریم
می شد سفر دنـیـا آسـان تر از ایـن باشد
آدم به هوس خو کرد تا خسته ترین باشد
برگرفته از وبلاگ: بنام خداوند عشق(سما) http://onlyluna.persianblog.ir
...بهار را فرصتی برای تازه شدن و باز نگریستن
بر چگونه زیستن می بینم.برای وجود نازنین
اهالی وبلاگستانم در این فرصت شوری نو
برای ساختن و بهتر زیستن را آرزومندم.
نوروزتان فرخنده باد

اهالی وبلاگستانم: همسر عزیز،دختر گلم الهه وهمزادش الهام خوبم،دوستان عزیزم خانمها وآقایون:سما عزیز که با کامنتهای خوبش مشوقم در داستان نویسی بوده(اگرچه از قالب وبلاگم وآهنگ و......خوشش نمیاد ولی ازونور دنبال آقا رضاست که میگه مشکی رنگ ...) ،تلنگر که با سیاست بازیش می خواد سر مارو به باد بده،نازنین با نون حقی که دنبالش می گرده ،بهونه ها همکار خوبم که فکر می کنه خیلی با هوشه،روشنگری عزیزکه گیر داده به رابطه مذکر و مونث،آقا سعید دوست خوبم از اهالی هنر البته خودش میگه من هنرمندم!!!سوشیانت عزیزکه گیر داده به ریشه اجدادیمون،کوهی عزیز که از غم غربت دنبال حامد می گرده،مهرانگیزم که بجای مهر غم به دلامون وارد می کنه،صدایم کن که هرچی صداش می کنی جواب نمی ده،مهتابی خوبم که اونور مه تو مالزی گمشده،شکیبا که گاهی به سیاست گریز می زنه اگرچه بارون روحش رو خیس کرده،آرامش خیال فلاح عزیز با افسانه مارمولکش که اونقدر از مارمولک گفت که من میگم مارمولکم آرزوست، آقا محسن خوبم که تو تاریکی دنبال روزگار روشن می گرده،دختر شرقی مدتهاست دنبال کسی می گرده بماهم نمی گه کمکش کنیم،کلبه غمگین هی نگین وب من غمناکه برید ببینید چه خبره،حسین آقای زاهدی مرد رند وبلاگستان با اون شعرای قشنگش راستی یکی اومد زیرابتو بزنه فرستادمش اون پایین،سارا وفرهنگ عزیز که خودشون رو از اهالی شعر وادب می دونن و مشغول رمان نوشتنن!مهدی جون عزیز نو اندیش که هممون رو مشهد دعوت کرده البته احتمالا خودش یواشکی جیم میشه!!!نرگس و دلنوشته هاش که دنبال حلاج راه افتاده خدا کمکش کنه! زندگی ایده آل که همه دنبالش هستیم البته بزارید ایشون جاده رو صاف کنه،هوشنگ عزیز یک گام تا رهایی ،دستهای کیهانی که دنبال یه سال طلایی می گرده وواسه اینکه یادش نره همش میگه یادم باشه،نوید عزیز که گذشترو بیادمون میاره و دلمون رو پر درد می کنه،دوستان خوبم در وبلاگهای مسیحی،شایسته خوبم با کشکول پر از دواش،شمسی عزیز که دم عید در خونش رو بسته،آقا رامین که مثل سوشیانت گیر داده به ریشه اجدادمون،آقا امین که پرواز کرده وریشه اسلام رو در میاره.اشتباه نکن تیشه نمی زنه کاوش می کنه،حسینی عزیز با غزل های قشنگش ،اونی که یه قلب پاک آرزوشه ولی هنوز پیدا نکرده هدیه می کنه به این میگن ایثار آرزو خانم،just want...اگه اومدی نظر ندادی نفرینت می کنه ،گاهی تلخ گاهی شیرین مهسا خانم که مثل دونفر قبلی گیر داده به تاریخ پدرامون،آرش عزیز که میگه طنز می نویسه ولی ظاهرا غیب گویی می کنه تاریخ 50 سال آینده رو نوشته!ما که تاریخ می خوندیم می گفتن تاریخ مال گذشتست جغرافی پیش بینی آینده است ولی مثل اینکه بر عکس شده!!!استاد بزرگ شیخ جواد مروی،خاطرات کلاغ که ایشالله سال آینده کلاغاش پرستو بشن!!آناهیتا در ایران زمین که مثل سه نفر قبلی به ایران مظلوم گیر داده که تو گذشتت این بوده حالا چرا اینجوری شدی!!!سارا گل عزیز با مطالب علمی که به قد وقوارش نمی خوره ولی چون تو سرزمین گل وبلبل و...بوده زود نابغه شده،آناهیتای بزرگ که دنبال دریایی بزرگتر می گرده اما جملاتش قصار و پر محتوی است،مترسک تنها که میگه لینک کنید ولی خودش بد قولی می کنه!ادیب فر عزیز که با دل خسته اش عالمی واسه دیدن درست کرده،خاطره بانوی فانوس بدست که مجبور شد قالب وبلاگش رو عوض کنه چرا زور می گید؟ ولی من قالبمو که ازون کپی کردم حفظ کردم،علی آقا روشنی که با کویرش منو یاد شریعتی میندازه البته حرفاشم گنده موندست،نگاه در کلبه ای در نا کجا اباد که داستانکهای خارجکی می نویسه،حاج اکبر آقا که زورکی وبلاگ نویس شد،آقا مهدی بوترابی در زمان بی کران،عباسی عزیز با پرستوی مسافرش وداستانهای شیرین،دوستان خوب ونازنین در استان گلستان،عطایی عزیز که نمی دونه پیاله پر کردن جرم ومی خواد پیاله پر کنه، دوست خوبم دختر مشرقی ،رهگذر تنها المیرا خانم که نمی دونم چرا واسه عشق شبگردی می کنه؟یکی نیست به این شادی خانم بگه اگه زندگی زیباست پس تو چرا معترضی؟آقا امید تو نسل سوخته که دل پر دردی داره،عشاق یعنی عاشق هم عالمی دارن نفهمیدم کی عاشق کیه؟آریای خوبم که در عاشقانه کلبه ای از کتاب ساخته،ودوستان خوبم در ترکمن صحرا وترکمنستان،ییلاق ذهن که مدتها ذهنش مشغول خریدن گوشی بود ،سالار عزیز که تو لینک بازیش معرکه ای درست کرده،میترا خانم که بیکار شده ودنبال چرک نویسی می گرده وظاهرا دستی هم توسیاست داره،غمگین تنها سحر خانم با اون شعرای قشنگش البته بعضی موقع تهدید به قهر کردن می کنه،دل نگاره های شیرین که دنبال چیزای خارجکی واسکار و این چیزاست،کهنه درخت آقا مهران که داستان تلفنش خیلی قشنگ بود،رویای جورواجور که در خونش رو بسته رفته،زیبایی رو در سخن هستیا احساس کن البته با این شعر آخر قیصرش،وبازم مهران عزیز البته ایشون درختش کهنه نیست این آقا مهران روز اولشه بدشم نمیاد تاریخی بنویسه،میگه تنهام ولی تنهایی تو دنیای سحر معنی نداره کامنتاش داره چار رقمی میشه از بس گفت تنهام!!!رندانه سارا خانم فکر کرده خیلی رنده که تو رندانه اومده هرچی شعر بوده جمع کرده بما میگه بخونید!ولی خداییش زحمت می کشه.
یکی مونده اونی که یادم رفته و از قلم افتاده واونی که میاد سراغ وبم حرف دلتو خصوصی یا عمومی بزن .اونایی هم که توصیفام باب دلشون نبودوناراحت شدن تو یه کامنت خصوصی هرچی دل تنگشون میخواد بگن!!! شادشاد باشید.
...پرداختن به فلسفه این روز مهم نیست و مهم نیست تعریف ما با دیگران همخونی داره یا نه!!!روزعشق،روز دوستی،روز ایثاریا هرچیز دیگری،مال ماست یا فرهنگ بیگانه ،بنظرم مهم این است که ما ازش تعبیر عشق ودوستی می کنیم و این روز رو بهم تبریک میگیم.مایی که سالنمای ما را بیشتر عزا پر کرده تا شادی.
منم فرصت رو غنیمت میشمارم و این روز رو به همه دوستام تبریک میگم وآرزو دارم عشق، دوستی و محبتشون پایدار باشه. شاد باشید
د.
به دنیا پا نهاده ای درست مانند کتابی باز ساده ونانوشته! باید سرنوشت خود را رقم بزنی خود ونه کس دیگر ! چه کسی می تواند چنین کند؟چگونه؟ چرا؟ به دنیا آمده ای! همچون یک بذر زاده شده ای می توانی همان بذر بمانی وبمیری اما می توانی گل باشی وبشکفی می توانی درخت باشی وببالی "اوشو"
انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن! بی نهایت فرشته! "دکتر شریعتی"
هرگز در پاسخ عاجزانه ای در نمانده ام مگر در برابر کسی که از من پرسید تو کیستی؟ "جبران خلیل جبران"
سی.ای.فلین: تعریف انسان را در بزرگی رویاهایش می بیند و می گوید بزرگی وشان انسان در بزرگی وشان رویاهایش در عظمت عشقش در والایی ارزشهایش و در شادی وسرور تقسیم شده اش نهفته است. بزرگی و شان انسان در بزرگی و شان افکارش در ارزش تجسم یافته اش درچشمه هایی که روحش از آن سیراب می گردد ودر بینشی که بدان دست یافته نهفته است.
بزرگی وشان انسان در بزرگی وشان حقیقتی است که بر لبان جاری می سازد در یاری ومساعدتی است که بذل می کند ودر مقصدی که می جوید ودر چگونه زیستن او نهفته است!
اگر بتوانم از شکستن یک دل جلو گیری کنم زندگیم بیهوده نخواهد بود. اگر بتوانم سینه سرخ مجروحی را کمک کنم تا دوباره به لانه خویش بازگردد زندگیم بیهوده نخواهد بود!!! " امیلی دیکنسون "
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد. زندگی شستن یک بشقاب است.! " سهراب سپهری"
...